داشتم زندگيام را ميكردم. آرام بودم، هدف داشتم، تلاش ميكردم. داشتم به خوشيهاي كوچكم ميرسيدم و به تفريحات كوچكم و به درآمد كوچكم و به خانواده كوچكم. سرم گرم ِ كار خودم بود و به كسي كاري نداشتم...
... كه تو آمدي؛ با آن مژههاي شوخ عافيتكُشات. عافيتام را زير و رو كرد؛ يا شايد مصبم را زير و رو كردي و چه فرقي ميكند مگر. تو، پنجرههايي را نشانم دادي كه قبل از آن، قدم نميرسيد كه بازشان كنم و ازشان، دنياهاي ديگر را نگاه كنم. تو آمدي و نردباني به من دادي تا بالاي اين ديوار كوچك دنياي كوچك شخصيام بروم و باغهاي همسايه را نگاه كنم؛ بزرگ بودند و دلباز و تا حالا نديده بودمشان.
حالا ديگر آرام و قرار ندارم. حالا ديگر عافيتانديش نيستم؛ اي مژههاي شوخ عافيتكُش. حالا ديگر ميتواني سرت را پايين بيندازي و پي ِ كارت بروي. آمدي و كارت را كردي و حالا، ديگر كاري نداري كه با اين آدميزاده سابق بكني. حالا ميتواني بروي؛ من هم كه سوختن، سرنوشتم خواهم بود انگار، حالا ميتوانم به ادامه سوختنم ادامه بدهم.
و تو چه ميتواني باشي اي مژههاي عافيتكُش؟ يك سئوال بزرگ ميتواني باشي، يك آدم بزرگ ميتواني باشي، يك موقعيت و اتفاق بزرگ ميتواني باشي، يك زيباي بزرگ ميتواني باشي و ... و يك، هر چيز ِ بزرگ ديگر...
دو دختربچه بانشاط که زندگی از سر و رویشان می بارد، دست در دست پدرشان، دارند از میدان هفت تیر، سمت ایستگاه اتوبوسی در اول کریمخان می روند؛ یکی شان در سمت راست و یکی شان در سمت چپ پدر، دست او را گرفته اند. شلوار لی پوشیده اند و پیرهن. خیلی بامزه و بانمک اند؛ درست مثل خود زندگی.
دختربچه ای کنار سکوی ایستگاه اتوبوس نشسته است و کارتنی در مقابل گذاشته و دارد شکلات می فروشد؛ روسری به سر کرده و شلوار نه چندان نویی به تن دارد. قیافه اش به غربتی ها نمی خورد. حتی به کسی نگاه هم نمی کند که بیاید و از او، شکلات بخرد. مثل یک ناظر بی طرف، فقط دارد تماشا می کند؛ درست مثل داور یک فوتبال که سوتی نداشته باشد.
چشم در چشم می شوند: یکی از دخترهایی که دست پدرش را گرفته و دختری که کنار سکوی ایستگاه اتوبوس نشسته. هم را نگاه می کنند.
حاضرم هر چه دارم بدهم، تا بدانم این دو چیز را: در مغز دختری که دست پدرش را گرفته بود، چه گذشت و چه سئوالی از خودش پرسید؛ در مغز دختری که روی سکوی ایستگاه اتوبوس نشسته بود با کارتنی در مقابل و شکلات هایی در کارتن، چه گذشت و چه سئوال هایی پرسید...
و اما این بار هم نظراتی درباره قسمت دوم مقاله داده شده که اصل نظرات به شرح زیر بود:
- اسلام، چارچوب خوبی برای همه این چیزها دارد؛ ولی ما دنبالش نرفته ایم و اسلام شناسان ما، دنبال این راه حل ها نرفته اند.
- باید آموزش داد؛ به خانواده ها و جوانترها.
- باید مردها و زن ها، همدیگر را خوب بشناسند و این آگاهی را، به دست بیاورند؛ حالا چه از طریق کلاس یا کتاب یا ...
- جامعه دارد به مسیر بدی می رود
- و ...
