شب از نیمه گذشته و من، به جای این که کارم را انجام بدهم، به جای این که بگیرم بخوابم، دارم برای وبلاگم، و برای کسانی که آن را خواهند خواند، از دلتنگی هایم می نویسم. امشب دیر آمدم. برادرم هم دیر آمد، نزدیک ساعت دوازده شب. پدرم اما زود آمد، تا کارهایی که با خودش آورده بود را، به کمک خانواده ، تمام کند. خیلی خسته ام. امشب، خیلی خسته ام. دوست دارم تا ابد بخوابم، و کسی از خواب بیدارم نکند. وقتی به پدرم نگاه می کنم، به موهای سفیدش، از خودم خجالت می کشم. وقتی به مردی نگاه می کنم که از سیزده سالگی، دور از خانواده اش، در پایتخت کار می کرد و حالا هم در آستانه پنجاه و دو سالگی، دارد کار می کند، از هر چه پایتخت است، بدم می آید. ای کاش می توانستم، با نوک قلمم، و با گزارش ها و مصاحبه ها و مقاله هایم، کاری کنم که دیگر، مجبور به کار کردن نباشد، که مثل دیگر پدرها، آقایی کند، استراحت کند. ولی مگر، با نوشتن، با روزنامه نگاری، چه می توان کرد؟ به خودم فکر می کنم، که بیست و هفت سال از عمرم گذشته است و حتی، ریالی پس انداز ندارم. من، مگر چه کم از فلان جوان دلال یا بهمان جوان کاسب و خارج رفته و .... دارم که نمی توانم برای خانواده ام، آسایش و رفاه به ارمغان بیاورم؟ اصلا ً آنها، برای چه مرا بزرگ کرده اند، برای این که یک آدم بزرگ بی خاصیت دیگر تحویل جامعه بدهند، حال گیرم که انسان فرهیخته و فرهنگی و نخبه ای هم از آب در بیاید؟ دارم می ترکم، یکی جواب مرا بدهد. دارم منفجر می شوم و هی از خودم می پرسم چرا؟ اگر این پنج سال را، وارد بازار شده بودم، وارد تجارت، وارد بیزینس شده بودم، شاید می توانستم....
شب از نیمه گذشته است. دلم تنگ تنگ است. دوست دارم سرم را، روی سینه کسی بگذارم و همه عقده هایم را زار بزنم، اما در اتاق، به جز برادر خسته و درمانده ام که شام خورده و نخورده خوابیده، هیچ کس دیگری نیست. هیچ کس دیگری.
خدایا! سینه ات را به من بده تا سرم را روی آن بگذارم و دلتنگی هایم را بگریم. خدایا! دوستت دارم، و مرا ببخش، اگر لحظه هایی، این چنین درمانده و شکسته می شوم، مرا ببخش.
امروز، جایی برای مصاحبه رفته بودیم. برای یک ماهنامه که زیر نظر بنیاد شهید، چاپ می شود. طرفمان، هم آزاده بود، هم جانباز، هم برادر شهید، هم نخبه، هم استاد دانشگاه، هم نفر اول کنکورهای مختلف ، هم... حرفهای تند و تیزی می زد. با خیلی از حرفهایش موافق بودم، اما دریغ و درد، که جایی، نمی توانم این حرفها را چاپ کنم. وقتی به این جای کار می رسم، به جایی که حرف راست را نمی توانم از رسانه ام منتشر کنم، خیلی ناامید می شوم. تازه به حرف بعضی از متخصصین می رسم که مالکین رسانه ها، کسانی هستند که از نظر اقتصادی، تأمین شان می کنند.
این روزها، دوستان، آدمهای زیادی را می بینم که برایم از عشق می گویند. هر کسی که عاشق مویی خوش و رویی دلکش بوده، مرا متهم می کند از عشق هیچ نمی دانی، انگار که خودشان تا ته این جاده را رفته باشند. آنها مرا متهم می کنند، چرا که هیچ گاه دلبسته رویی و مویی نبوده ام. بی آنکه بدانند خود، در عرصه عشق و عشق بازی، گردوبازی ای بیش نکرده اند. من هنوز هم دنبال عشقی می گردم، دنبال عاشقی می گردم، که همه زندگی اش را پای عشقش گذاشته باشد، بی آنکه ذره ای به خودخواهی اش، مجال خودنمایی داده باشد. دنبال عاشقی که از خودش هیچ نداشته باشد. اینهایی که من می بینم، همه خودخواهی اند. یکی، خواسته حال طرفش را بگیرد، رابطه شان به هم خورده، یکی خواسته خودش را ثابت کند، عشقش را ترک کرده. یکی اصلا ً در مرام خودش ندیده که بخواهد غرورش را زیر پا بگذارد و ... یکی هم که مدام می نالد
" لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجرانند"
کجایند عشق بازانی که هستی شان، آبروی عشق است؟ کجایند کسانی که دل به این بازیچه ها نسپرده باشند و بسی فراتر رفته باشند؟ کجایند عشق بازانی که مثل کف دست باشند و همه هستی شان را، باخته باشند؟
به قول مولوی: " خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماند در سرش جز هوس قمار دیگر ( البته امیدوارم درست نوشته باشم، شک دارم)
خلاصه این که، خیلی خوب است آدم، اگر هم عاشق شد، اولا ً فقط عاشق جنس مخالفش نشود، دوما ً، دلش را با این گردو بازی ها خوش نکند که یعنی ما هم عاشقیم. ...
