تبليغاتX
ساده‌لوح


ساده‌لوح


جايي براي اعاده حيثيت از كلمه "ساده‌لوح" و همه "ساده‌لوحان" عزيز جهان


نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 11:35 قبل از ظهر روز سه شنبه 19 مهر1384

مصائب یک پرونده • خیابان فرشته، یک خیابان فرعی، یک دوراهی، و بعد سرگردانی. همه، یا رهگذرند یا کارگر ساختمانی. خانه ها و برجهای نیمه تمام هم جای همسایه ها را گرفته است. بعد از نیم ساعت حیرت، بالاخره یک شیر پاک خورده ای، آدرس را نشانمان می دهد. اگر از همان اول، می دانستیم که قرار و مدار گذاشتن با مسئولان سیما فیلم، مثل آدرس پیدا کردنش خواهد بود، پشت دستمان را داغ می کردیم و دنبال سوژه ها و پرونده های دیگر می رفتیم. • گفتند که خسروی، مسئول پیشین سیما فیلم، مصاحبه نمی کند. خب، اگر رییس هم مصاحبه نکند، بالاخره یک نفر باید جوابگو باشد یا نه؟ بعد رضابالا، مسئول فرهنگی سیما فیلم را نشانمان دادند. همان قدر که توانستیم مسئول دفترش را زیارت کنیم و با او حرف بزنیم، نتوانستیم او را ببینیم و حتی چند کلمه هم با او صحبت کنیم. حالا هم که داریم این سطور را قلمی می کنیم، هم چنان منتظریم تا جناب حضرتش، ما را به حضور همایونی بطلبد! از ما نشنیده بگیرید، ولی بعضی ها گفتند که فلانی، می خواهد به یک پست بالاتر منتقل شود، به خاطر همین هم، حاضر نیست درباره عملکرد گذشته اش صحبت کند، حالا چه خوب، چه بد. • البته اشکال از خودمان هم بود. فکر می کردیم که دستگاه به این عریض و طویلی، لابد باید روابط عمومی مستقلی داشته باشد، غافل از این که کسانی که به عنوان روابط عمومی با آنها در ارتباط بودیم، مسئول این کار نبودند و ما، باید با روابط عمومی صدا و سیم هماهنگ می کردیم. جالب این که این یک قلم را، هیچ کس یادمان نینداخت، حتی خود سیما فیلمی ها. • بعضی ها، در قبال دادن اطلاعاتی که به درد هیچ بنی بشری نمی خورد، چه منت ها که بر سر آدم نمی گذارند. حیف که به خبرنگار جماعت، یاد داده اند که اطلاعات را به دست آورند، حتی اگر طرف، فکر کند که دارند آنها را گدایی می کنند. حیف که به خبرنگار جماعت، یاد داده اند که جواب دیگران را، به صورتی کاملا ً حرفه ای و اخلاقی، در رسانه شان بدهند، وگرنه همان جا جواب طرفمان را می دادیم. چه بی شرمند آنها که فکر می کنند روزی ِ کسی، به دست آنهاست. واقعا ً چه بی شرمند! • جا دارد که از چاووشیان و مسئول دفترش، از دیوسالار مسئول روابط عمومی سازمان، و از مسئولان شهرک سینمایی غزالی، که در اولین حضور، ما را گرم پذیرفتند، تشکر کنیم. و همچنین از اسلامی مهر، رییس جدید سیما فیلم، که اگر هم مصاحبه نکرد، دلیلی داشت و قول وقتی دیگر را داد. حداقلش اینکه، اگر هم نمی توانند کار آدم را راه بیندازند، با یک معذرت خواهی خشک و خالی، جنتلمن بودنشان را ثابت می کنند... بگذریم. درد دل ها فراوان است. • یک نکته دیگر: اگر ما، از هفته نامه سروش، ارگان خود سازمان صدا و سیما ( و به نوعی، همکاران سیما فیلمی ها در نقطه ای دیگر از سازمان)، نبودیم، تصور کنید چه اتفاقات دیگری که نمی افتاد! بالاخره عصر اطلاعات و پاسخگویی است و این چیزها، لابد اجتناب ناپذیر.



