يك شعر كوتاه ديگر كه تازه از ديگ طبع من جوشيده است! نميدانم اينروزها چرا اينقدر شاعر شدهام؛ قبلاً اينقدر شاعر نبودم ها!
من
صليبم بر دوش
و زبان سرخم در پيش
به قربانگاه سر سبز خويشتن آمدهام
ما
همه از خاكيم و به خاك مشايعت خواهيم شد
و باد
برادر خاك است
پس چه باك
اگر سبزيهاي سرمان
مهمان تنهاييهاي زمين باشد
آزادي بيان
سخن از گوجه و انجير و هلو بايد گفت ز بلال و ز خيار و ز كدو بايد گفت چون هوا گرم شود، از مزه ماست و خيار چون هوا سرد شد، از كشك و لبو بايد گفت چون نبايد سخن از جنگ دو كشور گفتن لاجرم قصه جنگ زن و شو بايد گفت چون ر ِجالند در اينجا همه در زير لحاف نكتههايي ز لحاف و ز پتو بايد گفت آنچه برخورد به جايي نكند پرت و پلاست "رَپَتو هاي رَپَتو هاي رَپَتو" بايد گفت حرف خونخواري خونخوار نميبايد زد حرف پر خوردن مرد شكمو بايد گفت پارگي را به صراحت نتوان فاش نمود به كفايت سخن از طرز رفو بايد گفت از رقيبان سياسي نتوان گفت سخن از جنگ و نزاع دو هوو بايد گفت
شما كه اين شعر را خوانديد، اين ۳ بيت را هم از همين شاعر داشته باشيد تا زبان حالمان كاملتر شود.
هر كه در كشور ايران به سر ِ كار آمد مدتي خورد و بخوابيد و بياسود و برفت همچنان اُرسي (۱) قلابي و شلوار نخي هفتهاي چند به پا بود و بفرسود و برفت هر زمان خواست ز كاري گرهي بگشايد گرهي بر گره كار بيفزود و برفت...
پاورقي:۱.كفش
بالاخره توانستم كه اين شعر را به آخر برسانم. همين هفته تمامش كردم. خودم كه خيلي بهاش علاقه دارم.
پشت اين قلبهاي سيماني
جنب دهليزهاي ويراني
از طلوع خليج حيراني
اي غروب غزل! چه ميداني؟
عشق رفت و صعود تنهايي
درد ماند و هبوط ويراني
قحطي واژههاي نوراني است
از كدامين ترانه ميخواني؟
قلب من تكهتكه شد بانو
در شب آيههاي طوفاني
شهر ماند و شب و شراب و شبان
خالي از جلوههاي چوپاني
باز كن آن دو چشم و خوب ببين:
اين شبان ِ شبان حيراني!
شاعر: عيسي محمدي
شما چطور؟ شما اين روزها چه كار ميكنيد؟ آيا آفتاب هم بر شما خوب ميتابد؟
جالب است؛ همه اين ۱۵، ۲۰ نفر، خودشان يا خبرنگار بودند، يا از كساني كه دستي در رسانه دارند. يعني يك جورهايي، خودمان به خودمان تبريك گفتيم. جالب است، نه؟ دارم به اين نتيجه ميرسم كه ما روزنامهنگارها و خبرنگارها را، كسي دوست ندارد! ![]()
![]()
مدام بين راه با خودم فكر ميكردم كه من اصلاً چرا اين گزارش را قبول كردهام و براي گرفتنش آمدهام. مثلاً رفتم و گزارش را هم گرفتم و يك گزارش خدايي هم در آمد، كه آخرش چه؟ دردي را از كسي دوا خواهد كرد؟ مسألهاي را باز خواهد كرد؟ ديگران را متوجه مسألهاي خواهد كرد آيا؟ يا ... نميدانم، هر چقدر كه فكر كردم خودم به نتيجهاي نرسيدم. آنجا خيلي از خودم بدم آمد؛ خيلي بدم آمد. ياد گزارشهاي اينجوري مطبوعات افتادم كه اين اواخر خوانده بودم؛ مثل ستارههايي كه طلاق گرفتهاند، ستارههايي كه دماغشان را عمل كردهاند، فوتباليستهايي كه چه كردهاند و چه نكردهاند و چه و چه و چه. لابد بعد از چاپ شدنش هم، پديدآورندگانش ميتوانند سرشان را بالا بگيرند و خوشحال باشند كه سوژه بكري را شكار كردهاند...