در بین نظرات، به نکته جالبی اشاره شده بود: مردها و زن ها باید همدیگر را بشناسند. این نکته، خیلی مهم است. هم در ارتباط زناشویی به آن نیاز داریم؛ هم در روابط غیرزناشویی. چرا با یک خنده دختری، پسرهای ناشی باید هزار تا فکر و خیال ورشان دارد که بله: فلانی عاشق من شده و دلش پیش من گیر کرده و ... یا با یک لبخند آقایی، دخترها فکر کنند که بله: فلانی به من نظر دارد و گلویش پیش من گیر کرده و ...
درباره زن ها و مردها و شناسایی آن ها، کتاب های زیادی نوشته شده. کتاب هایی مثل زنان ونوسی؛ مردان مریخی. رازهایی درباره زنان، رازهایی درباره مردان و ... خوب، حالا این سئوال مهم مطرح می شود : در جامعه ای که ارتباط دختر و پسر، تابوست، چطور می شود جنس مخالف را خوب شناخت؟
من نمی خواهم نظرات رسمی بدهید. از تجربه های نابی که در این باره داشته اید، حرف بزنید. تجربه هایی که متعلق به خودتان است و مال بقیه نیست. از این ها حرف بزنید که خیلی راحت ترید. من دنبال راه حل های بکر و کشف نشده می گردم، نه راه هایی که قبل از این، بارها گفته شده و گفته شده و دوباره، گفته شده است.
اولین تجربه را هم خودم می گویم: اگر پسرها، یاد بگیرند که با خانم ها، مستقیم و چشم در چشم، حرف بزنند بدون این که توی ِ مغزشان، به فکر شماره دادن و پیاده کردن مغز طرف در فرغون و مسائل جنسی باشند، می توانند آن ها را بیشتر و بهتر بشناسند. فکر کنید که طرف مقابل تان، یک پسر است و مثل یک پسر، با او رفتار کنید؛ البته با حفظ فاصله شرعی. من خودم، این جوری بارها با خانم ها حرف زده ام و کلی از آن ها شناخت به دست آورده ام. فهمیده ام که از چه چیزهایی ناراحت می شوند و از چه چیزهایی خوشحال و به چه چیزهایی حساس اند و نقاط ضعف و قوتشان کجا است. این راه حل من است. شما چه راه حلی دارید؟
قسمت اول مقاله "چرا دخترها راحت گول می خورند" نوشته شد و نظراتی هم داده شد. نظرات دوستان چنین بود:
- مشکل از پسرها است که همه اش قصد فریب دارند.
- جامعه، به دخترها برای ازدواج فشار می آورد. آن ها هم به ازدواج حساس هستند. پسرها هم از این حساسیت استفاده سوء می کنند و از این راه، و با وعده ازدواج در آینده، وارد می شوند. مشکل، نگاه جامعه است.
- خانم ها ظاهر بین هستند و اهل زیرکی کردن در رابطه شان نیستند.
- خانم ها خانواده بدی دارند و به خاطر همین، وقتی محبت می بینند، جذبش می شوند.
- خانم ها، پدر و برادر پاکی دارند، بنابراین فکر می کنند همه مردها، مثل آن ها هستند.
- خانم ها آموزش ندیده اند.
- خانم ها از طرف همسالان شان که زیاد اهل این کارها هستند، تحریک به ارتباط با پسرها می شوند و چون تربیت نشده اند و آگاهی لازم را ندارند، فریب می خورند.
- خانم هایی که فریب می خورند، با خدا و معنویت آشنا نیستند و راه را گم کرده اند.
- خانواده های مذهبی، محدودیت ایجاد می کنند و باعث این اتفاق ها می شوند.
- سئوال طرح شده اشکال دارد: همه خانم ها فریب نمی خورند، بعضی هاشان فریب می خورند. به خاطر فضای مردسالارانه جامعه ما، فریب خوردن پسرها زود فراموش می شود، اما فریب خوردن خانمها، سخت.
- خانم ها احساسی اند و در حال زندگی می کنند و اهل برنامه ریزی برای آینده نیستند.
- آقایان، قالتاق تشریف دارند!
- عفاف در خانم ها و غیرت در آقایان، کم رنگ شده.
