تبليغاتX
جادوی نوشتن


جادوی نوشتن


نوشتن، عشق ما، کسب ما، زندگی ما است. در اینجا، به عشق خود -نوشتن- سرگرم خواهیم بود


نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 11:39 قبل از ظهر روز جمعه 22 شهریور1387

بالاخره توانستم كه اين شعر را به آخر برسانم. همين هفته تمامش كردم. خودم كه خيلي به‌اش علاقه دارم.

پشت اين قلب‌هاي سيماني

جنب دهليزهاي ويراني

از طلوع خليج حيراني

اي غروب غزل! چه مي‌داني؟

عشق رفت و صعود تنهايي

درد ماند و هبوط ويراني

قحطي واژه‌هاي نوراني است

از كدامين ترانه مي‌خواني؟

قلب من تكه‌تكه شد بانو

در شب آيه‌هاي طوفاني

شهر ماند و شب و شراب و شبان

خالي از جلوه‌هاي چوپاني

باز كن آن دو چشم و خوب ببين:

اين شبان ِ شبان حيراني!

شاعر: عيسي محمدي 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 11:50 قبل از ظهر روز سه شنبه 12 شهریور1387

اين روزها آدم خوبي شده‌ام. سعي مي‌كنم خودم را دوست داشته‌ باشم. اين روزها، دارم شعرهاي ۱۰ سال پيشم را مرتب مي‌كنم؛ بعضي‌هاشان واقعاً معركه است و الان كه يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي هستم و مي‌خوانم‌شان، تعجب مي‌كنم كه واقعاً من ۱۰ سال پيش همچين استعدادي داشتم. اين روزها دلم مي‌خواهد داستان و فيلمنامه هم بنويسم. اين روزها دلم مي‌خواهد آدم‌ها را بيشتر دوست داشته باشم و با آن‌ها بيشتر راه بيايم. اين روزها، البته هنوز در خانه و با پدر و مادرم بدخلقي مي‌كنم. دوست دارم روزي بيايد كه از اين بابت هم مشكلي نداشته باشم. اين روزها دارم در يك هفته‌نامه حوادث كه قرار است همشهري چاپ كند، كار مي‌كنم و كارم هم بد نيست. اين روزها احساس مي‌كنم خيلي‌ها مرا دوست دارند؛ نه به خاطر كار، نه به خاطر پول، نه به خاط قيافه، فقط به خاطر خودم. خلاصه اين كه آفتاب اين روزها، دارد خيلي گرم بر من مي‌تابد.

شما چطور؟ شما اين روزها چه كار مي‌كنيد؟ آيا آفتاب هم بر شما خوب مي‌تابد؟‌





دسته بندی :

لینک مطلب