يادم ميآيد كه كتابي درباره روايت در فرهنگ عامه ميخواندم. نكته جالبي درباره روايتهاي هنري و روزمره داشت. ميگفت كه روايتهاي معمولي، ميخواهند شبيه روايتهاي هنري باشند؛ و روايتهاي هنري، شبيه روايتهاي معمولي و واقعي و روزمره.
خيلي نكته جالبي است. يعني كه ماها، وقتي كه ميخواهيم عاشقي كنيم، اداي كتابها و فيلمها و ... را در ميآوريم؛ اما پديدآورندگان كتابها و فيلمها و داستانها و رمانها و تئاترها هم وقتي ميخواهند عاشقي را روايت كنند، دربهدر دنبال شخصيتهاي جالب دنياي واقعي هستند كه آنها را وارد هنر بكنند و كمي هم تخيل و خيالپردازي قاطياش كنند تا كار هنري كرده باشند.
يعني ميشود كه ما آدمهاي معمولي، نخواهيم اداي آدمهاي توي ِ قصهها و رمانها و فيلمها و نمايشنامهها و ... را در بياوريم؟
... در بهشت، جايي براي همه ما هست.
***
(البته اين چند نكته را هم درباره اين جمله، داشته باشيد:
نكته اول: چون من يك سادهلوحم، دوست دارم كه اينجوري فكر كنم كه واقعا ً توي ِ بهشت به آن بزرگي، براي اين همه آدم كوچك جا هست.
نكته دوم: شخصا ً يكي از ايراداتي كه به فقهاي عزيزمان دارم، اين است كه بهشت را خيلي دور از دسترس قرار دادهاند و رسيدن به آن را خيلي سخت كردهاند. چيزي هم كه رسيدن به آن سخت باشد، از خير آن گذشته خواهد شد. چيزي هم كه از خير آن گذشته شود، به ضد آن گرايش خواهد داشت. بالاخره آب كه از سر گذشت...
نكته سوم: اين ديالوگ يكي از فيلمهايي بود كه ديدم و نه اسمش يادم مانده نه هيچ چيز ديگرش.
نكته چهارم: وقتي مُردم، توي بهشت ميبينمتان. حتما ً بهام سر بزنيد.)
(1)
كلام حقيقت عاري از آراستگي
و كلام آراسته، از حقيقت خالي است
(2)
انسان
نرم و لطيف زاده ميشود
و به هنگام مرگ، سخت و خشك ميشود
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون ميآورند، نرم و انعطافپذيرند
و به هنگام مرگ، خشك و شكننده.
پس هر كه سخت و خشك است
مرگش نزديك شده
و هر كه نرم و انعطافپذير
سرشار از زندگي است.
سخت و خشك ميشكند
نرم و انعطافپذير، باقي ميماند.
(بخشهايي از كتاب تائوتِچينگ منسوب به لائوتسه)
دوباره مجبور شدم رويكرد محتوايي وبلاگ را عوض كنم. اينجا، من در مقابل سه خيابان قرار دارم: خيابان رويكرد سابق وبلاگ؛ خيابان رويكرد فعلي وبلاگ؛ خيابان رويكرد سوم!
علاقهاي ندارم كه خيابان اول را بروم. اصلا ً خيابان خوش منظرهاي نبود؛ دست ِ كم براي من. از خيابان دوم هم دل خوشي ندارم؛ چون احساس ميكنم كمي فضاي آن، شبيه فضاي وبلاگي با موضوع مهارتهاي زندگي و روانشناسي كاربردي و اينها شده است. البته لابهلاي مطالب وبلاگ، به اين چيزها هم خواهم پرداخت، اما هدف كلي من، اين نبوده و نيست...
سال نوي همه شما مبارك. اينقدر درگير خودمانيم، كه اصلا ً يادمان ميرود سال نو را، به دوستان عزيز اينترنتي خودمان تبريك بگوييم. البته ماهي را هر وقت از آب بگيريد، هم ميميرد؛ هم تازه است (بستگي به خشونت و ديدگاه شما دارد!!!)
... و اما چند آرزو و دعاي فسقلي براي دوستان ديده و ناديده شبكهاي خودم؛ كه تا آنجا كه مغزم ياري ميكند، اسمشان را در آخر مطلب آوردهام.