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:9 قبل از ظهر روز یکشنبه 10 مهر1384

از این به بعد، می خواهم کارهای برخی از روزنامه نگاران میهنی را، نقد و بررسی کنم. می خواهم برخی از بهترین و بدترین کارها را، لینک بزنم و روی آنها، بحث کنم. این کار، هم برای خودم خوب است، چرا که کار نقد و بررسی کار دیگران را، خوب فرا می گیرم. هم برای خوانندگانی که از بد روزگار، به روزنامه نگاری علاقه مند شده اند، تا هم نقدی بخوانند، هم این که از بهترین و بدترین کارها، نمونه ای داشته باشند.

بابا  توهم! ما هم می کنیم عددی هستیم ها. ولی خداوکیلی این چیزها نیست. می خواهیم به عنوان یک مخاطب، و نه بیشتر، نقد کنیم. بد است مگر؟

شما هم اگر پیشنهادی داشتید، برایم بفرستید.





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:1 قبل از ظهر روز یکشنبه 10 مهر1384

سوژه، از مهمترین مباحث روزنامه نگاری و مخصوصا ً  قسمت گزارش نویسی و مصاحبه گری آن است. اگر یک سوژه خوب داشته باشید، و کارتان را هم خوب بلد باشید، یک محصول فوق العاده خواهید داشت. اما اگر سوژه خوبی دم دست تان نباشد، حتی اگر استاد روزنامه نگاری هم باشید، کاری از دست تان ساخته نیست و به قول استادی، هر چه بگویید، همه اش لفاظی است، بی آنکه در پس ِ آن، مفهوم و واقعیت بزرگی نهفته باشد.

برای به تور انداختن سوژه های بکر، باید در ابتدا، تور مناسبی داشته باشید. با دست خالی که نمی شود ماهی قزل  آلا ( یک لحظه به املای این کلمه شک کردم، نمی دانم درست است یا نه؟) صید کرد. تور شما، ارتباطات شفاهی و غیر شفاهی شما با دیگران و همچنین نوع و سبک نگاه کردن شما به وقایع و دنیای اطرافتان است. قطعا ً با دید یک آدم عادی اگر بخواهید به اطرافتان نگاه کنید، چیز زیادی عایدتان نمی شود. به قول استادی، باید با نگاه کسی که انگار می خواهد بینایی اش را تا 24 ساعت آینده از دست بدهد، نگاه کنید. بحث در این باره زیاد است. بقیه را به آینده موکول می کنم؛ آینده ای که در آن، از تجربیات خود و دوستانم در این باره، بیشتر صحبت خواهم کرد.

شما هم اگر در این باره نظری دارید، حتما ً برایم بفرستید. اگر سوژه توپ و میخکوب کننده هم دارید، که چه بهتر، ضرر نمی کنید، برایم بفرستید.  





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:46 بعد از ظهر روز پنجشنبه 7 مهر1384

گزارشی گزارش است که آدم را با خودش ببرد، گزارشی که میخکوبت کند، سرگرمت کند، و تو را با خود، بی آنکه بفهمی ، ببرد. مثل این :

گزارشی از کارگران کوره پزخانه های ورامین - همشهری ماه - نانهایی که آجر می شوند





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:34 بعد از ظهر روز پنجشنبه 7 مهر1384

چند مصاحبه دیگر از منصور ضابطیان:

درباره دوستی با فرهاد آئیش - من آرتیست هستم، روشنفکر نیستم

درباره دوستی، با رامبد جوان - جیب سوراخ انرژی

درباره دوستی با سروش صحت - هنوز جوونیم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:25 بعد از ظهر روز پنجشنبه 7 مهر1384

مصاحبه های منصور ضابطیان در صفحه جوان روزنامه ایران واقعا ً معرکه است. من که خیلی لذت می برم. نمی دانم این ها را، چه جوری ترتیب می دهد و در آن لحظه در ذهنش چه می گذرد که این جوری می شود. مصاحبه اش را با افسر اسدی بخوانید و لذت ببرید . مصاحبه ضابطیان با افسر اسدی - بازیگر



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 11:33 بعد از ظهر روز شنبه 2 مهر1384

