يك رباعي ديگر، از ديگ طبع شاعرانه من، كه اميدوارم ته نگيرد:
- اين خاطرههاي خسته، كافي است مرا
- آيينه زنگ بسته كافي است مرا
- من ماندم و آسمان و درويشي محض:
- يك پنجره شكسته، كافي است مرا!
از اين به بعد، ميخواهم اگر پستي نداشتم، به جايش يك رباعي بگذارم. تازگيها، دارد از رباعي خيلي خوشم ميآيد: كوتاه، مختصر، خلاصه و قوي. نيست كه حوصله شعرهاي بلند را زياد ندارم، چسبيدهام به اين قالبهاي كوتاه.
رباعي هم بعضي وقتها چيز بدي نيست ها! مثل اين رباعيها كه تازگيها سرودهام:
- مرموزتر از چراغ جادو شدهاي
- خاموشتر از دو چشم بيسو شدهاي
- اي عشق! چه بر شكوه نامت رفته است؟
- آنگاه كه عاجزانه، "تابو" شدهاي...
رباعي دوم:
- مصلوب دو چشمان ترت خواهم ماند
- بي بالترين! بال و پرت خواهم ماند
- اي بوسه تو مرگ ِ تماميت من!
- سقراط غزلنوش لبت خواهم ماند
برنامه این هفته گذر هفتم رادیو ایران هم برگزار شد. این هفته، برای مصاحبه ام با رئیس سازمان فضایی کشور، هیچ طرحی نداشتم. اطلاعاتی جمع کردم و بی خیال طراحی مصاحبه شدم. البته همیشه خدا این کار را می کنم و طرح مصاحبه را، بی خیال می شوم. همین طور به عنوان بخش اول، رفتم و مصاحبه کردم و مهدی زریباف گفت خیلی خوب در آمد!
به این نتیجه رسیدم که بعضی وقت ها، بعضی چیزها را باید به حال خودشان رها کنی تا خودشان، خودشان را پیدا کنند. بعضی وقت ها زور الکی زدن، همه چیز را خراب می کند. اگر مصاحبه برای خودت هم بکر و پیش بینی نشده باشد، برای شنونده هم چنین خواهد بود. پس درس این هفته ای که یاد گرفتم این باشد: سعی کن برای خودت هم پیش بینی نشده باشد. سعی کن برای خودت هم بکر باشد. سعی کن اول برای خودت همه این چیزها اتفاق بیفتد. بگذار داخل کاری که می کنی، اتفاقی که باید بیفتد، بیفتد. زندگی این طوری، فکر می کنم بهتر باشد...
ميهنپرستي يعني چي؟ يعني اينكه من از ايران و ايرانيان دفاع كنم؟ يعني بهشان علاقه داشته باشم؟ اگر ايران و ايرانيان اشتباه كردند، چه؟ هيچ وقت خدا با اين ناسيوناليسم كنار نيامدهام. براي من انسان مهم است؛ بدون اينكه خواسته باشم حرف فلسفي و كلياي بزنم. آقا تو انساني، همين كافي است؛ ديگر ايراني بودن و عراقي بودن و فرانسوي بودن و آمريكايي بودنش چه صيغهاي است. صحنهاي از فيلمي را ميديدم كه ديالوگ تكاندهندهاي داشت به شرح زير (شخصيت اصلي فيلم، از بانويي افغاني، سراغ يك فروشنده مواد مخدر افغاني را ميگرفت تا از طريق او، مقصر اصلي را پيدا كند كه بتواند بيگناهي را از پاي چوبه دار نجات بدهد):
- يه نفر پاي چوبه داره.
- افغانيه؟
- نه؛ اما بيگناهه.
حالا اين ديالوگ را ميتوان اينطورياش هم كرد:
- يه نفر داره توي اين شهر زندگي ميكنه.
- ايرانيه؟
- نه؛ اما آدمه.