بارها به اين سئوال فكر كردهام كه اگر مرا از حرفهام، از روزنامهگاري، بگيرند، براي حرفهام چه اتفاقي خواهد افتاد؟ و بارها به اين نتيجه رسيدهام كه هيچ! بله، هيچ! مطبوعات و روزنامهنگاري، يكي از هزاران گزارشنويسش را از دست خواهد داد كه شبيه هماند و چيزي به آن اضافه نكردهاند. بله، بايد اعتراف كنيمك كه ما خيلي سطحي شدهايم و در حال انجام وظيفه براي چيزي اضافه نكردن به مطبوعات هستيم.
بعضيوقتها فكر ميكنم كه ما نيز هم، عروسكاني شدهايم كه قرار است كه جوانان را سرگرم نگه داريم فقط و فقط به اتكاي مهارتي كه كسب كردهايم. حالا اين وسط، نبايد حرفهاي زيادي گنده بزنيم، نبايد وارد حوزههاي ممنوعه شويم، نبايد آنها را زيادي بيدار نگه داريم، نبايد از سياست كه خيلي بد ميباشد، حرفي بزنيم و هزار نبايد ديگر. ظاهراً كه اين جور مباحث، براي آدمهاي از ما بهتروني باشد كه اين چيزها را فقط و فقط آنجا درك كرده باشند. راستي كه عروسكي بودن چقدر سخت است، عروسكي كه نخهايش را ديگران ميتوانند بازي بدهند...
***
عذاب وجدان گرفتم , به جاش اینو میفرستم بخونید:
دان هرالد کاریکاتوریست و طنز نویش آمریکایی در سال ۱۸۸۹ در ایندیانا متولد شد و در سال ۱۹۶۶ از جهان رفت ، دان هرالد تالیفات متعددی دارد ،اما قطعه ی کوتاهش (( اگر عمر دوباره داشتم )) او را در جهان معروف کرد :
البته آب ریخته را نتوان به کوزه بازگرداند ،اما قانونی هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد ، اگر عمر دوباره داشتم ،میکوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم ، همه چیز را آسان میگرفتم ، از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر میشدم ، فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی میگرفتم ،اهمیت کمتری به بهداشت میدادم ،به مسافرت بیشتر میرفتم ، از کوههای بیشتری بالا میرفتم و در رودخانههای بیشتری شنا میکردم ، بستنی بیشتر میخوردم و اسفناج کمتر . مشکلات واقعی بیشتری میداشتم و مشکلات واهی کمتری . آخر ،ببینید ، من از آن آدمهایی بودهام که بسیار محتاطانه وخیلی عاقلانه زندگی کردهام ، ساعت به ساعت ،روز به روز ، اوه ،البته من هم لحظات سر خوشی داشتهام ، اما اگر عمر دوباره داشتم ، از این لحظات خوشی بیشتر بیشتر میداشتم.من هرگز جایی بدون یک دماسنج ، یک شیشه داروی قرقره،یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات ، نميروم.اگر عمر دوباره داشتم ، سبکتر سفر میکردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پابرهنه راه میرفتم ، و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه میدادم ، از مدرسه بیشتر جیم میشدم ، گلولههای کاغذی بیشتری به معلمهایم پرتاب میکردم ، سگهای بیشتری به خانه می آوردم ، دیرتر به رختخواب میرفتم و میخوابیدم ، بیشتر عاشق میشدم ، به ماهیگیری بیشتر میرفتم .پایکوبی و دست افشانی بیشتر میکردم، سوار چرخ و فلک بیشتر میشدم، به سیرک بیشتر میرفتم.
در روزگاری که همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع میکنند ، من بر پا میشدم ، و به ستایش سهل و آسان گرفتن اوضاع میپرداختم، زیرا من با ویل دورانت موافقم که میگوید:شادی از خرد عاقلتر است.
اگر عمر دوباره داشتم ، گل مینا از چمنزارها بیشتر میچیدم...
ادامه مطلب
يادم ميآيد كه كتابي درباره روايت در فرهنگ عامه ميخواندم. نكته جالبي درباره روايتهاي هنري و روزمره داشت. ميگفت كه روايتهاي معمولي، ميخواهند شبيه روايتهاي هنري باشند؛ و روايتهاي هنري، شبيه روايتهاي معمولي و واقعي و روزمره.
