-
اين پست، يك پست ثابت خواهد بود. احتمالاً چند ماهي اينجا خواهد بود. پستهاي عادي و معمولي و روزانه، از اين پس، از بعد از اين پست شروع خواهند شد.
-
آدمها، همديگر را با اسمها و صفتها و كلمات بامزه، عشقولانه يا خشني صدا ميكنند. مثل عوضي، عشق من، عزيزم، هوي، مردك و ... در اين پست ثابت، ميخواهم مجموعهاي از اين صفتها و كلمات بامزه را جمعآوري كنم.

-
در ابتدا صفت خواهد آمد، بعد اگر توضيحاتي هم داشت، توضيحاتش خواهد آمد.
-
چرا اين كار را ميكنم؟ اول به خاطر بامزه بودنش. دوم اينكه يك جور مطالعه جامعهشناختي از آداب معاشرت ايرانيها است. سوم اينكه با صفتهاي جديد آشنا ميشويم؛ به دردمان ميخورد. چهارم اينكه كودك درونم عشق ميكند. باقي دلايلش با شما.
-
اگر بعضيهاشان كمي بيادبي بودند، به ادب خودتان عفو كنيد.
-
شما همديگر را چطور صدا ميكنيد؟ شروع اين صفتها با خود من؛ 10 تاي اولش را پيشنهاد ميكنم. منتظر شما هستم.
-
بز/
-
عوضي/ اين يكي را در يكي از محلهاي كارم، زياد استفاده ميكنند. يعني وقتي ميخواهند همديگر را صدا كنند، بلند ميگويند عوضي!
-
حاجي/
-
عبدالله/
-
نخود/
-
عزيزم/
-
عشق من/
-
داغون/
-
مارمولك/
-
شاسكول/
- ...
براي جنگيدن، حتي مشت و چنگ و دندان نيز كافي است. تنها، بايد جربزهاش را داشته باشي. به قول بعضيها، اندازه سگ در جنگاوري مهم نيست؛ اندازه جنگاوري در سگ مهم است. اهل جنگ كه باشي، چنگ و دندان نيز تو را كفايت ميكند؛ اهلش كه نباشي، موشك و تانك هم به دادت نخواهد رسيد.
بعدالتحرير: اين را از آدم بزرگها ياد گرفتهام. از جك و جونورهاي دور و برم نيز ياد گرفتهام.
غرور ایرانی فروخفته من، با شنیدن اسکار فرهادی، زنده شد.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- اصغر دوست داریم.
- ...
- تا بینهایت: اصغر دوست داریم.
اسکار گرفتن سینماییها، یک جنس دیگری دارد. درست است که وزنهبرداران و کشتیگیران و تکواندوکاران و ... هم اول میشوند، اما آن زور بازو است و این، زور هنر؛ آن کجا و این کجا.
میخواهم فریاد شوق بکشم؛ غرور ایرانی من زنده شده است یک بار دیگر. غروری که زیر پای احمقهایی که خودشان را ایرانی میدانند، مدتها است له شده است. زنده باد اصغر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خيلي وقت است كه ديگر توي آپارتمان ۴۷ متريمان نميتوانم يك جيغ بلند بكشم. قبلا خانه بابايم كه بودم، هر از چندي، انرژيهاي درونيام را با يك جيغ رعدآسا خالي ميكردم؛ جوري كه همه خانه متوجه ميشدند صداي من است. اما الان در اين مجتمعي كه ساكن شدهايم، كمي آبرو داريم و بايد آبروداري كنيم. همسايهها! كمك كنيد! ميخوام آبروداري كنم!
اي كاش شهرداري اتاقهاي جيغ ميساخت؛ خيلي خوب ميشد.
تردید، مرگ است. خداوند، تصمیمهای خوب را ارج مینهد؛ چرا که خداوند خوبیها است. خداوند تصمیمهای بد را احیاناً میبخشد؛ چرا که خداوند بخشاینده است.
اما به یاد ندارم که هیچ کدام از صفات خداوندی، به تردید و مردد بودن ربط داشته باشد. تصمیم بگیر، با خوب و بد نتایجش روزگار بگذران و مسئولیت تام و تمامش را بر دوش بکش. این است راه قاطعیت؛ کار کردن با یقینی روزمره.
---
توجه! لطفا در چالش زیر هم شرکت کنید؛ متشکرم.
- چرا باید همیشه، مثبت فکر کرد؟
- چرا با وجود این همه اتفاق و بار منفی، باید مثبتاندیش بود؟
- آیا با مثبتاندیشی، میتوان علیه بدیها مبارزه کرد؟
- اصلا مثبتاندیشی، محلی از اعراب دارد؟
- چرا روشنفکران ما، نسبت به مثبتاندیشی، اینقدر منفیاندیش هستند؟
خب، دوستان عزیز، از چالش قبلی موقتا عبور کرده و به چالش بعدی میرسیم. میخواهیم در فضایی کاملا آقامنشانه و جنتلمنگونه، نظرات یکدیگر را بشنویم، ولو اینکه چشم دیدن هم را هم نداشته باشیم. منتظر ارسال نظرات شما هستم برای بحث در این باره. معطل چی هستی؟ بجنب!