- خدايا! لپهايشان را هميشه به خندههاي ناب مهمان كن.
- خدايا! مهرباني را از آن ِ آنها و آنها را از آن ِ مهرباني كن.
- خدايا! پول و پله درست و حسابي و زندگي خوب و يك عدد ماشين پرايد؛ البته به شرطي كه تختهگاز نروند چون شتاب پرايد بالاست؛ نصيبشان كن.
- آرزو ميكنم هميشه و هميشه، آرام و شاد باشند.
- آرزو ميكنم چون كوه، بزرگ؛ چون دريا، وسيع؛ چون شبهاي كوير، رؤيايي؛ چون شب، آرام باشند...
... بس است ديگر خدايا! پررو ميشوند. همينقدر خوب است.
و اما دوستان عزيز ديده و ناديده وبلاگي من:
- هاله عابدين: بانويي كه همشهري جوان ميخواند و ما را شرمنده ميكند.
- بنتالهدي صدر: يك منتقد نكتهسنج و البته شوخطبع!
- F: مردي يا زني كه به دلايل امنيتي، نميشناسيمش!!!
- نگار: بانويي كه هميشه ميآيد، هميشه نظر ميدهد، هميشه مينالد از دير آپ كردن!
- يك انسان نه چندان معمولي: وبلاگ خوبي دارد. اميدوارم دوستان خوبي براي هم باشيم.
- جوانه بزرگوار: دوست تازه و ناديدهام.
- انسيه عزيز: از خوانندگان خوب همشهري جوان كه وبلاگي هم تشكيل دادهاند با موضوع همشهري جوان. من هم هميشه به وبلاگشان سر ميزنم تا ببينم اگر درباره مطالبم بد نوشتهاند، حسابي كافه را به هم بريزم!!!
- يه مغز خسته: دوست جديد و ناديدهام.
- آرزو آقايي: دوست جديد و ناديدهام.
- حسين جعفريان: مرد هميشه شورشي؛ هميشه خشمگين...
... و ديگران. ديگراني كه حالا يا توي ِ خاطرم نماندهاند، يا خيلي وقت است كه سر به ما نميزنند. قررررررررررررربون همه شما!
" براي مبارزه با هيولاها، خودت بايد هيولا بشي..."
اين ديالوگ يكي از فيلمهاي شبكه پنج بود. پليسي، زنش را در عملياتي با تبهكاران از دست داده بود. بعد، مسئولان ادارهاش، او را از پيگيري ِ اين پرونده منع ميكردند. وقتي كه ديد صدايش به جايي نميرسد، تصميم گرفت خودش انتقام بگيرد. اول، هيچ كدام از همكاران سابقش كمك نميكردند. پيرمردي كه كنارش بود، براي قوت قلب دادن به او، اين ديالوگ را به او گفت. او هم رفت و هيولا شد و اندازه تبهكاران بزرگ شد و انتقامش را گرفت...
هميشه از خودم ميپرسيدم كه چرا خوبها، نميتوانند بدها را شكست بدهند؟ آيا به خاطر خوبيشان است؟ تا اين كه يواشيواش به جوابش رسيدم؛ البته به جواب ِ شخصي خودم. شايد جواب شخصي شما فرق داشته باشد. مسأله اينجاست: خوبها، اندازه بدها هيولا نيستند. هيولا! نه، قرار نيست بد باشند، من از نظر بزرگ شدن و بزرگ بودن منظورم است. يعني خوبها، معمولا ً ياد نميگيرند كه خودشان را، از نظر بزرگ بودن و قوي بودن و خوب كار كردن و خوب سيستماتيك كار كردن، اندازه هيولاها كنند.
مشكل دقيقا ً اينجاست. خوبها، هيچ وقت ياد نميگيرند كه در مبارزه، اندازه بدها، بزرگ بشوند و بزرگ بمانند. آنها، كوچكاند و ميخواهند با همين كوچكي خودشان، بدها را شكست بدهند. بعدش هم كه شكست ميخورند، مدام ميگويند كه ما به خاطر اين خوبيمان است كه شكست ميخوريم و بدها دستشان باز است و از اين حرفها. اما همه ماجرا در همين نكته كوچك است: خوبها، هيولا نيستند. همين.