خيلي نكته جالبي است. يعني كه ماها، وقتي كه ميخواهيم عاشقي كنيم، اداي كتابها و فيلمها و ... را در ميآوريم؛ اما پديدآورندگان كتابها و فيلمها و داستانها و رمانها و تئاترها هم وقتي ميخواهند عاشقي را روايت كنند، دربهدر دنبال شخصيتهاي جالب دنياي واقعي هستند كه آنها را وارد هنر بكنند و كمي هم تخيل و خيالپردازي قاطياش كنند تا كار هنري كرده باشند.
يعني ميشود كه ما آدمهاي معمولي، نخواهيم اداي آدمهاي توي ِ قصهها و رمانها و فيلمها و نمايشنامهها و ... را در بياوريم؟
... در بهشت، جايي براي همه ما هست.
***
(البته اين چند نكته را هم درباره اين جمله، داشته باشيد:
نكته اول: چون من يك سادهلوحم، دوست دارم كه اينجوري فكر كنم كه واقعا ً توي ِ بهشت به آن بزرگي، براي اين همه آدم كوچك جا هست.
نكته دوم: شخصا ً يكي از ايراداتي كه به فقهاي عزيزمان دارم، اين است كه بهشت را خيلي دور از دسترس قرار دادهاند و رسيدن به آن را خيلي سخت كردهاند. چيزي هم كه رسيدن به آن سخت باشد، از خير آن گذشته خواهد شد. چيزي هم كه از خير آن گذشته شود، به ضد آن گرايش خواهد داشت. بالاخره آب كه از سر گذشت...
نكته سوم: اين ديالوگ يكي از فيلمهايي بود كه ديدم و نه اسمش يادم مانده نه هيچ چيز ديگرش.
نكته چهارم: وقتي مُردم، توي بهشت ميبينمتان. حتما ً بهام سر بزنيد.)
(1)
كلام حقيقت عاري از آراستگي
و كلام آراسته، از حقيقت خالي است
(2)
انسان
نرم و لطيف زاده ميشود
و به هنگام مرگ، سخت و خشك ميشود
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون ميآورند، نرم و انعطافپذيرند
و به هنگام مرگ، خشك و شكننده.
پس هر كه سخت و خشك است
مرگش نزديك شده
و هر كه نرم و انعطافپذير
سرشار از زندگي است.
سخت و خشك ميشكند
نرم و انعطافپذير، باقي ميماند.
(بخشهايي از كتاب تائوتِچينگ منسوب به لائوتسه)
دوباره مجبور شدم رويكرد محتوايي وبلاگ را عوض كنم. اينجا، من در مقابل سه خيابان قرار دارم: خيابان رويكرد سابق وبلاگ؛ خيابان رويكرد فعلي وبلاگ؛ خيابان رويكرد سوم!
علاقهاي ندارم كه خيابان اول را بروم. اصلا ً خيابان خوش منظرهاي نبود؛ دست ِ كم براي من. از خيابان دوم هم دل خوشي ندارم؛ چون احساس ميكنم كمي فضاي آن، شبيه فضاي وبلاگي با موضوع مهارتهاي زندگي و روانشناسي كاربردي و اينها شده است. البته لابهلاي مطالب وبلاگ، به اين چيزها هم خواهم پرداخت، اما هدف كلي من، اين نبوده و نيست...
ادامه مطلب
سال نوي همه شما مبارك. اينقدر درگير خودمانيم، كه اصلا ً يادمان ميرود سال نو را، به دوستان عزيز اينترنتي خودمان تبريك بگوييم. البته ماهي را هر وقت از آب بگيريد، هم ميميرد؛ هم تازه است (بستگي به خشونت و ديدگاه شما دارد!!!)
... و اما چند آرزو و دعاي فسقلي براي دوستان ديده و ناديده شبكهاي خودم؛ كه تا آنجا كه مغزم ياري ميكند، اسمشان را در آخر مطلب آوردهام.
- خدايا! لپهايشان را هميشه به خندههاي ناب مهمان كن.
- خدايا! مهرباني را از آن ِ آنها و آنها را از آن ِ مهرباني كن.
- خدايا! پول و پله درست و حسابي و زندگي خوب و يك عدد ماشين پرايد؛ البته به شرطي كه تختهگاز نروند چون شتاب پرايد بالاست؛ نصيبشان كن.
- آرزو ميكنم هميشه و هميشه، آرام و شاد باشند.
- آرزو ميكنم چون كوه، بزرگ؛ چون دريا، وسيع؛ چون شبهاي كوير، رؤيايي؛ چون شب، آرام باشند...
... بس است ديگر خدايا! پررو ميشوند. همينقدر خوب است.