همیشه فکر می کردم که کتابهای آموزشی روزنامه نگاری، تکرار یک سری اطلاعات همیشگی است. به همین خاطر رغبت نمی کردم، طرف این جور کتابها بروم؛ علی الخصوص که چند تا کتاب جدیدی هم که دیده بودم، این فکر شخصی ام را تأیید می کردند. تا این که گذرم به کتاب روزنامه نگاری حرفه ای ترجمه قاضی زاده افتاد. همین که این کتاب را خواندم، دو حسرت دامنگیرم شد: اول این که چرا، تکبر می ورزم و به طرف اطلاعات جدید نمی روم، دوم این که چرا زبان انگلیسی بلد نیستم تا منابع آموزشی روزنامه نگاری خارجی را ، مستقیم و بی واسطه مطالعه کنم. انصافا ً کتاب معرکه ای بود. شخصا ً علاقه مند شدم که بعضی از بحث هایش را، با شدت و حدت بیشتری، دنبال کنم و دنبال مصادیق و باید و نبایدهایشان باشم. یکی از بحث های کتاب، شخصیت کاری روزنامه نگار بود. شخصا ً با این قسمت کتاب، به واسطه چند تجربه برخورد مستقیمی که با چند روزنامه نگار کاملا ً حرفه ای داشتم، آشنا بودم. به هر حال، درنظر دارم که این قسمت را، بیشتر دنبال کنم. اگر شما هم علاقه مند این موضوع هستید، نظراتتان را برایم بفرستید تا بیشتر و بهتر، این مسأله را باز کنیم.    





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 7:56 قبل از ظهر روز شنبه 2 مهر1384

برنامه ریزی اساسا ْ چیزی خوبی است. مطلب زیر را، لطف کرده و از کتاب قورباغه را قورت بده کپ زده ام. بد نیست، داشته باشیدش.

***********

مرحله شماره یک: مشخص کنید دقیقا ً  چه می خواهید. به تنهایی یا با رییس تان بنشینید و آن قدر در مورد هدفها و برنامه هایتان بحث کنید تا کاملا ً برایتان مشخص شود که رییس تان از شما انتظار انجام چه کارهایی را دارد و ترتیب آنها باید به چه ترتیبی باشد.

 

مرحله شماره دو: هدفهایتان را روی کاغذ بیاورید. هدفی که روی کاغذ نیامده فقط یک آرزوست، یک رویاست. هیچ انرژی ای پشت آن نیست. هدفهای نوشته نشده منجر به سردرگمی، ابهام، گمراهی و اشتباهات بسیار می شوند.

 

مرحله شماره سه: برای هدف خود مهلت تعیین کنید. تصمیم بدون مهلت، هیچ فوریتی ندارد.

 

مرحله شماره چهار: از تمام کارهایی که فکر می کنید باید برای رسیدن به هدفتان انجام دهید فهرستی تهیه کنید. هر بار چیز جدیدی به ذهن تان می رسد به این لیست اضافه کنید. این کار را تا کامل شدن لیست ادامه دهید.

 

مرحله شماره پنج: فهرست را به یک برنامه تبدیل کنید. کارهایی را که به صورت لیست در آورده اید، اولویت بندی کنید. مشخص کنید که چه کاری باید قبل، و چه کاری بعد از همه انجام شود. حتی می توانید کارهایتان را داخل مستطیل ها یا دایره ها بنویسید تا ملموس تر شود.

 

مرحله شماره شش: فورا ً کار را بر اساس برنامه شروع کنید، هر کاری که می خواهد باشد. برنامه متوسط که اجرا شود، بهتر از برنامه برنامه عالی است که اجرا نشود. در راه رسیدن به هر موفقیتی ، اجرای برنامه از هر چیزی مهمتر است.

 

مرحله شماره هفت: تصمیم بگیرید برای این که هر روز، قدمی به سوی هدف اصلی بر دارید کاری انجام دهید. این کار یا فعالیت را در برنامه روزانه خود بگنجانید. هر روز تعداد صفحات معینی درباره موضوع مورد نظر خود بخوانید ، به سراغ تعداد مشخصی از مشتری ها بروید. مدت زمان مشخصی ورزش کنید. از یک زبان خارجی، تعداد معینی لغت یاد بگیرید. هر گز یک روز خود را بیهوده تلف نکنید.

 





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:14 قبل از ظهر روز جمعه 1 مهر1384

 این یادداشت را، به مناسبت روز خبرنگار امسال ، برای همشهری محله ۱۶ نوشتم. با چند جا افتادگی و تغییر چاپ شد که خوشایند من نبود. از آن جایی که خیلی دوستش دارم ، دوباره این جا می آورمش .

