تبليغاتX
جادوی نوشتن


جادوی نوشتن


نوشتن، عشق ما، کسب ما، زندگی ما است. در اینجا، به عشق خود -نوشتن- سرگرم خواهیم بود


نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:18 بعد از ظهر روز پنجشنبه 30 فروردین1386

خب، مثل این که این روزها دارم خیلی به جدول می زنم. راستش با این همه علاقه ای که به روزنامه نگاری دارم؛ تازگی ها تردیدی افتاده به جانم. البته گفته اند که تردید و شک، گذرگاه خوبی است، اما توقفگاه خوبی نیست. مثل این که زیادی دارم روی این تردید، بندبازی می کنم.

یک حکایتی هست از سعید ابوالخیر اگر اشتباه نکنم که می گوید روزی داشت وارد می شد دید خدمتکارش دارد چیزی می نویسد. گفت چه می نویسی؟ گفت دارم خبر شما را می نویسم. (چیزی شبیه همان زندگی نامه نویسی خودمان می شود.) بعد این عارف بزرگ، گفت سعی کن به جایی بررسی، که خبرت را بنویسند، نه این که خبر دیگران را بنویسی.

چیزی هم در کتابی از آنتونی رابینز می خواندم. شبیه یک سئوال بود که: دوست دارید در زندگی، شاهکاری خلق کنید یا این که ستایشگر شاهکار دیگران باشید؟ تردیدی که به جانم افتاده شبیه این چیزهاست. این که باید کماکان به شغلم ادامه بدهم و ستایشگری بیش نباشم، یا این که جهتم را عوض کنم و برسم به جایی که شاهکاری خلق کنم و ...

خلاصه این جوری هاست. دارم روی این قضیه فکر می کنم. اگر تکلیفم روشن شود، شاید روزنامه نگاری را برای همیشه کنار بگذارم و دنبال عشقم بروم. هر چند که روزنامه نگاری هم روزی، روزگاری عشقم بود. البته آنهایی هم که دنبالشان خواهم رفت هم نزدیک همین چیزهاست و همه اش، در مایه های تولید محتوا و پیام خواهد بود. فعلا ً که دارم فکر می کنم. اگر شما هم توانستید کمکم کنید، که خیلی خوب می شود.





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 12:48 بعد از ظهر روز سه شنبه 28 فروردین1386

اين يادداشت را،‌ براي شماره بعد همشهري جوان نوشته‌ام. مشكلي پيش نيايد،‌ چاپ خواهد شد در شماره آينده‌اش. بدك نيست. شما هم نگاهي به آن بيندازيد.

***
" ناامید، شیطان است." نمی دانم کجا خواندمش. فقط یادم مانده، همین. حرف های بزرگ همین جوری اند دیگر، قبل از این که گوینده هایشان را لو بدهند، بزرگی خودشان را لو می دهند.
روزگاری به این سئوال رسیده بودم که اگر قرار باشد امید را، برای کسی توجیه کنیم، بدون این که از حدیث و جمله قصار و حرف های احساسی استفاده کنیم، چطور می توانیم توجیهش کنیم؟ اگر قرار باشد با عقل و استدلال های عقلی، از همان اول شروع کنیم و سنگ روی سنگ بگذاریم و به نتیجه ای برسیم که امید را تأیید کند، از چه راهی باید برویم؟ نیست که فکر کردن برای آدم سخت است، من هم سختم بود که فکر کنم و به جواب سئوالم برسم. جواب واقعا ً سختی هم داشت. واقعا ً چرا باید امید داشته باشیم؟ آن هم امید به داشته ها و اتفاق هایی که قرار است در آینده داشته باشیم و بیفتد؟ وقتی امروز ما می تواند این چنین افسرده کننده باشد، دیگر آینده ما چه خواهد داشت؟ چرا باید الکی دلمان را خوش کنیم و خوشحال باشیم؟ به هر حال، "مُخشادی" هم حدی می تواند داشته باشد. ما داریم در الان زندگی می کنیم، به آینده چه کار داریم؟ برای الان باید چه کار کنیم؟ هیچ وقت به جوابش نرسیدم، هیچ وقت...





