بحث های آداب سردبیری به زبان ساده را دارم آماده می کنم. هم تجربی اش را و هم عملی اش را. فکر می کنم هم برای خودم خوب استُ که مجبور می شوم آنها را جمع و جور کنم و کمی درباره شان فکر کنم و مطلب جمع و جور کنم. هم شاید برای آنهایی که می خواهند سردبیری کنند و منبعی ممکن است دم دست نداشته باشند و الخ. به زودی روی وبلاگ خواهم گذاشت. منتظرش باشید و فکر نکنید که بدقولی کرده ام.
سیامک رحمانی و تیم ورزشی نویسش، از همشهری جوان رفته اند! البته ایراد از من است که سه هفته بعد از این رویداد، از آن باخبر می شوم، آن هم کاملا ً اتفاقی، و در مشعل، از زبان یکی از بچه ها.
با سیامک رحمانی کار نکرده ام. از وقتی هم که یکی از دبیران تحریریه همشهری جوان شده بود، ترجیحم این بود که بیشتر با جواد رسولی حرف بزنم و سوژه های غیر مربوط به سرویس اجتماعی را چک کنم. علتش را نمی دانم. واقعا نمی دانم چرا احساس می کردم نمی توانم با این بشر راحت باشم. جواد رسولی، آدم خونگرمی است. من آدم های خونگرم را دوست دارم و در کار کردن با آنها، احساس راحتی زیادی می کنم. اما همیشه حسی به من می گفت که این خونگرم بودن را، توی ِ سیامک رحمانی نمی توانم پیدا کنم. حس است دیگر، چه کارش کنم!
توضیح ضروری و اضطراری و فوری و فوتی: این نوشته ها، خدا اگر قسمت کند، هر روز یا دو، سه روز یک بار در وبلاگ گذاشته خواهد شد. قرار نیست چیزهای به درد نخور بنویسم و اسرار خصوصی و کاری خودم و همکاران خوبم را افشا کنم. اگر اسمی برده می شود، برای آشنایی دیگران با اسم و رسم آنهاست، اگر هم چیزی نوشته می شود، به قصد این است که از دل این قصه های واقعی، بتوان تجربه های عملی روزنامه نگاری را منتقل کرد. بیشتر قصد بر آن است که روی تجربه ها کار شود، نه روی اتفاقات بی ارزش. تا چه پیش آید و یاران را چه خوش آید.
***
از دیروز که آخر برج اول فصل دوم سال باشد، راهی تحریریه مشعل شدم تا کار جدیدم را شروع کنم. البته به عنوان کار ثابت. بالاخره زندگی خرج دارد دیگر، نمی شود همه اش که دلی کار کرد، بعضی جاها هم باید به کار گل سرگرم شد. چاره چیست؟!...
توضیح ضروری و اضطراری و فوری و فوتی: این نوشته ها، خدا اگر قسمت کند، هر روز یا دو، سه روز یک بار در وبلاگ گذاشته خواهد شد. قرار نیست چیزهای به درد نخور بنویسم و اسرار خصوصی و کاری خودم و همکاران خوبم را افشا کنم. اگر اسمی برده می شود، برای آشنایی دیگران با اسم و رسم آنهاست، اگر هم چیزی نوشته می شود، به قصد این است که از دل این قصه های واقعی، بتوان تجربه های عملی روزنامه نگاری را منتقل کرد. بیشتر قصد بر آن است که روی تجربه ها کار شود، نه روی اتفاقات بی ارزش. تا چه پیش آید و یاران را چه خوش آید.
***
امروز خبری نبود. یعنی نه این که خبری نبود ها، ولی در کل خبری نبود. رفتم همشهری جوان، تا با ایمان جلیلی حرف بزنم. قرار بود درباره پرونده ای حرف بزنیم که ماه ها پیش، سوژه اش را مطرح کرده بودم. زمان آن دبیر سرویس سفر کرده پیشین، اسماعیل رمضانی، گفته بودم سوژه را و مقبول افتاده بود. بعد که رمضانی رفت، دوباره مطرح کردم و دوباره مقبول افتاد. تا این که توی ِ یکی از جلسات شنبه همشهری جوان، با حامد فرحبخش آشنا شدم و دیدم که کانال های ارتباطی خوبی دارد برای عملی کردن این پرونده. چی؟ موضوع؟ بابا بگذارید چاپ شود، بعد موضوعش را بپرسید. این جور چیزها، تا قبل از عملی شدن سکرت و راز است؛ بعد که چاپ شد، هم مطلبش را می گذارم این جا، هم ...
يكي از خوانندگان، ايميلي زده بود و درباره سردبيري نشريات و راه و رسم آن و منابعش سئوال كرده بود. ايميل اين دوستمان، مرا به فكر انداخت و ديدم كه اي داد بيداد، ميشود سلسله بحثهايي ( كلمه را داريد؟) را با اين موضوع راه انداخت. علاوه بر اين، من وقت نميكنم كه زيادي بقيه نشريات و روزنامهها را زير و رو كنم و نمونهكارهاي حرفهاي را پيدا كنم. اين بود كه فعلا ً تصميم گرفتهام نمونه گزارشهاي حرفهاي را از كتاب تازه منتشر شده علياكبر قاضيزاده، با عنوان "تجربههاي ماندگار در گزارشنويسي" انتخاب و تايپ كنم و روي وبلاگ بگذاريم. نمونه مصاحبههاي حرفهاي را هم ميخواهم از كتاب "مصاحبه خلاق" احمد توكلي بردارم و روي وبلاگ بگذارم. يادداشتها را هم از كتاب سرمقالهنويسي ايرج رستگار. خبرها را كه از كتابهاي حسين قندي ميشود انتخاب كرد يا كتاب يونس شكرخواه. اينجوري دستكم يك آرشيو كامل، ولو كوچك، از كارهاي حرفهاي خواهيم داشت.
این هم یک مصاحبه ای که فکر نمی کردم این قدر خوب از آب در بیاید. البته اگر حمل بر تعریف از خود نباشد. بالاخره بعد این همه کار کردن فرق خوب و بد مصاحبه ها را می فهمیم دیگر.
روتيتر: زنان ايراني، بايد اين مصاحبه را بخوانند تنها به اين علت كه بدانند چرا در جامعه ايراني، مظلوم و محروم واقع شدهاند
تيتر: زنان ايراني، خودشان مردان ايراني را مردسالار ميكنند
***
مصاحبهشوندهها، سه دستهاند: يا بايد تحملشان كني، يا بايد تحملت كنند، يا اينكه وقتي از آنها جدا ميشوي، خيلي خوشحالي، چون يك چيزي ياد گرفتهاي و يك چيزي، به تو اضافه شده است. به خاطر همين است كه زياد طرف ستارهها نميروم، چون مجبورم خيليهاشان را تحمل كنم. به خاطر همين است كه زياد طرف غولهاي رشتههاي مختلف نميروم، چون مجبورند تحملم كنند. اما هميشه مشتاقم كه با سر، براي مصاحبه با دستهسوميها بروم؛ چون هميشه به من، احساس زنده بودن ميدهند.
دكتر اصغر مهاجري، جامعهشناس است و استاد دانشگاه و پژوهشگر. ارتباط خوبي با رسانهها دارد، آنقدر كه حتي ديگر، ژستهاي عكاسي آنها را هم از بر شده است و خودش، اتوماتيكوار اين كار را ميكند...