حالا به نظر شما، روزنامهنگاراني كه رفتهاند توي ِ بيبيسي فارسي، به وطنشان خيانت كردهاند؟ فكر ميكنم اين سئوال، سئوال اشتباهي است و بايد اينجوري اصلاحش كرد: روزنامهنگاران ايرانياي كه به بيبيسي فارسي رفتهاند، آيا كار اشتباه و غير انسانياي كردهاند؟ براي جواب دادن به اين سئوال، فكر ميكنم بايد بيخيال ميهنپرستي مزخرف غيرانساني شد. طرف آدم است، رفته است يك جايي كار كند؛ حالا اين كارش درست است يا درست نيست؟ نيروهاي مذهبي و وطنپرست ميگويند كه اشتباه بوده است؛ چرا كه پناه بردن به يك بنگاه خبري وابسته به دشمنان يك سرزمين است. مسأله همينجا است: اگر بيبيسي مشكل دارد، چرا اصلياش را ميگذارند كار كند؛ اما فارسياش را نميگذارند؟ اگر كار خبري مشكل دارد، چرا ما هم كار خبري ميكنيم؟ اگر فعاليت به زبانهاي ديگر مشكل دارد، چرا برنامههاي ايران، به زبانهاي عربي و انگليسي و ... هم پخش ميشود؟
چرا مسئولان ايراني فكر ميكنند آسمان پاره شده است و آنها به زمين افتادهاند و قرار است كه رسولان هدايت و رستگاري جهاني باشند؛ در حالي كه رستگاري خودشان هم زير سئوال است! نيمنگاهي به كيهان بيندازيد؛ به ايران بيندازيد؛ به ... اگر اخلاق رسانهاي مطرح است،كه ما ايرانيان شيعه اثنيعشري مدعي هم داريم در اين حوزه رسما ً گند ميزنيم. اگر رقابت رسانهاي مطرح است كه ما هم داريم اينكار را ميكنيم كه؛ مگر با رسانههاي ديگر جهانيان مقابله نميكنيم؟ كساني كه خودشان مشكل دارند، چطور ميتوانند مشكلات جهاني را حل كنند؟ كساني كه رسانههاي خودشان مشكل دارد و واقعيتهاي جهاني را كاريكاتورگونه منعكس ميكند، چطور ميتوانند...؟
يادم باشد از اين به بعد يك تركيب ديگر را هم به قاموس لغتهاي ارتباطاتم اضافه كنم: اگر عرضه مقابله درست و حسابي با چيزي را نداري، رذيلت حذف كردنش را داشته باش. البته اين قانون را از دوستان عزيز ارشادي و فرهنگي وطني خودمان ياد گرفتهام. زنده باد ناسيوناليسم ايراني!
زمزمههاي يك ذهني كه لابد فكر ميكرده سابق بر اين، مقدار معتنابهي عاشق بوده:
- جايي براي كتابهايم كنار بگذار
- جايي براي نامههاي عاشقانهاي كه ننوشتي
- جايي براي رفتن
- براي گريستن
- براي به تو فكر كردن
- كنار بگذار
- همين برايم كافي است
- همه دنيا براي تو
(عيسي محمدي)
همشهري جوان اين هفته چاپ شد. سالگرد پنجمين سال چاپشان بود و خود تحويلگيريهايي كه هر نشريهاي در سالگرد دارد. باز هم مثل سالهاي قبل، ذكري از بعضيها؛ منجمله من؛ نرفته بود. نميدانم چرا؛ شايد سرشان شلوغ بود. اما چرا سرشان براي بعضيهاي ديگر شلوغ نبود؟ اين قضيه را، دو بار بهشان گفتهام؛ اما دريغ! خيلي وقت است كه ديگر به همشهري جوان، احساس تعلقي ندارم. حالا من خانواده جديدي پيدا كردهام: همشهري سرنخ (همشهري شگفتيها و حوادث كه فعلا ً با لوگوي همشهري جوان چاپ ميشود). همشهري سرنخ، همان جايي بود كه بايد باشد: يك نشريه پرشور و اجتماعي؛ با همكاراني دوستداشتني. مدتها بود كه دنبال چنين جايي ميگشتم. با يك سردبير دوستداشتنيتر كه خيلي شبيه خود من است؛ اصلا ً انگار ورژن حامد فرحبخش يك عيسي محمدي ديگر است. به خودم قول دادهام كه همه تجربه و شورم را، تقديم به اين مجموعه و خانواده جديد كنم.
سفر را دوست دارم. به قول علي نصيريان در فيلم سينمايي آقاي هالو: "سفر چيز خوبي است؛ آدم را ميسازد." سفر يك جور مراقبه است، يك جور تمركز. وقتي كه سفر ميكني، چون تنها هستي و كسي را نميشناسي، مجبوري كه به اطراف خودت بيشتر دقت كني تا بتواني گليم خودت را از آب بيرون بكشي. آن اولها، وقتي كه توي ِ اتوبوس بودم، نميتوانستم با ۱۲ ساعت بيكاري داخل اتوبوس چه كار كنم؛ كلافهام ميكرد، ديوانهام ميكرد، مسخرهام ميكرد. اما در سفري كه ديروز به رشت داشتم و امروز برگشتم، تنها با تماشا، بله با تماشا و ديگر هيچ، توانستم خودم را به بهترين شكل ممكن، سرگرم كنم؛ سرگرمياي كه برايم بزرگترين درس هم بود. درست مثل بچهها شده بودم كه از تماشاي هر چيزي، ذوق ميكردم. سفر را دوست دارم؛ چرا كه به تماشا عادت كردهام؛ چرا كه تماشا را دوست دارم...