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 10:24 بعد از ظهر روز شنبه 25 فروردین1386

این یادداشت را نوشته بودم برای همشهری جوان. اتفاقا ْ چیز بدی هم در نیامده. اما نمی دانم چرا حذفش کردند. عیبی ندارد. وبلاگم مگر خراب شده که نتوانم از آن استفاده کنم؟

***

سیل زمان همیشه می آید. نمی شود که آمدنش را نادیده گرفت. وقتی همه دار و ندارت را، خرج ساختن عمارتی در مسیر این سیل می کنی، باید دیر یا زود، منتظر تماشای ویرانی عمارتت هم باشی. نمی شود که ویران نشود. سیل خواهد آمد، عمارت تو هم در مسیر اوست، سیل هم ویران خواهد کرد هر آنچه را که در مسیرش باشد. نتیجه: عمارت تو ویران خواهد شد، حتما ً هم ویران خواهد شد. هر چقدر که هم برایش زحمت کشیده باشی. هر چقدر هم که برایش خون دل خورده باشی.





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 10:15 قبل از ظهر روز شنبه 25 فروردین1386

این مطلب را هم برای دوست عزیزم، مجتبی امیری در برنامه زیر نور ماه رادیو جوان نوشته ام. دیدم بدک در نیامده، گفتم در وبلاگ هم از از آن استفاده کنم.

***

رازهای کوچک بزرگی دارم که می خواهم درگوشی، به تو بگویم. می خواهم توی آن گوشت سالمت زمزمه کنم. دوست داری این رازها را بشنوی؟ این ها، همه رازهای زندگی نیست، اما می تواند خیلی از رازهای زندگی باشد. همه رازهای زندگی را، نمی توان گفت. خیلی هاشان را باید تجربه کرد، باید زندگی کرد. و تا تجربه نکنی و زندگی نکنی، خبری از افشا شدن این رازها برای تو نیست.
• می دانی راز خوشبختی در چیست؟ در این که مثل سرو آزاد باشی. دوست داشته باشی، محبت داشته باشی، اما دل کندن برایت سخت نباشد. چرا باید دلت را گرو ِ چیزی بگذاری که می دانی می آید و می رود؟ چیزی که می آید و می رود، تکیه گاه خوبی برای تکیه کردن نیست. پس همان بهتر که خودت را بیشتر از این اذیت نکنی. دوست بدار، اما به راحتی دل بکن.





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 10:15 قبل از ظهر روز شنبه 25 فروردین1386

این مطلب را هم برای دوست عزیزم، مجتبی امیری در برنامه زیر نور ماه رادیو جوان نوشته ام. دیدم بدک در نیامده، گفتم در وبلاگ هم از از آن استفاده کنم.

***

رازهای کوچک بزرگی دارم که می خواهم درگوشی، به تو بگویم. می خواهم توی آن گوشت سالمت زمزمه کنم. دوست داری این رازها را بشنوی؟ این ها، همه رازهای زندگی نیست، اما می تواند خیلی از رازهای زندگی باشد. همه رازهای زندگی را، نمی توان گفت. خیلی هاشان را باید تجربه کرد، باید زندگی کرد. و تا تجربه نکنی و زندگی نکنی، خبری از افشا شدن این رازها برای تو نیست.
• می دانی راز خوشبختی در چیست؟ در این که مثل سرو آزاد باشی. دوست داشته باشی، محبت داشته باشی، اما دل کندن برایت سخت نباشد. چرا باید دلت را گرو ِ چیزی بگذاری که می دانی می آید و می رود؟ چیزی که می آید و می رود، تکیه گاه خوبی برای تکیه کردن نیست. پس همان بهتر که خودت را بیشتر از این اذیت نکنی. دوست بدار، اما به راحتی دل بکن.





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:1 قبل از ظهر روز پنجشنبه 23 فروردین1386

عاشقی بد دردیه عزیزان من. گفتیم کمی هم وبلاگ را گل و بلیلی اش کنیم و ترانه ای از ابراهیم حامدی یا همان ابی معروف این جا بگذاریم. البته متنش را نه خودش را باشد که عاشقان را هدیه باشد.

هنوزم چشم تو برای من جام شرابه
هنوزم هستی من قصه رنج و عذابه
همه شب تا سحر یا در دل میخونه دارم
پریشون قصه ای رو با دل دیوونه دارم
سر دوراهی می شینم
خودمو تنها می بینم
دونه دونه اشکای حسرت
که از دیده می ره، می شمارم
غم دل می بره تا مرز جنونم
می رم جایی که شاید گم بشه نام و نشونم
سر دو راهی می شینم
خودمو تنها می بینم
دونه دونه اشکای حسرت
که از دیده می ره، می شمارم
یه روزی اومدم دنبال تو منزل به منزل
یه روز افتاده بودم دربه در دنبال این دل
چه سودی بردم از عشق تو ای ناخونده مهمون
جز این که تا ابد همواره شم از کرده پشیمون 
سر دوراهی می شینم
خودمو تنها می شینم
دونه دونه اشکای حسرت
که از دیده می ره، می شمارم
نمی تونم که دل بردارم از چشم سیاهت
ندارم طاقت موندن
سر دوراهی می شینم
خودمو تنها می بینم
دونه دونه اشکای حسرت
که از دیده می ره می شمرم





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 9:18 بعد از ظهر روز چهارشنبه 22 فروردین1386

بيست علت عقب‌افتادگي ايرانيان
این مطلب را برای یکی از ماهنامه ها از توی اینترنت پیدا کردم و بازنویسی کردم و دادم برای چاپ. خودم که از آن و اطلاعاتش خیلی خوشم آمد. امیدوارم شما هم استفاده کنید از آن.