و اما دوستان عزيز ديده و ناديده وبلاگي من:
- هاله عابدين: بانويي كه همشهري جوان ميخواند و ما را شرمنده ميكند.
- بنتالهدي صدر: يك منتقد نكتهسنج و البته شوخطبع!
- F: مردي يا زني كه به دلايل امنيتي، نميشناسيمش!!!
- نگار: بانويي كه هميشه ميآيد، هميشه نظر ميدهد، هميشه مينالد از دير آپ كردن!
- يك انسان نه چندان معمولي: وبلاگ خوبي دارد. اميدوارم دوستان خوبي براي هم باشيم.
- جوانه بزرگوار: دوست تازه و ناديدهام.
- انسيه عزيز: از خوانندگان خوب همشهري جوان كه وبلاگي هم تشكيل دادهاند با موضوع همشهري جوان. من هم هميشه به وبلاگشان سر ميزنم تا ببينم اگر درباره مطالبم بد نوشتهاند، حسابي كافه را به هم بريزم!!!
- يه مغز خسته: دوست جديد و ناديدهام.
- آرزو آقايي: دوست جديد و ناديدهام.
- حسين جعفريان: مرد هميشه شورشي؛ هميشه خشمگين...
... و ديگران. ديگراني كه حالا يا توي ِ خاطرم نماندهاند، يا خيلي وقت است كه سر به ما نميزنند. قررررررررررررربون همه شما!
" براي مبارزه با هيولاها، خودت بايد هيولا بشي..."
اين ديالوگ يكي از فيلمهاي شبكه پنج بود. پليسي، زنش را در عملياتي با تبهكاران از دست داده بود. بعد، مسئولان ادارهاش، او را از پيگيري ِ اين پرونده منع ميكردند. وقتي كه ديد صدايش به جايي نميرسد، تصميم گرفت خودش انتقام بگيرد. اول، هيچ كدام از همكاران سابقش كمك نميكردند. پيرمردي كه كنارش بود، براي قوت قلب دادن به او، اين ديالوگ را به او گفت. او هم رفت و هيولا شد و اندازه تبهكاران بزرگ شد و انتقامش را گرفت...
هميشه از خودم ميپرسيدم كه چرا خوبها، نميتوانند بدها را شكست بدهند؟ آيا به خاطر خوبيشان است؟ تا اين كه يواشيواش به جوابش رسيدم؛ البته به جواب ِ شخصي خودم. شايد جواب شخصي شما فرق داشته باشد. مسأله اينجاست: خوبها، اندازه بدها هيولا نيستند. هيولا! نه، قرار نيست بد باشند، من از نظر بزرگ شدن و بزرگ بودن منظورم است. يعني خوبها، معمولا ً ياد نميگيرند كه خودشان را، از نظر بزرگ بودن و قوي بودن و خوب كار كردن و خوب سيستماتيك كار كردن، اندازه هيولاها كنند.
مشكل دقيقا ً اينجاست. خوبها، هيچ وقت ياد نميگيرند كه در مبارزه، اندازه بدها، بزرگ بشوند و بزرگ بمانند. آنها، كوچكاند و ميخواهند با همين كوچكي خودشان، بدها را شكست بدهند. بعدش هم كه شكست ميخورند، مدام ميگويند كه ما به خاطر اين خوبيمان است كه شكست ميخوريم و بدها دستشان باز است و از اين حرفها. اما همه ماجرا در همين نكته كوچك است: خوبها، هيولا نيستند. همين.
تا ديروز، هر كسي كه به من زنگ ميزد، ميگفتم چند دقيقه بعد زنگ بزند تا من شماره را از توي ِ گوشيام بردارم و بعد، يا حفظش كنم يا يك گوشهاي يادداشت؛ تا اگر زنگ زد، تقديماش كنم! حسابش را بكنيد: تماس دوباره، فشار آوردن به مغز، پيدا كردن قلم و خودكار، تلف شدن وقت و ... هزينههايي بودند كه براي اين ندانستن خودم تا ديروز پرداخت ميكردم، به خاطر همين ندانستن يك نكته كاملا ً ساده و پيش پا افتاده.
زندگي هم همين است: پرداخت هزينههاي بسيار، براي ندانستن نكتههاي كاملا ً كوچولو! نكتههاي كوچولويي كه خيلي راحت ميشود يادشان گرفت و جلوي ضرر ندانستنشان را گرفت.
... و زندگي، همين است: استمرار همين نكتههاي كوچولو...

