گل ها تو را نمی شناسند/ رودخانه ها تو را نمی شناسند/ همسایه ها تو را نمی شناسند/ درختهای پایه کاغذی تو را نمی شناسند
جیب تو پر از یادآورهاست/ پر از آزمندی دستها و پرندگانی که تمبر شده اند
تو در وضعی نیستی که آینه ها را نجات دهی/ روزگاری در چارچوب پنجره یک اداره به دنیا آمدی/ دودها تو را می شناسند/ نسکافه تو را می شناسد/ تیک تاک ساعت تو را می شناسد/ در همین گوشه بمان/ در همین سرمای سیاه بمان / همین جا که هستی بمان / از خورشیدهای خود سوز دور بمان / خورشید ها تنهاییت را به دام خواهند انداخت/ خورشیدها به تو سایه ای خواهند بخشید/ سایه ای که ماشین ها آن را له خواهند کرد/ سایه ای که مردم بر روی آن راه خواهند رفت / مردمی که تو را می شناسند / مردمی که تو را نمی شناسند
شعری از طاهره صفار زاده - کتاب حرکت و دیروز
![]()