- این هفته، پرویز پرستویی، میهمان نشریه ما بود. کنار نشریه ما، یک کوچه تنگ و قدیمی است که زمانی، خانه پرویز پرستویی بود. حالا این خانه، محل زندگی خانواده دیگری است. ما هم که نشریه محلی منطقه 16 هستیم، چند ماهی می شد که گیر داده بودیم به این بنده خدا تا به نشریه ما بیاید و از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اش برایمان بگوید. گذشت و گذشت تا این که یک روز، که پیغام گذاشتم و گوشی را برنداشت، درست 5 دقیقه بعد، زنگ زد و گفت بعد از ظهر می آیم. همه کارهایم به هم ریخت. نگران این بود که آیا حرف جدیدی برای گفتن خواهد داشت یا این که ما هم، می خواهیم سئوال های صد تا یه غاز بقیه را بپرسیم. اطمینان دادم که سئوالات ما، تکراری نخواهد بود. قرارمان را برای ساعت دو تا دو و نیم بعد از ظهر گذاشتیم. آمد. با شلوار و کاپشن لی آبی رنگ، سبیل و تی شرتی مشکی رنگ. انتظار دیدنش را نداشتم، در این شکل و شمایل.
- بنده خدا را خیلی خسته کردیم، درست دو ساعت و اندی داشت برایمان حرف می زد. آخرهای حرفش، رفت سرویس بهداشتی. مثل این که بوی روغن نباتی قو، حالش را خراب کرده بود. خدا این روغن نباتی قو را با خاک یکی کند تا از دستش راحت شویم.
- پرویز، بهروز را هم باخودش آورده بود. برادر شهیدش را می گویم. وقتی از داستان شهادت بهروز پرسیدیم، انگار که دارد یک سکانس 20 دقیقه ای را اجرا می کند، برایمان حرف زد . بدون خستگی و با جزئیات کامل.
- همه با پرویزخان عکس انداختند. نگهبان مجموعه، گیر داده بود که وساطت کنیم، تا با پرستویی عکس بیندازد. ما هم رویش را زمین نینداختیم. روز خوبی بود. روز خیلی خوبی بود.
- مصاحبه مان را، وقتی چاپ شد، حتما ً لینک می دهم تا بخوانید.
- خیلی وقت بود که برای وبلاگ عزیزم، چیزی ننوشته بودم. تنبلی، گرفتاری شغلی، نداشتن کارت اینترنت و .... همه اش مزید بر علت بود. بارها گفته ام، بار دیگر هم می گویم، این شغل، مرزهای آدم را به هم می ریزد. دیگر بین کار و زندگی و دوستان و ... مرزی باقی نمی ماند. دوستانت را که می بینی، از آنها سوژه می خواهی، سوژه می سازی، خانواده را که می بینی، میان شان هستی، اما باز هم ذهنت مشغول است و ... اما به هر حال، شغل است دیگر، چه می توان کرد. ما که کار دیگری بلد نیستیم. البته سعی می کنم کارهای دیگر هم یاد بگیرم تا لنگ قلمم نباشم. ولی خوب دیگر.
- ازاین هفته، با مهدی دوستم، تصمیم گرفته ایم که مثل ساعت دقیق، و مثل تراکتور پر کار باشیم. مهدی، تازه به ما پیوسته است. اوایل فکر می کرد که خبرنگاری، کار سختی است، ولی وقتی توجیه اش کردم، تصمیم گرفت وارد این کار شود. دوستش داشت. انصافا ً هم حرص و ولع خوبی دارد. تنها مشکلش نداشتن تحلیل از اطراف است. مثل جوجه تیغی، هر تیغ اندیشه اش، یک طرف است. اگر این یک مورد را حل کنیم، حتم دارم که از روزنامه نگاران خوب این مملکت خواهد شد. همین دو ماه هم، کلی برای خودش، سوژه های بامزه و بکر پیدا کرده است. فلان فلان شده، جدیدا ً کارها و رفتارهای ارتباطی مرا، در مصاحبه ها و گزارش هایی که با هم می رویم، نقد هم می کند. همین روزهاست که بپاشمش به دیوار و از دستش راحت شوم. و اما برنامه کاری ما: تصمیم گرفته ایم که هر کدام، نگهبان یکدیگر باشیم. آخر می دانید، وقتی کار آدم و ساعت های کاری اش، دست خودش باشد، سر خودش را کلاه می گذارد. امکان ندارد؟ ای بابا! پس این همه کارهای اشتباهی که می کنید، چه جوری انجام می شود، خودتان سر خودتان را کلاه می گذارید دیگر. خلاصه این که قرار شده من، حال مهدی را بگیرم، مهدی هم حال مرا، هر کدام هم که کم آوردیم، به آن یکی، بدهکار می شویم. هر ساعت کاری من، 1200 تومان، و هر ساعت کاری مهدی، 500 تومان ارزش دارد.
- خیلی دنبال سوژه های ناز و کار نشده می گردم. دمتان گرم، اگر دم دست دارید، ما را هم بی نصیب نگذارید، باور کنید حق سوژه تان هم پیشم محفوظ است، راست می گویم.

