تبليغاتX
جادوی نوشتن


جادوی نوشتن


نوشتن، عشق ما، کسب ما، زندگی ما است. در اینجا، به عشق خود -نوشتن- سرگرم خواهیم بود


نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 12:14 بعد از ظهر روز شنبه 26 اسفند1385

اين هم از يك مصاحبه مشترك، كه من با ديگر دوستان
همشهري جوان انجام داده ام. اين پرونده چهار صفحه‌اي درباره مد زنان و اين‌جور چيزها بود. بخوانيد و حالش را ببريد.
مطلب را هم از همشهري آنلاين برداشته‌ام.
***
اجباري نيست، سليقه‌ا‌ي‌است!
تاریخ درج: 14 بهمن 1385 ساعت 11:31 تاریخ تایید: 14 بهمن 1385 ساعت 13:24 تاریخ به روز رسانی: 14 بهمن 1385 ساعت 14:37  
     
  
ايران - مرضيه قاضي‌زاده- عيسي محمدي:
از دست مطبوعات داخلي خيلي راضي نيست. مي‌گويد خارجي‌ها خيلي منصفانه‌تر عمل كرده‌اند و نمايش زنده لباس‌هاي ايراني در ميان آن‌ها انعكاس بيشتري داشته است.

 تيتر «قندفروش يا غم‌فروش؟» را مثال مي‌زند و مي‌گويد اين حرف خبرنگار فلان روزنامه چه معنايي مي‌تواند داشته باشد: «اصلا يعني چه كه مي‌‌گويند قندفروش كه حرف از تنوع مي‌زند، خودش چادر سرش است. خب من اين را انتخاب كرده‌ام.

من هم آزادم كه پوشش دلخواه خودم را انتخاب كنم. براي ديگران كه سليقه‌هاي ديگري دارند، لباس‌هاي ديگري پيشنهاد داده‌ايم. دليل نمي‌شودكه.» خانم قندفروش خيلي اميدوار است كه اين جريان فرهنگي اصولي و درست، راه خودش را باز كند. به همين خاطر هم وقتي خبرنگار آسوشيتدپرس از او پرسيده بود كه «آيا اين تقلاي زن ايراني نيست؟» جملة آن خبرنگار را تصحيح كرده و گفته بود اين يك تلاش اميدوارانه است در عرصه‌اي كه تازگي‌ها گسترده شده است.

كاري كه در آن قرار است همة امور به دست خود خانم‌ها و براي خود آن‌ها باشد. مهناز قندفروش، مسؤول امور بانوان استانداري تهران و مشاور وزير كشور در امور خانواده است، همان كسي كه حالا بعد از 27 سال، قبح نمايش زندة لباس خانم‌ها را شكسته و مي‌خواهد مسأله لباس را دوباره به عرصه فرهنگ بازگرداند.

 




دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 4:9 بعد از ظهر روز جمعه 18 اسفند1385

این یادداشت را برای دوست عزیزم مجتبی امیری نوشته بودم تا در برنامه زیر نور ماه رادیو جوان، که جمعه شب ها از ساعت ۹ پخش می شود، اجرا کند. دیدم خوشگل درآمده، گفتم بدک نیست این جا هم بگذارمش تا حالش را ببرید.

*****

یک گچ بردار. برداشتی؟ حالا یک جای خلوت را گیر بیاور. جایی که خودت باشی و خودت و هیچ آدمی، مزاحمت نشود. رفتی؟ عجله کن، چقدر کُندی! رسیدی به آن جای خلوت؟ خب، حالا بنشین روی زمین، یک "حق" بزرگ بنویس. بعد زیر آن، همه کلمه های شبیه اش را بنویس. همه آدمهای شبیه اش را هم بنویس. همه آدمهایی که فکر می کنی حق اند، حق بوده اند، حق خواهند بود. بعد همه صفت هایی را هم که منجر به حق بودن و حق شدن می شود، بنویس. نوشتی؟ چه کلمه هایی را نوشتی؟ خوبی؟ عدالت؟ وجدان؟ علی؟ محمد؟ مسیح؟ موسی؟ زرتشت؟ دروغ نگفتن؟ با همه مثل آفتاب یک جور برخورد کردن؟ ... خوب است، خوب داری جلو می روی. تمام شد؟ کلمات شبیه خوبی را می گویم. حالا از جایت بلند شو و برو آن طرف تر. جایی که دورتر باشی از خوبی و کلمه های شبیه آن. رسیدی؟ خب، حالا روی زمین بنشین و شروع کن به نوشتن یک "ناحق" بزرگ. نوشتی؟ بعد پایینش، همه کلمات شبیه اش را بنویسی. همه آدمهای شبیه اش را هم بنویس. همه آدمهایی که فکر می کنی ناحق اند، ناحق بوده اند، ناحق خواهند بود. بعد همه صفت هایی را هم که منجر به ناحق بودن و ناحق شدن می شود، بنویس. نوشتی؟ چه کلماتی را نوشتی؟ دروغ؟ ریا؟ نیرنگ و دورویی؟ معاویه؟ یزید؟ چنگیزخان؟ هیتلر؟ دروغ گفتن؟ با همه مثل آفتاب پرست بودن؟ ... خب، مثل این که خوب داری جلو می روی...





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 10:25 قبل از ظهر روز جمعه 4 اسفند1385

نمی دانم چند هفته است که سری به وبلاگ عزیزم نزده ام. از خدا که پنهان نیست، از بندگان خدا هم پنهان نماند که چند وقتی بود به شعار وبلاگم خیانت کرده بودم، بدون این که کوچکترین عذاب وجدانی داشته باشم. چند وقتی بود که حسابی ناامید شده بودم. البته الان هم زیاد درست و درمان نیستم، اما باز هم این قدری هست که بتوانم با این حال و روزم، چند خطی بنویسم.

مملکت بدی داریم برادر، مملکت بدی داریم. در این مملکت بد، خیلی باید امیدوار باشی که بتوانی خرت را، از پل بگذرانی. نمی دانم، شاید تأثیر کارم روی فکرم است که مرا به چنین نظری رسانده، اما مهم این است که الان این نظر را داریم. نمی دانم، کجای این مملکت را باید اسلامی خواند؟ اگر به ظاهر است، که ظاهر امویان و عباسیان، خیلی بهتر از ما بود. نمی دانم، واقعا ً نمی دانم.

در این مملکت اسلامی، باید خیلی امیدوار باشیم که بتوانیم یک زندگی خوب و خوش را جمع و جور کنیم، آن هم وسط توهمات یک عدد رییس جمهور متوهم، که گرانی ها و مشکلات را، توهم می داند، ساخته و پرداخته رسانه ها و بعضی های دیگر می داند.

روزگار سختی شده است، سخت. خیلی باید امیدوار بود، خیلی. همین.





دسته بندی :

لینک مطلب