**********

آنها ما را دوست دارند. آنها ما را تحویل می گیرند. ما، بهانه ای هستیم برای آغاز دردل هایشان، شروع حرفهایشان . آنها، فکر می کنند ما انسانهای مهمی هستیم. (ما هم  بعضی وقتها ، فکر می کنیم آدمهای مهمی هستیم. فکر است دیگر، نمی شود کاریش  کرد) آنها فکر می کنند ما شهرداریم، یا چیزی کم. مسئول امنیت منطقه ایم، یا چیزی کم. سیاستمداریم، یا چیزی کم. آنها، راه را بر ما می بندند تا در خیال خودشان، لطفی در حق ما کرده باشند و ما را، از زیر و بم محله و کوچه و خیابانشان مطلع کرده باشند. آنها، به تحریریه ما می آیند تا اگر احیانا ً برای صفحه ای، مطلبی کم آوردیم، عصای دستمان باشند...

******************

ما، آنها را دوست  داریم. ما، آنها را تحویل می گیریم. آنها، بهانه ای هستند برای آغاز گزارش هایمان،  شروع مصاحبه هایمان. ما، فکر می کنیم آنها انسانهای مهمی هستند و حرفهای زیادی برای گفتن دارند.( بعضی از آنها هم،  فکر می کنند آدمهای مهمی هستند، فکر است دیگر، نمی شود کاریش کرد)

 ما فکر می کنیم آنها، یک مشاهده گر دقیق اند، یا چیزی کم. یک تحلیل گر نصف و نیمه اند، یا چیزی کم. ما، راه را بر آنها می بندیم تا در خیال خودمان، لطفی در حقشان کرده باشیم و آنها را، بیشتر به تعمق و حرف زدن دعوت کرده باشیم. ما، آنها را به تحریریه مان می آوریم تا اگر برای صفحه ای، مطلبی کم آوردیم، عصای دستمان باشند...

**********************

ما و آنها، همسایگان جغرافیایی دیروز، و همسایگان فرهنگی امروز هم هستیم، در فضایی نه به قاعده چهل خانه، که به اندازه یک منطقه. ما و آنها، به یکدیگر عادت کرده ایم، خو گرفته ایم. (انگار که ما را برای همدیگر ساخته باشند)

راستی، اولین شنبه ای که روزنامه همشهری چاپ شود و آنها، میهمان نوشته های ما نباشند، چگونه شنبه ای خواهد بود؟ دوباره ما خواهیم ماند و آنها، در فضایی نه به قاعده یک منطقه، که به اندازه چهل خانه،  و یک مشت خاطره از همسایگی هایمان. آن هنگام است که باید شعر دیگران را تضمین کرده  و بخوانیم:

همسایگی را به یاد بسپار، همسایه مردنی است.      





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:2 قبل از ظهر روز جمعه 1 مهر1384

یادآوری: روزگاری این یادداشت را برای سالگرد واقعه یا بهتر بگویم، فاجعه سربرنیتساُ نوشته بودم. گفتند بیش از حد شخصی است. خوب پس می توانم آن را در وبلاگم کار کنم، لابد.

**************

... مرا خواب کن زیر یک شاخه،  دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت ...

( به باغ همسفران، سهراب سپهری )

*****************************

روزی روزگاری، وقتی که تاریخ معاصر را می خواندم و به ماجرای صبرا و شتیلا می رسیدم، خون خونم را می خورد. همیشه، این سئوال برایم مطرح بود که چطور ممکن است در قرن بیستم، در این قرن متمدن و چیز فهم، چنین اتفاقی بیفتد و هیچ  کس هم ککش نگزد. برایم یک معما بود. آخر چطور ممکن است جلوی چشم این همه آدم، چنین جنایتی بشود، و هیچ کس، هیچ کاری نکند؟ هضم این واقعه، برایم ، به غایت مشکل و دشوار بود. پیش خودم می گفتم،  که در روزگاران گذشته،  امکان های ارتباطی انسانها کم بوده، و از جنایت هایی که در اطرافشان می گذشته، خبردار نمی شده اند. اما در عصر حاضر، با این همه رسانه و امکان ارتباطی ....

 گذشت و گذشت تا این که، ماجرای اردوگاه جنین پیش آمد. و من، در لا به لای  خبرها و گزارش های لحظه به لحظه ای که از جنین مخابره می شد، پاسخ دقیق و روشن این معما را می گرفتم. ما، و جهانیان، پای گیرنده هایمان نشستیم، لحظه به لحظه این جنایت را دنبال کردیم، یک عالمه حرص خوردیم، و بعد ، دیگر هیچ. به همین راحتی.

