نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 8:19 قبل از ظهر روز جمعه 18 آذر1384
- چند وقتی بود که وبلاگم را به روز نکرده بودم. از همه کسانی که سر زدند و دست خالی برگشتند، طلب بخشش می کنم، مخصوصا ً "ری را"ی عزیز که واقعا ً مرا شرمنده کرد. مدتی درگیر کارم بودم. بارها گفته ام و بار دگر می گویم، که از بدی های روزنامه نگاری، این است که زمان را از دست می دهی. زمان، برایت با تپش گزارش و مصاحبه و خبر می گذرد، نه با حرکت ثانبه شمارها. بار دیگر طلب بخشش می کنم، ببخشید، که نور نزد بخشایندگان است.
- امروز که دارم این کلمات را روی کامپیوترم می پاشم، صبح جمعه است. قرار است با یک عده از دوستانم به سرخه حصار برویم. البته هنوز در رفتن خودم مشکوکم. هفته پیش که حسابی خوش گذشت. نهاری و قلیانی و هوایی و ... واقعا ً روحم تازه شد. یک آقای خوش صدایی را هم دیدیم که داشت برای خودش آواز می خواند. عجب صدای نازنینی داشت، بین درخت ها می پیچید و آدم را دیوانه می کرد.
- بالاخره خبرنگارها هم، مجبور شدند که از کوزه شکسته آب بخورند، مجبور شدند که از خودشان، که این بار سوژه خبری تلخ شده بودند، بنویسند. متأسفم که این اتفاق افتاد. البته، چند تا نکته کنکوری هم باید عرض کنم. اول این که سالانه، در جاده های این مملکت، هفده هزار نفر ترک زندگی می کنند، بی آنکه خود بخواهند. ممکن است بعضی از آنها هم خبرنگار باشند، یا تهیه کننده یا هر چیز دیگری. من ِ خبرنگار، با بقیه مردم، هیچ فرقی ندارم. اصلا ً مگر من کی هستم، یک آدم معمولی که دارم کار رسانه ای انجام می دهم. خوب، حالا چرا مدام باید در صدا و سیما، از خودم بگویم، و همکارانم برایم آبغوره بگیرند؟ صدا و سیمای ما، در این دو، سه روزه، واقعا ً گندش را در آورد، همان طوری که در سایر موارد هم واقعا ً گندش را در می آورد. دو، سه روز برنامه ها را قطع کرده اند، کلی ساعت پخش را اشغال کرده اند که چی، که چند تا خبرنگار فوت کرده اند. حالا، هر کس و ناکسی، در آن صدا و سیمای مبالغه گر ما، لبهایش را آویزان کرده، صدایش را هم غمگین که چی، که من هم با فلانی رفیق بودم. بابا خجالت هم خوب چیزی است، اصلا ً صدا و سیمایی ها را فقط برای این خلق کرده اند که از خودشان تعریف و تمجید و ... کنند. دو تا سریال می سازند، که وظیفه شان است، کلی برای خودشان نقد می گذارند و نوشابه باز می کنند، تیم ملی می رود جام جهانی، خودشان را یار دوازدهم تیم ملی می خوانند، واقعا ً که ... دوم این که، در همین برنامه پخش کردن ها هم، عدالت قربانی شد. تا آن جایی که من دیدم، فقط به صدا و سیمایی ها پرداخته شد، و خبری از مطبوعاتی ها، خبرگزاری ها، ارتشی ها و خانواده هایی که در خانه خودشان قربانی شدند، و همه هم از خانواده های ارتشی ها بودند، نبود. این کار خوبی نیست که چون فلانی همکار ما بوده، برایش سنگ تمام بگذاریم، و چون فلانی غریبه بوده، ... اصلا ً می دانید چیست، توی این مملکت، تلویزیون، خیلی تأثیر گذار است، ولی سر و تهش را که بزنند، حکومتی و دولتی بوده و خواهد بود، این مطبوعاتی ها بوده اند که بر ضد دولت ها، حالا چه دولت های خوب چه دولت های بد، موج ایجاد کرده اند. این را نه به خاطر این می گویم که خودم مطبوعاتی ام، که به خاطر واقعیت داشتنش می گویم. البته، قابل درک است که چرا مطبوعاتی ها، این قدر مورد غفلت قرار می گیرند، چرا که غالبا ً خطرناک هستند. دیگر ادامه نمی دهم، سیاسی می شود. سوم این که، آخر قصه رفتنه. چهارم این که، آن قدر از این هواپیماها زمین خواهد خورد و کک کسی هم نخواهد گزید که نگو و نپرس. این جا سرزمینی است که جان آدمی، از مزد گورکن، کم بهاتر است عزیز دل برادر.
- راستی ری را، برایم از مصاحبه پرستویی بگو. کجا دیدی؟ بانی فیلم یا ماهان یا سایت تهرونی؟ البته بگویم که ماهانی ها، خیلی نامردی کردند که مصاحبه را، بدون ذکر منبع زده بودند. زنگ هم زدم. طرف چقدر هم برای خودش نوشابه باز می کرد وقتی که گفتم نشریه تان را، نتوانستم پیدا کنم. فکر می کرد لابد آخر حرفه ای بودن اند که نشریه شان به این سرعت تمام می شود. واقعا ً که برای بعضی از همکاران خودم متأسفم که در چنین نشریات بی هویتی کار می کنند. اصلا ً یک شماره اش را که خواندم، شرمم گرفت. آخر چه کار به دماغ عنایتی دارید؟ بابا خدا آفریده، شمای بنده چه کاره اید؟ واقعا ً حیف سیصد تومانی که دادم برای خریدنش تا شماره تلفنش را به دست بیاورم.
- این روزها، حسابی سر کیفم. سرم خیلی شلوغ است. از این که کاری دارم که دوستش دارم، از این که نسبت به کار خودم، دلسوزم و متعهد، و این دلسوزی و تعهد، دیده و ارج نهاده می شود، یک پارچه در پوست خود نگنجیدنم. هدفهای خیلی بزرگی دارم. خدا کند که این شور و شوق، تا ابد، در من زنده بماند. خدا کند که این آتش، خاموشی نگیرد. خدا کند که عشق به حقیقت را، باهیچ چیز دیگری عوض نکنم .
- راستی، به سرم زده که در خانه فرهنگ خزانه بخارایی، که محل سکونتمان است، یک دوره کلاس خبرنگاری و روزنامه نگاری ، و اصلا ً یک پاتوق تمام عیار روزنامه نگاری، راه بیندازم. فعلا ً دارم طرحش را می نویسم. شما هم اگر خواستید، می توانید استفاده ببرید.
- از همه کسانی که برای یادداشت غمگین قبلی ام، پیام گذاشته اند، سپاسگزارم، مخصوصا ً از " ری را"ی عزیزم. بالاخره، آدمی در بعضی لحظه ها، این جوری می شود دیگر. اصلا ً لطف آدم بودن هم به همین است و من فکر می کنم، خدا خوب من، از این که دارد بنده هایش را این جوری می بیند، کلی هم کیف می کند.
- قول می دهم این بار، تند تند به روز شوم. لطفا ً مرا دریابید. آنهایی هم که می خواهند تبادل لینک داشته باشیم، پیغام بگذارند تا ببینیم قسمت چه می شود. شاید ما هم، در هواپیما، اتوبوس یا خیابان بعدی، رفتنی باشیم، به همین راحتی، پیش از آن که فکر را بکنی. آخر می دانی، آخر قصه رفتنه.