-------------
خلاصه نظرات شما:
مبلغ حرفه اي يا روزنامه نگار حرفه اي؟
مدت هاست چنين سئوالي، ذهنم را به خودش مشغول كرده. رسانه اي كه متعلق به سازماني است، چگونه مي تواند مستقل باشد؟ و رسانه اي كه مستقل نباشد، چگونه مي تواند اثر بگذارد؟ چگونه مي تواند واقعيت را به نفع سازمان ذينفع خودش، دستكاري نكند؟
استقلال از عقايد خود، از علائق خود، از حاكمان خود، از همه و همه، مي تواند و بايد كه لازمه كار رسانه نگاري باشد. مي دانم كه چنين حرفي در ايران، خنده دارد؛ اما حقيقت، هميشه حقيقت است، حتي اگر طرحش خنده دار باشد.
امروزه گروهي از اساتيد و بزرگترين روزنامه نگاران ما كه ادعايشان گوش فلك را كر مي كند، دارند براي رسانه هايي كار مي كنند كه وابسته مستقيم و غيرمستقيم به سازمان ها و ارگان ها و ... هستند. آنها چگونه مي توانند وكيل مدافع مردم باشند؟ آن هم در حالي كه حقوق بگير حاكمان و مديران اين مردم هستند!
آسمان استقلال رسانه اي، مدت هاست كه خالي از سوسوي ستارگان مانده. هستند گروهي كه استقلال شان بيشتر از بقيه است، اما همين گروه نيز، درگير عدم استقلال از سوي عقائد خود هستند.
حال و روز روزنامه نگاران حرفه اي ما چنين شده است: مبلغان حرفه اي سازمان ها و ارگان ها. و وقتي هم كه ايرادشان مي گيريد، اين را حمل بر حرفه اي گري مي كنند. كه چي؟ كه جوري بنويسي كه هم حقيقت را گفته باشي و هم، به كسي برنخورد. مگر مي شود؟ مگر روزنامه نگار وكيل مدافع مردم و مستقل، مي تواند دشمن نداشته باشد؟ حضرت علي اش هم دشمن داشت، من و تو كه جاي خود داريم.
چه آمده است بر سر روزنامه نگاران ما؟
بعدالتحرير: و البته مدت هاست كه خودم نيز، جزو اين گروه قرار گرفته ام. دارم برنامه ريزي مي كنم كه مستقل باشم، اگر جرأت و همتش را داشته باشم.
درخواست: لطفا رسانه اي هاي عزيز، اين بحث را در كامنت ها ادامه بدهند. نظر شما دوست عزيز، در اين باره چيست؟
----------
گزيده بحث دوستاني كه اين مطلب را خواندهاند:
-
حسين مي گويد روزنامه نگاري را به خاطر كثيف بودنش كنار گذاشته. فكر مي كنيد چرا روزنامه نگاري ايران كثيف شده؟ آيا كثيف هست يا نه؟
-
امید جهانشاهی می گوید که روزنامه نگاری، جدا از ایدئولوژی نمی تواند باشد و این نوشته را همچون هذیان می داند. در این صورت، این سئوال پیش می آید که: پس لابد به هیچ روزنامه نگاری با هیچ کارنامه ای، نمی شود ایراد گرفت، چون نماینده ایدئولوژی خاص خود است. پس لاجرم بحث انصاف پیش می آید. اگر روزنامه نگاری چنین کار کند، انصافش چه می شود؟ پس بین فارس و وطن امروز و شرق و فلان روزنامه نگار مستقلی که هزینه این استقلال را دارد پرداخت می کند، لابد تفاوتی نمی تواند باشد. حس می کنم این ایده و نظر، نوعی توجیه برای فرار از مسئولیت است؛ چنانچه خود من نیز به عنوان نیروی همشهری، این توجیه را نزد خودم می آورم تا عذاب وجدانی نداشته باشم. من نمی توانم بپذیریم که روزنامه نگار، همچون مهره ای پیاده در شطرنج بزرگان باشد و صرفا فدایی آنها. روزنامه نگاری، خود شأنی مستقل دارد. و اگر ایدئولوژی ای هم دارد، حداقل انصافش تحت تاثیر آن قرار نمی گیرد. شخصا این نظر را نمی توانم بپذیرم.
-
و البته پريسا.م هم درباره همشهري جوان گفته است. منتظر باقي نظرات ميمانم تا برسيم به چالش بعدي.