***
توي اين صد سال گذشته، آدم‌هايي كه درباره مشكلات جامعه ايران حرف زده‌اند، علت‌ مشكلات و بيچارگي‌هاي ما را، بيشتر از سه منظر بررسي كرده‌اند: دخالت كشورهاي خارجي و استعمار، رژيم‌هاي سياسي حاكم و تلقي مردم از دين. هر كسي، روي يك يا دو قسمت اين ديدگاه‌ها، تأكيد بيشتري داشته است. البته اين‌ها را نمي‌توان رد كرد، اما مهمتر از اين‌ها، وضع فرهنگي خود ِ‌ مردم ايران است. اين كه از نظر فرهنگي، چه اعتقادات و باورهاي نامطلوبي، در ذهن و ضميرشان حك شده است. 
گاهي وقت‌ها گفته مي‌شود كه كار ما، با اخلاقي زندگي كردن درست مي‌شود. بله، اين هم هست. اما موضوع مورد اشاره اين گفتار، بيشتر وضع فرهنگي ما ايراني‌هاست. وضع نگرش‌هاي ذهني ما ايراني‌ها. اموري كه آگاهانه يا ناآگاهانه در ما رسوخ كرده و موجب اثرگذاري بر عمل و عكس‌العمل‌هاي ما مي‌شوند. لزوما ً هم مي‌توانند جنبه اخلاقي نداشته باشند. يعني براي عوض كردن‌شان، حتما ً نبايد رفتار اخلاقي ما عوض شود. برعكس، اين نگرش‌ها هستند كه اخلاق ما را ناسالم مي‌كنند.
مصطفي ملكيان، در يكي از سخنراني‌هايش، هم حرف‌هاي بالا را گفت، هم بيست عامل عقب‌ماندگي ما ايراني‌ها را. ملكيان را كه مي‌شناسيد؟ از متفكران به نام ِ اين روزهاي ماست. گزارش اين سخنراني، در سايت روزنا درج شده بود. البته، مطلب را كلي زير و رو كرديم تا خواندني از آب دربيايد...





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 12:42 بعد از ظهر روز چهارشنبه 22 فروردین1386

این مصاحبه را برای نسل جام جم گرفتیم که کار هم شد. حالا این جا هم می گذارم که بالاخره دم دست باشد و بقیه استفاده اش را ببرند.

گفتگو با پدیده سال 85

" بگذارید من توضیحم را بدهم، بعد هر سئوالی داشتید آخرش بپرسید، خب!" این جا کلاس درس نیست، کلاس آموزش موسیقی هم نیست، اصلا ً این جا، کلاس نیست. دور یک میز، پنج آدم بزرگ نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند. سه تا از این آدم بزرگ ها روزنامه نگارند، یکی خواننده، یکی هم مدیر برنامه آقای خواننده(به قول مدیر برنامه :" چند نفر به یه نفر؟") بعد یک دفعه آقای خواننده، آقای خواننده معروف، برای توضیح بیشتر و شفاهی تر حرفهایش، از جایش بلند می شود و شروع می کند به درس دادن و سئوال کردن از سه تا آدم بزرگی که روبه رویش نشسته اند، که روزنامه نگارند. بساطی شده است که بیا و بپرس.
بنیامین بهادری، در سالی که الان آخرین روزهایش را داریم نفس بر می کنیم، به اوج رسید، به داخل ماشین های شخصی رفت، سر از خانه ها و محافل عمومی و خصوصی در آورد، ورد زبان ها و زمزمه لب ها شد (البته خودش که نه، صدایش). آن هم بدون این که خودش بخواهد. همه چیز یک اتفاق بود. اتفاقی مبارک.
برای مصاحبه با بنیامین، باید با مدیر برنامه اش هماهنگ کرد. روزی که به طبقه هفتم پلاک 16 خیابانی در میدان محسنی رفتیم، قبل از ما روزنامه نگاری سرگرم مصاحبه بود و بعد از ما هم، روزنامه نگارانی می خواستند سرگرم مصاحبه شوند.
با بنیامین خیلی حرف زدیم و ماحصل این حرفها، پی بردن به هوش بالای این خواننده جوان، اما معروف، بود. چیزی که خیلی از هنرمندان مشهور و غیر مشهور ما ندارند و ضربه اش را هم می خورند. همین که او، می داند که سالهای بعد اگر عقل نداشته باشد، حذف خواهد شد، یعنی باهوش بودن او، یعنی پی بردن به قاعده بازی. همین که خودش را به مدیر برنامه ای کاربلد سپرده یعنی...
مصاحبه کنندگان: لی لا  رضایی – عیسی محمدی
***  
• دوست دارید که سالی مثل امسال، دوباره برایتان تکرار شود؟
-  نه بابا، تکرار که دیگر خیلی بد است.
• چرا؟
-  چیزی که برایتان مدام دارد اتفاق می افتد، می خواهید دوباره برایتان تکرار شود؟
• لابد قضیه رودخانه است و این که دوبار از یک رودخانه نمی توان گذشت دیگر؟
-  مثال خوبی هم زدید. شما یک رودخانه را به سمت دریا آمده اید، حالا می خواهید دوباره مسیری را که آمده اید، برگردید؟ دریا، تکامل شماست. باید برسید به آن تکامل. تکامل تکرار ندارد. وقتی چیزی خوب اتفاق می افتد، دیگر دلیلی برای اتفاق دوباره اش وجود ندارد. باید چیز دیگری اتفاق بیفتد...