اين هفته برنامه گذر هفتم جمعهشبهاي راديو ايران را نداريم. ويژهنامهاي براي دهه فجر ميخواهند بروند. وقتي كه توي ماشين امير اسانلو اين خبر را شنيدم؛ در كنار مجتبي اميري، فريادي از خوشحالي كشيدم. البته ما توي ِ ماشين بوديم و كسي فريادم را نشنيد. بعدش به اين كاري كه كردم، فكر كردم: ما از اينكه گذر هفتم يك هفته تعطيل شده، خوشحال شديم؛ و اين يعني كه كارمان را دوست نداريم. چرا؟ راستش را بخواهيد، كمي شرمنده خودم شدم. من بايد كارم را بينهايت دوست داشته باشم و برايش مايه بگذاريم. اگر اينطور نيست؛ يا نبايد آنكار را انجام بدهم، يا بايد اين علاقه را ايجاد كنم. واقعا ً كه بايد از شنوندگان گُلمان، حلاليت بطلبم بابت اين نداشتن عشق. خدايا عاشقمان كن! اگر هم عاشقمان نميكني؛ دستكم متعهدمان كن؛ به كاري كه انجام ميدهيم...
امروز، هفتم بهمن بود. سوار مترو شدم؛ ايستگاه عليآباد. اين ساعت روز، بين هفت تا هشت صبح، متروي شهرري به ميرداماد شلوغ ميشود. هميشه شلوغي را از ايستگاه ترمينال جنوب، دو ايستگاه بعدتر از جايي كه سوار ميشوم، احساس ميكردم. امروز اما، شلوغي را از همان ايستگاه عليآباد حس كردم. يك جور لِهشدن همراه با استشمام انواع و اقسام بوي بدنها و باقي ماجرا. ايستگاه خزانه، يك پيرمردي با يك جواني دعوايش شد. اين چيزها براي متروسواران حرفهاي، عادي است. در ايستگاه شوش، سه ايستگاه بعدتر از جايي كه سوار شدم و هميشه هم اين موقع صبح شلوغ است، پسر جوان رفتن پايين و به مرد ميانسال گفت: بيا پايين! مرد ميانسال هم گفت: خجالت بكش با اون هيكلت! مرد ميانسال، در فكر دفاع از خودش بود. مرد جوان، در فكر تأديب پيرمرد. مردم اطراف آنها، در فكر سوار شدن و جانماندن و به موقع سركار رسيدن. من هم در فكر يادداشتي بودم كه بايد مينوشتم. و اينجا بود كه دو سئوال را از خود پرسيدم: جداً كه چه دنياهايي داريم ما مردم؛ يكي در فكر دفاع از خود، يكي در فكر تأديب ديگري، يكي در فكر سوار شدن، يكي در فكر ... آن هم در يك واگن واحد. چه كسي بود كه شهري چنين براي ما ساخت؟ چه كسي است كه چنين شرايطي براي شهروندان اين شهر ساخته است؟ راستي، ما شايسته چنين وضعي هستيم؟ از كرباسچي تا قاليباف، مگر چقدر راه طي شده است كه دستكم، رفت و آمد اين شهروندان اين شهر، درست نشده است؟
امروز كتاب الماسهاي اشو را دست گرفتم و شروع كردم به خواندن. ديروز از بچهها امانت گرفتم. اشو، مخالفان و موافقان زيادي دارد. قبلا ً كتاب عاشقانههاي اشو را چند باري خوانده بودم. اگر رفقاي مذهبيام بفهمند كه اشو ميخوانم، نقرهداغم خواهند كرد. اگر رفقاي روشنفكرم هم بفهمند، حسابي سركوفتم خواهند زد. كاري به بقيه ندارم؛ من از اشو خوشم ميآيد و احساس ميكنم كه خيلي از حرفهايش، حرفهاي مفتي نميباشند كه هيچ؛ كه حرفهاي غيرمفتي هم ميباشند و ميشود با آنها زندگي كرد. فقط يك مقدار خودتحويلگيري اين بشر روي اعصابم ميرود. اين حرف را داشته باشيد:"انسان عميقا ً مذهبي، عصيانگر است."