ممنونم از نظرات شما. واقعیت این است که ما آدم ها، در یک فضای فرهنگی و اجتماعی زندگی می کنیم که قانون های نوشته محدود و قانون های نانوشته نامحدودی دارد. دیدن این نانوشته های اجتماعی، زیرکی خاصی می خواهد. متأسفانه این فضای فرهنگی و اجتماعی، رابطه خوبی با خانم ها ندارد و مردسالارانه است. یک جورهایی در حق خانم ها نامردی می کند. بحث بعدی، کمبود آگاهی در همه قشرهای جامعه است. ما چقدر خانم ها را می شناسیم؟ خانم ها چقدر ما را می شناسند؟ تقریبا ً خیلی کم؛ چون همیشه تابو بوده است. همین تابوها، پدر ما را در آورده اند.
کاری به چرایی قضیه نمی خواهم داشته باشم. می خواهم از قول دکتر باهر، که روزی برای مصاحبه با او رفته بودیم، جمله زیبایی را نقل کنم که احساس می کنم راه حل این قضیه می تواند باشد: خانم ها، باید اندیشه نمایی کنند، نه اندام نمایی. جمله جالبی هم در تکمیل این حرفش داشت که:کسانی که اهل نظرند، از روی قیافه و اندام، مورد مناسب خودشان را چه از روی چادر و چه بی چادر پیدا می کنند. بنابراین زیاد نباید در بند این چیزها بود.
سئوال بعدی، حالا این ها می تواند باشد: آیا این راه حل، خوب است؟ آیا فقط پسرها مشکل دارند؟ آیا فقط دخترها مشکل دارند؟ آیا ما، رابطه عاشقانه پسرها و دخترها را، در سایه ترس از سوء استفاده، تیره و تار دیده ایم؟
امیدوارم به راه حل های خوبی برسیم؛ هم برای پسرها، هم برای دخترها. منتظر نظرات خوب شما هستم.
سئوال، ساده و صريح است: چرا دخترها، اينقدر ساده فريب ميخورند؟!

و اما پيشفرض اين سئوال مهم اجتماعي:
- يك: توي اخبار حوادث، زياد ميبينيم خبرهايي را كه چنين است: فلان دختر فريب فلان خواستگار را خورد، فلان دختر، فريب فلان پسر را خورد و به مخفيگاهش رفت و ... حالا خيلي از اينها، تحريف است و دختر و پسر، رفيق بودهاند، اما خيليهايش هم واقعي است.
- دو: بين پسرهايي كه اهل دختربازي و اين برنامهها هستند، چنين حرفها و عُرفهايي رسم است: براي تور كردن دخترها، فرمولهاي امتحان پس دادهاي وجود دارد كه هميشه جواب ميدهد؛ از جمله ... اين از جملهاش، حالا قصه درازي دارد كه با سليقه هر پسري، اختصاصي ميشود و هر كسي، تور خاص خودش را پهن ميكند.
راستي، چرا اينجوري است؟ من يك بار هر چقدر فكر كردم، متوجه اين قضيه نشدم و البته، سادگي آنهم، مرا متحير كرد! يك نفر ميآيد، توري پهن ميكند، بعد دختر مورد نظر، در اين تور ميافتد؛ در حالي كه با كمي دورانديشي، ميشد فهميد كه چه اتفاقي در حال افتادن است. البته به اين نتيجهها رسيدم كه:
- خانمها يك جور ديگر فكر ميكنند و زياد، با تفكر منطقي، رابطهاي ندارند و بيشتر، رابطه احساسي را منعكس ميكنند.
- خانمها، عاشق عشق و تكريماند. اگر كسي اين عشق و تكريم و توجه را ارزاني كند، دنبالش خواهند افتاد.
- خانمها، پذيرندهتر از آقايان هستند و راحتتر اعتماد ميكنند؛ هر چند كه در ظاهر، خلاف اين را نشان ميدهند.
