يك شعر كوتاه ديگر كه تازه از ديگ طبع من جوشيده است! نميدانم اينروزها چرا اينقدر شاعر شدهام؛ قبلاً اينقدر شاعر نبودم ها!
من
صليبم بر دوش
و زبان سرخم در پيش
به قربانگاه سر سبز خويشتن آمدهام
ما
همه از خاكيم و به خاك مشايعت خواهيم شد
و باد
برادر خاك است
پس چه باك
اگر سبزيهاي سرمان
مهمان تنهاييهاي زمين باشد
الان دارم كتاب شعري ميخوانم كه مجموعه اشعار طنز است و موسسه كتاب همراه آن را چاپيده است. اسمش هم هست "گزيده شعر طنز". و البته به انتخاب اسماعيل اميني. يكي از اشعار اين كتاب را، زبان حال ما روزنامهنگاران و همه اهل درد دانستم؛ كه ابوالقاسم حالت آن را سروئيده است.
آزادي بيان
سخن از گوجه و انجير و هلو بايد گفت ز بلال و ز خيار و ز كدو بايد گفت چون هوا گرم شود، از مزه ماست و خيار چون هوا سرد شد، از كشك و لبو بايد گفت چون نبايد سخن از جنگ دو كشور گفتن لاجرم قصه جنگ زن و شو بايد گفت چون ر ِجالند در اينجا همه در زير لحاف نكتههايي ز لحاف و ز پتو بايد گفت آنچه برخورد به جايي نكند پرت و پلاست "رَپَتو هاي رَپَتو هاي رَپَتو" بايد گفت حرف خونخواري خونخوار نميبايد زد حرف پر خوردن مرد شكمو بايد گفت پارگي را به صراحت نتوان فاش نمود به كفايت سخن از طرز رفو بايد گفت از رقيبان سياسي نتوان گفت سخن از جنگ و نزاع دو هوو بايد گفت
شما كه اين شعر را خوانديد، اين ۳ بيت را هم از همين شاعر داشته باشيد تا زبان حالمان كاملتر شود.
هر كه در كشور ايران به سر ِ كار آمد مدتي خورد و بخوابيد و بياسود و برفت همچنان اُرسي (۱) قلابي و شلوار نخي هفتهاي چند به پا بود و بفرسود و برفت هر زمان خواست ز كاري گرهي بگشايد گرهي بر گره كار بيفزود و برفت...
پاورقي:۱.كفش