-
و سرانجام زهره.م هم نوشته که بی طرفی، امکان ندارد و حتی خود ما هم بالاخره هدفی و غرضی از روزنامه نگاری داریم. حرفش را می پذیرم که کیهانی ها دست کم در تعصب رسانه ای به چیزهایی که می نویسند، از خیلی از روشنفکرهای ما بهترند و دست کم اینکه سیب زمینی نیستند. اما پس تکلیف انصاف چه می شود؟ ما اگر هم بپذیریم که نمی توانیم بی طرف باشیم، نمی توانیم بپذیریم که بی انصاف باشیم. چون آن وقت است که واقعیت و حقیقت، به نفع ادراک سازمان یافته ما، قلب شده و عوض می شود و این، بزرگترین خیانت خواهد بود به واقعیت. تعصب رسانه ای را می پذیرم، تعلق خاطر را هم آری، ولی پذیرش بی انصافی رسانه ها، برایم غیرقابل هضم است. چون در آن صورت، ما هم می شویم قبیله محور و سازمان محور و دلبخواه محور. در حالی که باید واقع محور بشویم. منتظر نظرات دیگری هستم تا این چالش، ادامه پیدا کند.
-
حسین عزیز دوباره جوابی نوشته اند. البته حرف ها را قبول دارم اما نه به این شدت. دیگران، سفارش می دهند، اما اطلاعات و رویکرد در اختیار روزنامه نگار است. همیشه هم، پول جواب نمی دهد؛ چون مطلب نهایی را، این شما هستید که توی لپ تاپ و کامپیوترتان می نویسید و ایده اش در مغز شما شکل می گیرد. وبلاگ و رسانه هم البته چهارچوب های خاص خودشان را دارند ولی همیشه شرایط جوری نیست که آدم راحت بنویسد. فکر می کنم بشود کارهایی کرد؛ چون این شما هستید که دارید مطلب را می نویسید، ولو به سفارش دیگری. البته این، بدان معنی نیست که توی ایران، دارد این اتفاق می افتد.
راه گم نیست، تو گمی، تو سردرگمی. تو اسیر حرف و حدیث مردمی و معطل لب زدن به سر هر خمی. راه گم نیست، من و تو گمیم رفیق.
برچسبها: راه گم, جمله قصار
باز هم مجازات استفاده از ماهواره سنگین تر شده است.
و ذکر چند نکته در اینجا، واجب به نظر می رسد:
- زمانی که ویدئو تازه وارد شده بود، همین بلا را سر مردم آوردند. نتیجه اش را دیدیم.
- زورشان نمی رسد صدا و سیما و فرهنگ خودشان را درست کنند، دست به دامان شلاق و جریمه و ... می شوند. بی عرضه ها!
- دنیای امروز عوض شده است. نسل فرتوت دیروز، لطفا سمعک به گوشش بگذارد و این چیزها را بفهمد، وگرنه یک روز این چیزها را به او خواهند فهماند؛ البته زورکی.
- البته ماهواره و اینترنت، صددرصد سالم نیست. اما راه سالم سازی اش هم شلاق و جریمه و راپل نیست. عرضه اگر دارند، بروند اختلاس های سه هزار میلیاردی را جلویش را بگیرند، البته اگر دارند.
- دوستان گل من! اتحاد جماهیر شوروی سابق، که شما انگشت کوچک که سهل است یک صدمش هم نیستید، هم ایدئولوژی غالب داشت، هم تکنولوژی غالب داشت، هم جغرافیای غالب، هم فرهنگ غالب. اما به قول آنتونی گیدنز، جامعه شناس برجسته سال های امروز ما، از دهه هشتاد به بعد پودر شد و رفت هوا. چرا؟ چون نفهمید که دنیا عوض شده و تجارت دنیا عوض شده و باید سیستمش را عوض کند. دوستان گل ما نیز اگر این را نفهمند، پودر خواهند شد و خواهند رفت هوا.
- شماها واقعا نمی فهمید؟ یا حال فهمیدن ندارید؟
برچسبها: ماهواره, شلاق, مجازات, راه حل, انتقاد, قانون
- عزت الله انتظامی: چرا خانه ما را ویران می کنید؟
برادر ارجمند، آقای انتظامی!
با عرض احترام و خاکساری به ساحت هنر ارزشمند شما.
ویران کردن، آیین مردم کوتاه فکری است که ویران نمودن را، سهل تر از ساختن می دانند؛ چرا که در اصل، ساختن و ساخته شدن و لذت ساختن را درک نکرده اند. آنها آمده اند که ویران کنند، چرا که راهی جز این نمی دانند.