*********************************

هنگامی که نام  سربرنیتسا را می شنوم، درگیر حس خاصی می شوم. به هزاران مردی می اندیشم که به جرم خودخواهی انسان، تیرباران شدند. به هزاران زنی می اندیشم که در جایی که نه خدا بود و نه قانون، گونه هایشان  تر شد.  به کودکانی می اندیشم که عروسکی نداشتند و جز خدا، کسی برایشان نگریست. و به خودم می اندیشم. به جوانان سرزمین خودم. آیا همکیشان جوان مرز و بوم من ، می دانند که در میان آن قاره سبز و پیشرفته، چه بر سر همکیشانشان آمد؟ در میان سکوت و سازش  داس ها و ستاره ها.

نه! حتی من روزنامه نگار هم شک داشتم که داستان سربرنیتسا، مربوط به بوسنی است یا کوزوو. باید می پرسیدم تا مطمئن شوم. سربرنیتسا، سربرنیتسا، سربر... دوست دارم این نام را مدام تکرار کنم تا هیچ گاه، آن روی دیگر تمدن و توسعه را از یاد نبرم. دوست دارم این نام مظلوم را ذکر بگیرم، تا درک کنم که در برابر این همه دوربین و میکروفن و رسانه هم، می شود که این چنین بشود.

سربرنیتسا، سربرنیتسا، سربرنیتسای مظلوم ! ای کاش روزی برسد که بر گورهای دسته جمعی ات، فاتحه ای بخوانم و پاسخی برای این پرسشم بیابم که آیا آنها، آن اروپایی های خودخواه و مغرور،  انسان را رعایت کرده اند ( خود اگر همکیش شان بوده یا نه)؟





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:54 قبل از ظهر روز جمعه 1 مهر1384

نازنين برادران

«هر روز بنويسيد»اين نصيحتى رايج براى تمامى نويسندگان است. هنوز برخى از نويسندگان ممكن است فكر كنند كه آيا هر روز نوشتن، واقعاً تمرينى مؤثر است يا خير و آيا هر روز فرصتى براى نوشتن وجود دارد؟

عوامل مختلفى مانند برنامه‏ هاى گيج‏كننده روزانه، ممكن است پيدا كردن زمانى براى نوشتن در هر روز را مشكل كنند، اما اين تمرين مزاياى مهم و مختلفى دارد، از جمله:

1) باعث بالا رفتن قدرت خلاقه شما مى‏شود.

بعد از اينكه يك يا دو هفته بصورت مستمر و هر روز نوشتيد، پى مى‏بريد كه قدرت خلاقه شما در حال شكوفا شدن است. عقايدتان بصورت ناگهانى بهتر خواهد شد. همه چيز، از مقاله يك روزنامه تا يك عكس براى شما الهام بخش خواهد بود. اين نيروى خلاق به شما اجازه خواهد داد تا نظريات جديدى پيدا كنيد، هر چند اين نظريات كوچك يا مبهم باشند.

اگر هر روز با نوشتن به اين نيروى خلاقه تمرين دهيد، اين نيرو قوى‏تر از گذشته مى‏شود.

2) اطمينان شما را افزايش مى‏دهد.

بعضى از نويسندگان با نحوه تأثير بعضى از كلمات، درگير هستند.

ترس از پذيرفته نشدن نوشته، ضعيف بودن نوشته يا كامل نشدن مطلب را مى‏توان برشمرد. بعضى از نويسندگان به جاى حل كردن اين مشكلات، تصميم مى‏گيرند كه هرگز ننويسند و برخى تنها هنگامى كه چيزى به آنها الهام مى‏شود، مى‏نويسند. اما نويسندگان خوب به چيزهاى الهام‏بخش تكيه نمى‏كنند، بلكه آنها براى غلبه به اينگونه مشكلات، به »خودشان« تكيه مى‏كنند.

نوشتن روزانه - هرچند كم - باعث خواهد شد تا به اين مشكلات غلبه كنيد.

اين كار باعث مى‏شود تا ميزان اطمينان شما بالا برود، چون هر روزى كه شما مى‏نويسيد، دقيقاً روزى است كه با اين مشكلات مواجه مى‏شويد و با نوشتن به خودتان كمك خواهيد كرد تا كار بهترى ارائه دهيد و نيازى به مطالب الهام‏بخش براى شروع كار نداريد.