اما اينها، چيزي را ثابت نميكند! يك عاشق، ميتواند زيرك هم باشد؛ چرا كه دارد در لحظه زندگي ميكند و حواسش خيلي جمع است. البته قصد ندارم عشق را زير ِسئوال ببرم و بگويم كه بله، خانمها اصلا ً نبايد روي ِ خوش به آقايان نشان بدهند. اما حرف من، سوء استفاده از خانمها است و كساني كه اساسا ً ، با استراتژي سوء استفاده ميآيند؛ و حاضرند براي اين استراتژي، نقش هم بازي كنند، حتي نقش يك عاشق. روزي، روزگاري اين سوژه را، براي سرنخ خودمان تعريف كردم و قرار شد كار كنيم كه به سرانجامي نرسيد. از اين به بعد تصميم گرفتهام موضوعات به اين مهمي را كه نميشود توي ِ رسانهها كار كرد، توي وبلاگ مطرح كنم و از همه، همفكري بگيرم.
خواهش ميكنم علتها و جوابهايش را بنويسيد تا به اشتراك بگذاريم اين بحث مهم اجتماعي را. دير نكنيد، منتظرم ها!
رباعي آخر:
- آن سرخي لبهاي تو در يادم نيست
- دنياي تو، گنجايش فريادم نيست
- نه يادي و فريادي و فرهادي، واااااااااااااي!
- انگار كه اسم من، دگر آدم نيست
- انگار كه اسم من، بنيآدم نيست
من خواب بودم. رباعي آمد و گريبان مرا گرفت. گفتم مرا با تو چه كار؟ گفت ميخواهم از خيابان شاعري تو بگذرم. گفتم بگذر. و وقتي كه روز شد، ديدم جاي پاي ِ رباعي، در خيابان باران گرفته من، مانده است.
فقط يك سئوال: در مصراع چهارم، كدام انتخاب بهتر است؟ يعني مصراع اول به شعر بيشتر مينشيند يا مصراع دوم؟
از بس كه دچار بي حواسي شده ام
تشويق گر ِفجر سپاسي شده ام
يك يار سفر كرده و يك مشت شعار
من عاشق يك يار ِ سياسي شده ام؟!1
در آتش داغ زندگي تَل شده اي؟
اي شهرزده، ببين چه مي گويم من:
تارزان شده اي و ...
تارزان مگر چطور بود؟ داشت زندگي اش را مي كرد ديگر. ديده بوديد چه حالي مي كرد با حيوان ها و طبيعت جنگل. بابا زندگي يعني اين(ببخشيد! بايد حتما اين پيام را مي دادم و قافيه و رديف، مجال چنين كاري را نمي داد، شرمنده)2
آن مرد كه پهن روي ميزي شده است
در شهر شما، نقطه ريزي شده است
انگار كه ميز، كل شخصيت اوست
بيچاره در اين وهم كه چيزي شده است۳
تا خرخره غرق در شعاري شده ايم
محبوبه صد گروه كاري شده ايم
اي كاش كه دست از اين تنه بردارند
انگار درخت يادگاري شده ايم۴
در سختي كار برگه ها گم شده ايد؟
درگير تقلب و تألم شده ايد؟
يك روز شما و روز ديگر، آنان
پس هر دو دچار اين توهم شده ايد؟!5
نزديكي دشمنان مان، ول شده اند
پر شورتر از غزال بيدل شده اند
با قسمت مرگ هم هماهنگي شد
شايد نگران جان فيدل شده اند۶
پانوشت
از 1 تا 3: هيچ توضيحي ندارد. اين رباعي ها، همه جا، همه جور، همه وقت و براي همه كس، قابليت كاربردي دارد.
۴: اين رباعي، مربوط به انتخابات و شعارهاي كانديداهاست؛ فكر كنم حالا حالاها كاربرد داشته باشد.
۵: آن طرفي ها مي گويند كه احتمال شيطنت هايي در شمارش آراء توسط اين طرفي ها هست. خب، اين يكي هم مثل اين كه حالا حالاها كاربرد دارد(جاودانگي به اين مي گويند ها).
۶: چاوز، تلفن را برداشته و با فيدل كاسترو صحبت كرده. بعد گفته كه فيدل نمي ميرد، من با او صحبت كردم، تلفني (خيلي خوب مي شود با يك تلفن، بشود مرگ را دست به سر كرد، نه؟).
- من عاشقم، تو عاشق
- من راهيام، تو راهي
- اين رود، خونه ما است
- من ماهيام، تو ماهي
***
- آي عاشقا! كجايين؟
- ابري شده هوامون
- اين شهر، جاي ما نيست
- زندون شده، برامون
***
- چلهنشين ِ تنها
- اهل كدوم سلوكي؟
- با ما بيا به فردا
- اينجا، كه ميچُروكي!