ساختن، آیین خود را دارد، زحمت می خواهد، عرق جبین می خواهد و دوستانی که با حکم و سفارش و نوکرمآبی جایگاهی به دست آورده اند، لاجرم چنین نتوانند کرد. برای آنها، ویران کردن، ساده تر است. پس بیش از این، ذهن زیبای خود را آشفته نسازید. ما در روزگار بربرهای فرهنگی که چراغ خاموش حرکت می کنند، به سر می بریم.
با آرزوی سربلندی شما عزیز دل.
یک نویسنده و فعال فرهنگی
برچسبها: عزت الله انتظامی, انتقاد, خانه سینما, عیسی محمدی
لطفا بدترین را انتخاب کنید:
- آنکه ظلم می کند.
- آنکه ظلم ظالم را توجیه می کند.
- آنکه نه تنها ظلم ظالم را توجیه می کند، که مظلوم را، ظالم جا می زند.
در حیرتم از بازی زمانه.
وقتی که داری کار می کنی و کارت هم روزنامه نگاری یا هر کار دیگری است؛ چند حالت پیش می آید:
- یا از بردن اسم محل کارت، امتناع کرده و در صورتی که از تو بپرسند کجا داری کار می کنی، با شرمندگی ظاهری یا باطنی اسم محل کارت را خواهی گفت. ولی حتی المقدور، سعی می کنی که پنهانش کنی. جایی مثل امین جامعه که دبیر فرهنگی آنجا هستم الان.
- یا از بردن اسم محل کارت، نه زیاد ناراحت می شوی، نه زیاد خوشحال؛ یک جورهایی علی السویه است برایت. جایی مثل موفقیت یا همشهری محله ها و ...
- یا با افتخار سرت را بلند کرده و می گویی که فلان جا کار می کنی. هم در درون خودت افتخار می کنی، هم در برون خودت.
هنوز کمتر جایی پیش آمده که حالت سوم درباره من اتفاق بیفتد. کمی تا قسمتی و در برهه ای از زمان، تنها در همشهری جوان چنین اتفاقی برایم افتاد. حتی در رادیو و تلویزیون هم که کارهایی را انجام می دادیم، این حالت به من دست نمی داد. اما حالا و پس از مدت ها، الان که دارم مقاله ای برای همشهری دانستنی ها می نویسم، این اتفاق دارد با تمام وجود برایم می افتد. هم احساس رضایت درونی، هم احساس رضایت بیرونی می کنم از اینکه در جایی مثل دانستنی ها کار کنم؛ جایی که خوشنام است و بودن و نبودنش در دنیای اطرافش، تاثیر می گذارد. به راستی که نعمتی است، افتخار کردن به جایی که در آن کار می کنی.
ببخشید، الان دقیقا این اتفاق، اتفاق بدی است یا نه؟ اینکه ماموران، یک زن را، حتی اگر گناهکار هم باشد، می زنند؟
الان این کار بد است؟ زشت است؟ وحشیانه است؟ اتفاقا سایت های اصولگرا، چند تای دیگر از این جور عکس ها را گذاشته و کلی آه و ناله راه انداخته اند.
چی، بد است؟! اگر بد است، پس چرا همین آقایان بچه مسلمان، در سال ۱۳۸۸ که زن و بچه مردم را همین جوری می زدند، زبان شان را به مصلحت شان دوخته بودند و صدایشان در نمی آمد؟ همین آقایان مدعی عدالت و کرامت انسانی و هزار تا فضیلت دیگر!
مرده شور همه شان را ببرند که اینقدر ریاکارند.
این لطیفه فرهنگی را هم داشته باشید:
طرف، دبیر یک جشنواره مردمی است به نام داستان فتنه. درباره فتنه ۸۸ و این حرف ها. بعد مصاحبه کرده و در این مصاحبه، از سیاسی شدن فرهنگ نالیده و گلایه کرده!
ماها چرا اینجوری هستیم؟
واقعا از جامعه خودم دارم قطع امید می کنم؛ و البته از خودم، هرگز.
تو خوبی، آسمان خوب است
تو خوابی و جهان خواب است
تو زیبایی، جهان زیباست
تو بی رنگی، زمان ناب است
جهان، منظومه قلب ِ
همیشه آشنای توست
جهان شعری دل انگیز از-
سه تار مست نای توست
اگر باشی، جهان زیباست
جهان زیباست، جهان رویاست
اگر تاریک باشی تو
جهان یک دره تنهاست
نشستی روبه روی من
کنار سفره قلبم
وزیدی بی دریغ و مست
میان حفره قلبم
من امشب ناز و بی مرزم
من امشب جنگلی سبزم
که با تو پاک و بی وزنم
که بی تو، سخت می لرزم
سلوک سبز من بودی
عبور از تو نمی کردم
در این منزل، همه عمرم
به دنبال تو می گردم...
- با تشکر از روزبه بمانی؛ که این شعر ترانه وار را به تاثیر شعری از ایشان نوشته ام-