دسته بندی :




نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 1:28 بعد از ظهر روز پنجشنبه 9 فروردین1386

برای امروز، یک دو جین جمله قصار برایتان می گذارم. این ها را، از چند تا وبلاگ جمع و جور کرده و داخل کامپیوترم ذخیره کرده بودم. از آنجایی که عادت ندارم جمله قصارها را فله ای و توده ای مصرف کنم، اول خواندمشان و بعد، آنهایی را که به دلم نشست، انتخاب کردم. البته درباره جمله قصارها، نظرم این است که باید همه شان، موضوع بندی دقیق تر شوند و بعد، مورد استفاده قرار گیرند. البته الان هم در کتاب هایی که برای این موارد هستند، دسته بندی شده اند، اما باید دقیق تر و کاربردی تز از اینی که هست، استفاده شوند .

***

• آلکس مک کنزی: وارد عمل شدن بدون برنامه ریزی علت همه شکست هاست.
• لائوتسه: یک مسافر خوب از خود هیچ ردی بر جا نمی نهد.
• لقمان: سخنان سودمند را باید نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم، هر چند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه ها یاری نکند باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه های معدود سر دهد و خواهد رویید .
• آندرو متیوز: هرکسی درس مخصوص به خود را می گیرد. ما می توانیم به سه طریق واکنش نشان دهیم: زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم، درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد( این سالمترین برخورد است و حد اکثر آرامش ذهن را تامین می کند)، زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم (این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)، چرا همیشه همه بلاها سر من می آید؟(این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند) ما در زندگی مرتبا ً با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.
• شوپنهاور: جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچکدام با تندرستی برابری نمی کند. برای حفظ تندرستی باید از هر چیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد . مخصوصاً از شهوت روانی.
• ویلیام جیمز: ایمان و باور ما در ابتدای هر مسئولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت نهایی مان را تضمین می کند. وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شود که بهترین ها را جذب می کند. اگر انتظار بدترینها را داشته باشید از مغز قدرت دافعه ای رها می کنید که سبب می شود بهترینها از شما بگریزد حیرت انگیز است.
• شوپنهاور: هوش و استعداد خود را پرورش ده ولی نه از راه مطالعه صرف بلکه به وسیله تفکر توام با عمل، تمایل اکثر فضلا به مطالعه شبیه تلمبه است، خالی بودن مغزهای خودشان موجب می شود که افکار مردم دیگر را به سوی خود بکشند؛ هرکس زیاد  مطالعه کند به تدریج قدرت تفکر را از دست می دهد.
• والت دیسنی: غیر ممکن ها را انجام دادن نوعی لذت است.
• ارد بزرگ : آن که زیبایی خرد را ندید، گرفتار زیبایی آدمیان شد و بدین گونه از هر چه داشت، تهی گشت.
• اُرد بزرگ: آن که از آینده سخن می گوید و آن را می سازد بارها و بارها می زید و تا یاد و سخنش در میان ماست او زاده می شود و باز هم.
• جبران خلیل جبران: شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق درآمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را  بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی، تلاش کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل، خمیری در تنور نهد، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند و آنکه انگور به اکراه فشارد، شراب را عصاره ای مسموم سازد و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد...





دسته بندی :