***
- دست منو، بگير كه
- فردا، خالي از ما است
- يالا، بلند شو ديگه!
- فرداي ِ ما تو ابرا است
- ...
آخرين شعر از عيسي محمدي؛ كه هنوز كامل نشده است و در قالب، ترانه و كاملا ً شفاهي است.
چند روز پيش، چند تا كتاب خريدم تا بخوانم: هزار و يك نكته از حكمت و انديشه بزرگان بود و كتاب داستاننويسي مدرن. از نشر چشمه گرفتم؛ كه نزديك محل كارمان است. اولي را خواندهام، دومي را تا نيمه.
اين روزها، درگير اين سئوالم كه: آرزو چه فرقي با هدف دارد؟ اگر آرزو بد است، چرا هدف را چيز خوبي ميدانند؟ هنوز متوجه فرق اين دوتا نشدهام. بالاخره، آرزو هم يك جور هدف بلندپروازانه است ديگر. من كه سر در نميآورم. حكمت شرقي، ميگويد كه منبع رنج در انسان، آرزو و حرص است. يعني هيچ آرزويي نبايد داشته باشيم؟
ميخواهم همه همت خودم را بگذارم روي نوشتن و انواع و اقسام قالبها را، درگير نوشتنم كنم؛ از داستان و گزارش و مصاحبه و خبر و يادداشت و پلاتو و طرحنويسي و وبنويسي و نقد و هر چيزي كه دم دستم بود. به اين نتيجه رسيدهام كه مثل پاندول بين دو چيز گشتن، عاقبتي جز پاندول بودن نصيب آدم نميكند.
شما چطور؟ از اين تجربهها نداشتهايد؟
راستي اين روزها، به يك نتيجه ديگر هم رسيدهام: اينكه در رسانه، فقط روي مجله كار كنم و همه همتم را، براي درست كردن مجلههاي درست و حساب به كار ببرم.
شما چطور؟ حرفي از خودتان نميزنيد؟
سياست، واقعا ً دنياي كثيفي دارد؛ هر چند كه تلاش كنيم تطهيرش كنيم و آب بكشيمش و ثابت كنيم كه اينجوريها هم نيست. اين روزها كه روزنامهها و رسانههاي گروههاي مختلف سياسي را مطالعه ميكنم، بيشتر از گذشته به اين نتيجه ميرسم. وقتي كه كيهانيها، عليرغم وزن ناقابلي كه دارند و البته به مدد ارتباط نزديكي كه با ردههاي حاكميتي دارند، ميتوانند محمد خاتمي را رسما ً تهديد كنند و آب از آب هم تكان نخورد، تازه ميفهمم كه سياست و ايدئولوژيزدگي، با آدمها چه كار كه نميتواند بكند. و البته آن طرفيها هم، همچين آدمهاي عليهالسلامي نيستند و اگر پايش بيفتد، دست كيهانيها را هم از پشت ميبندند.
سياست، دنياي كثيفي دارد چرا كه:
- مجبوري هميشه دشمني داشته باشي و براي اين دشمني كردن، مجبوري كه از اخلاق و مذهب و باقي چيزهاي فراسياستياي كه داري، مايه بگذاري؛ همان كاري كه الان دارند خيليها انجام ميدهند.
- مجبوري هميشه بترسي و اين ترس، انسانيت تو را به يغما ميبرد؛ چرا كه به ديگران اعتماد نداري و منتظري، كه توطئهاي در ميان باشد و كشف بشود.
- مجبوري كه يك عالمه مرزهاي مزخرف ساختگي داشته باشي تا ثابت كني كه بهتريني و با بقيه فرق داري.
- ... و سرانجام اينكه، مجبوري به ديگران دروغ بگويي؛ البته از نوع مصلحتياش. و چون قدرت با تو است، كسي نميپرسد كه خرت به چند من!
براي سياستمدار بودن، بايد پينوكيوي خوبي بود و كمي تا قسمتي، انسانيت را لاي باقاليها فرستاد. جدا ً كه چه دنياي كثيفي دارند اين سياستمداران!