اين تمرين باعث مى‏شود تا به خودتان اطمينان پيدا كنيد، مطمئن شويد يك نويسنده هستيد كه مى‏توانيد، هر چه كه مى‏خواهيد در هر زمانى كه مايل هستيد، بنويسيد.

3) باعث مى‏شود تا توانايى نوشتن خود را امتحان كنيد.

اغلب نويسندگان معمولاً تنها يك مدل از نوشتن را انتخاب مى‏كنند: داستانى، غيرداستانى، مطالب كودكان، مطالب تجارى يا گونه‏ هاى ديگر نوشتن.

نوشتن روزانه اين فرصت را به شما مى‏دهد تا تجربه‏اى متفاوت داشته باشيد. اگر زمان شما محدود است، سعى كنيد يك شعر يا ترانه بنويسيد. اگر معمولاً براى مجله‏اى مقاله مى‏نويسيد، سعى كنيد چيز ديگرى مثل داستانهاى كوتاه بنويسيد كه معمولاً نسبت به آنچه در گذشته مى‏نوشتيد به تحقيق كمترى نياز دارد.

اگر رمان مى‏نويسيد، مهارتهاى خود را در گونه‏ هاى ديگر نوشتن مثل مقاله يا داستان كوتاه امتحان كنيد.

4) باعث مى‏شود تا مطالب كاملى بنويسيد.

براى روزانه نوشتن، هر روز مى‏توانيد تنها زمان اندكى را به نوشتن اختصاص دهيد، پس انتظار نداشته باشيد با اين نوشتن‏هاى كوتاه، بهترين كار خود را ارائه دهيد. از نوشته‏ هاى روزانه هيچ نويسنده‏اى برنده جايزه پوليتزر نمى‏شود. اين كار تنها تمرينى براى نوشتن مطالب كامل است. در حقيقت كامل نوشتن مطلب به يكى ديگر از مزاياى فوق نيز ختم مى‏شود و آن، اين است كه باعث مى‏شود تا باور كنيد كه مى‏توانيد يك مطلب كامل بنويسيد و در نتيجه توانسته‏ايد بر ترسهايتان غلبه كنيد. در انتها بايد خاطرنشان كرد كه روزانه نوشتن در كل باعث كمك به ايجاد نيروى خلاقه و مهارتهاى فردى مى‏شود. همچنين باعث غلبه بر ترس ناشى از ضعيف نوشتن مى‏شود. )كه اين ترس ناشى از ضعيف نوشتن در حقيقت تلف كردن وقت است( و مهم‏ترين مزيت اين تمرين خودباورى نويسندگان است.

 

 





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:49 قبل از ظهر روز جمعه 1 مهر1384

توی تنهایی یک دشت بزرگ/ که مثل غربت شب بی انتهاست

یه درخت تن سیاه سر بلند / آخرین درخت سبز سر پاست

*

رو تنش زخمه ولی زخم تبر/ نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم

شاخه هاش پراز  پر پرنده هاست / کندوی پاک دخیله و طلسم

***

 چه پرنده ها که تو جاده کوچ/ مهمون  سفره سبز اون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون / به تن خستگی شون تبر زدن

تا یه روز تو اومدی بی خستگی/ با یه خورجین قدیمی قشنگ

با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب / یه تبر بود با تو با اهرم سنگ

***

اون درخت سر بلند پر غرور/ که  سرش داره  به خورشید  می رسه منم منم

اون درخت تن سپرده به تبر/ که واسه پرنده ها    دلواپسه منم منم

من صدای سبز خآک سربی ام / صدایی که خنجرش رو به خداست

صدایی که توی بهت شب دشت / نعره ای نیست ولی اوج یک صداست

***

رقص دست نرمت ای تبر به دست / با هجوم تبر گشنه و سخت

آخرین تصویر تلخ بودنه / توی ذهن  سبز آخرین درخت

*

حالا تو شمارش  ثانیه ها / کوبه های بی امون تبره

تبری که دشمن   همیشه / اون درخت محکم و تناوره

**

من به فکر خستگی های پر پرنده هام

تو بزن تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام

آخرین ضربه رو محکمتر بزن 

آخرین ضربه رو محکمتر بزن

ترانه درخت - ابراهیم حامدی

 





دسته بندی :