این گفتگو را اول برای جام جم گرفته بودم. به دلایلی در آن جا کار نشد. قسمت این بود که هفت هشت ماه بعد از گرفتنش در روزنامه اعتماد ملی دیروز کار شود. بدک در نیامده. قضاوت با خودتان.
گفتوگو با امانا... قرايي؛
جامعهشناسي خودماني - [عيسي محمدي]
جامعهشناسي خودماني، از جمله بحثهاي جالب و جذاب جامعهشناسي است. خيلي ساده و همه فهم، بحثهايي درباره تاريخ و عادتها و آداب و رسوم و فرهنگ و... ما ايرانيان مطرح ميكند، بدون اينكه در دام مغلقگوييهاي دانشگاهي و علمي بيفتد. در حقيقت، اين حوزه، ميتواند مراسم آشتيكنان عامه مردم با جامعهشناسي باشد. با دكتر امانا... قراييمقدم، استاد دانشگاه و جامعه شناس، در مدرسهاي واقع در شهرك ژاندارمري ديدار كرديم. قرايي مقدم، فعلا فقط درگير تدريس و تأليف است. برگزيدهاي از بحثهاي مطرح شده را، مرور ميكنيم...
اینجا ایران است؛
سرزمین من، جایی که در آن به دنیا آمدهام و جایی که اما، شک کردهام که آیا دوست دارم در آن بمیرم یا نه!
اینجا ایران است؛
سرزمین من، جایی که آدمها، به جای قانون نشستهاند، جایی که قانون شکستن، عقوبتی سنگین و سهمگین دارد. جایی که حتی خدا، جایش را به دلبخواهیهای ما داده است و هر آنچه دلمان میخواهد، مساوی است با آنچه خدا میخواهد. اینجا، سرزمین من است، جایی که قدرت، حرف میزند و وجدان و قانون و خدا زیر خروارها تعصب و بیفکری، دفن شدهاند و هیچ امیدی هم به زنده ماندنشان نیست.
اینجا ایران است؛
سرزمین من، جایی که برای زیستن، باید مجوز داشته باشی، برای قدم زدن، باید اوراق شناسایی داشته باشی، برای عشق ورزیدن، باید موجه باشی، و حتی برای مردن هم، باید جواز دفن بگیری.
اینجا ایران است؛
سرزمین من، جایی که اگر گرگ نباشی، چنان میدرند تو را که در باورت نیاید. جایی که اگر زبان چرب و نرمی نداشته باشی، سرت را به پنبه جدا میکنند، بدون ریختن قطرهای خون بر زمین.
اینجا ایران است؛
جایی که روزی، روزگاری قرار بود اتوپیای کره خاکی باشد؛ اما امروز مردمانش، حتی به کشورهای درجه سومی چون افغانستان و عراق و پاکستان و آذربایجان و نخجوان و ... با چشم حسرت نگاه میکنند.
اینجا ایران است؛
نه، نمیتوانم باور کنم. اینجا ایران من نیست. یا اگر اینجا، جغرافیایی خاکی، به اسم ایران هم باشد، نمیتوانم باور کنم که اینجا سرزمین من باشد. نه، من این سرزمین را دوست ندارم، نه به خاطر این که دلم اینچنین میخواهد، که به خاطر عدالتی که در آن نیست، که به خاطر عشقی در آن، در کنار تیرک پیادهرو، تازیانه میخورد، که به خاطر حتی قانونی که زینت قدرتمندانش شده است.
نه خدای من؛ باور نمیکنم که اینجا سرزمین من باشد، جایی که نه تو هستی، نه قانون آنها و نه هیچ چیز دیگری.
خدایا!
چگونه باید در این سرزمینی که نمیتوانم دوستش داشته باشم، زندگی کنم، هان؟ جواب مرا بده! یا اگر جوابم را نمیدهی، دستکم کمی صبر بده که تحملش کنم یا ...
10 فرمان برای اینکه یک تغییر مثبتی توی زندگیتان داشته باشید.
یادتان باشد که ما خیر و صلاح شما را میخواهیم، حتی اگر خودتان خیر و صلاحتان را نخواهید. یادتان باشد که ما دوست داریم شما را در جادههای موفقیت و کامروایی ببینیم، اگر هم مقاومت کردید، مطمئن باشید که از پشت گردنتان میگیریم و پرتتان میکنیم توی جاده. پس همان بهتر که قبل از پرتاب شدن، مثل یک بچه حرف گوشکن خوب، خودتان با پای خودتان بروید تا این دو تا پای نازکتان را هم قلم نکردهایم. این شما و این هم 10 فرمان طلایی ما:

این یادداشت را برای همشهری جوان نوشته ام. قرار است توی شماره ای که در راه است چاپ شود. یک دفعه نشستم و گفتم باید یادداشت بنویسم. بعد دیدم دیگر مثل سابق زیاد دغدغه ندارم و فکر نمی کنم که بخواهم درباره شان بنویسم و هر چیزی که بنویسم مکانیکی و خشک در می آید. این بود که گفتم فرض می کنم اگر قرار بوده هر چی دلم بخواهد، بنویسم، آن وقت چه می نوشتم؟ و این شد علت این یادداشت. البته همه آن چیزی که توی دلم بود نیست، اما باز از خشک بودن و مکانیکی بودن صرف هم دور شده.
***
نيمنگاهي به اين جامعه، به اين مردم بيندازيد: غم، از سر و رويشان ميبارد!
چپ ميروند، غم دارند. راست ميروند، غمگيناند. راه ميانه را هم كه ميروند، باز هم دست از سر اين غم بر نميدارند كه نميدارند. تكه كلامهاشان، غمگنانه است. عاشق كه ميشوند، غم دارند. عاشق هم كه نميشوند، باز هم غم دارند كه چرا عاشق نميشوند! وقتي همه چيز روبهراه است، غم برشان ميدارد كه نكند در آينده، همه اين نعمتها از آنها گرفته شود. وقتي هم كارهاشان بهراه نيست، كه اصلا ً طبيعي است غم بريزند و غم بپاشند؛ مثل نقل و نبات...


