۱۰ روايت از تجمع امروز، سيام خرداد، طرفداران موسوي و معترضان به نتيجه انتخابات دهم رياست جمهوري.
- "ميگن مردم جمع شدن. نيروهاي امنيتي هم زيادن." اين حرف را، از زبان يكي از همكاران شنيديم؛ كه ظاهرا ً سر و سري با بعضيها داشت. حس خبرنگاريمان گُل كرد و راهي شديم تا خودمان واقعيت را ببينيم. از مفتح سمت مترو دروازه دولت راهي شديم. بعد پيچيدم سمت فردوسي. از همينجا نيروهاي امنيتي مستقر شده بودند. بسيجيها با جليقه ارتشي و باطوم و كلاههاي مخصوص ضد شورش هم بودند. مردم توي پيادهرو ميرفتند. كمي شلوغتر از هميشه بود؛ اما نه اينقدري كه بشود گفت دارند براي تجمع ميروند.
- "اينا اينجا چيكار ميكنن؟" اين را يك رهگذر از بغل دستياش پرسيد. حضور نيروهاي امنيتي در ميدان فردوسي خيلي تو چشم بود. حضور جمعيت در حال گذر به سمت انقلاب هم ملموستر شده بود. مأموران، كنار لبه نزديك به خيابان پيادهروها ايستاده بودند و مراقب اوضاع بودند. بسيجيها هم. پيرمردي ريش سفيد كه ناي حركت نداشت هم كنار پيادهرو نشسته بود و چوبي در دست داشت!
- "..." اين ديالوگ را يكي از نيروهاي ظاهرا ً بسيجياي كه داخل ماشينهاي حمل نيرو نشسته بودند، خطاب به جمعيت شركت كننده گفت. لابد فكر ميكرد كه كسي حرفهايش را نميشنيد. مثل اينكه از ديدن خانمهاي شركتكننده در تجمع به وجد و غليان آمده بود و نتوانسته بود جلوي خودش را بگيرد. جمعيت سمت انقلاب ميرفتند؛ بدون هيچ شعاري. همه سرشان پايين بود و داشتند ميرفتند. نيروهاي امنيتي هم كه مواظب بودند.
- "يعني چي ميشه؟" اين سئوالي بود كه همه از هم ميپرسيدند. ترس و اميد، توي چشم مردم موج ميزد. از يك طرف خوشحال بودند كه داشتند ميرفتند اعتراض و از طرف ديگر، با ديدن اين همه نيرو نميدانستند كه چه اتفاقي خواهد افتاد. نيروهاي پليس نميگذاشتند مردم توقف كنند يا از كنار خيابان عبور كنند. آنهايي را هم كه مشكوك بودند، كيفهاشان را ميگشتند.
- "نترسيد، نترسيد، ما همه با هم هستيم..." عدهاي از دانشجويان داخل دانشگاه تهران بودند. چند لايه از نيروهاي بسيجي و امنيتي هم جلوي آنها بودند. بسيجيها كاغذ نوشتههايي با مضمونهاي انقلاب و مرگ بر امريكا و اسرائيل و ... در دست داشتند. فعلا ً خبري از ضد و خورد نبود و همه چيز آرام بود. جمعيت اجازه ورود به ميدان را نداشت و مجبور شد كه از يكي از خيابانهاي مانده به ميدان، پايين برود و بپيچد توي خيابان ژاندارمري و بعد، دوباره يكي از خيابانها را بالا برود و راهي انقلاب شود.
- "اينجا رو نيگا!" نيروهاي ويژه ضدشورش و معمولي و بسيجي و اطلاعاتي و بيسيم به دست و ... ميدان را پر كرده بودند. ماشينهاي آبپاش هم حضور داشتند. يكي، دو نوبت هم آب به طرف شركت كنندگان پاشيدند تا متفرقشان كنند. نيروهاي مستقر در ميدان هم مردم را هدايت ميكردند كه از مسير خاصي بروند. پيادهرو جنوبي ميدان بسته بود. از ميان نيروهاي امنيتي خيلي زيادي كه توي ميدان بودند، عبور كرديم تا ...
- "شما سه تا رو يه دفعه ديگه ببينم، ميگيرم. دفعه آخرتون باشه مياين ها! كثافتها!" برگشتيم تا مخاطب حرفهايمان را پيدا كنيم؛ سه تا دخترخانم بودند كه اينچنين با عتاب يكي از مأموران امنيتي روبهرو شدند. در پيادهروي قسمت شمال غربي به سمت آزادي، دقيقا ً از وسط نيروهاي امنيتي رد شديم. ۲۰، ۳۰ تا جوان را هم گرفته بودند و كنار پيادهرو نشانده بودند. به همه ميگفتند كه با سرعت حركت كنند. به سمت آزادي نميشد رفت.
- "الله اكبر، الله اكبر..." مردمي كه نتوانسته بودند به آزادي بروند و اولين خيابان بعد از انقلاب را سمت بلوار كشاورز پيچيده بودند، عليه بسيجيهاي مستقر در خيابان شعار ميدادند. همه بالا ميرفتند؛ اما نميدانستند كجا.
- "جمعيت رو نيگا!" توي بلوار كشاورز راهي ميدان وليعصر بوديم. جمعيتي جمع شده بود و سمت وليعصر ميآمد؛ زياد بودند. عدهاي از نيروهاي ضدشورش، آرايش گرفته بودند. مردم سمت وليعصر ميآمدند. عدهاي از نيروهاي ضدشورش هم از پيادهرو از كنار دستمان عبور كردند و يكيشان مدام غُر ميزد و با باطومش، ضد توي سر يكي از عابرها كه "شما مگه كار و زندگي ندارين؟" مردم چيزي نميگفتند؛ مردم چيزي نميتوانستند بگويند جز اينكه به يك درجهدار نيروي انتظامي اعتراض ميكردند و او هم ميگفت كه "آخه من چي كار كنم؟ نايستين، برين..."
- "امروز آشوبگران، خيابان آزادي را به هم ريختند و با دستگيري اين آشوبگران، اين اعتراضها فروكش كرد." تلويزيون، موتوري را هم نشان ميداد كه آتش گرفته بود و مردم، يكي از بچههاي نيروي انتظامي را ميزدند. چند صحنه آتشسوزي ديگر را هم نشان داد. اين آشوبگران، با منافقان هم ارتباط داشتند؛ يعني همين مردمي كه آمده بودند. اين آشوبگران، از نظر تلويزيون، حتي با امريكا و اسرائيل و انگليس هم ارتباط داشتند. اما تلويزيون، رسته نيروهاي بسيج مستقر در خيابانها با باطوم و كلاه مخصوص را نشان نداد. تلويزيون، گروه موتورسواري كه كلاه و باطوم داشتند و خيابان كريمخان را، كه هيچ خبري توي آن نبود، را سمت وليعصر ميرفتند و باطومهايشان را در هوا ميچرخاندند نشان نداد. تلويزيون ايران ضجه زدن خانمي كه برادرش يا همسرش را گرفته بودند و داشت خودش را ميكشت كه نبردندش را نشان نداد. تلويزيون، هنوز اين مردم را با چشم آشوبگر نگاه ميكند.
تكمله اول: بعد از اينكه به خيابان آزادي راهمان ندادند، ديگر خبردار نشدم آنطرفها چه خبر شده.
تكمله دوم: ... هيچي بابا، ميترسم تشويش اذهان عمومي بشود و ما را هم بچسبانند به منافقان و امريكاييها (يا شايد هم معتاد! يكي از دستگير شدگان اغتشاشات اخير، اعتراف كرده بود كه شيشه هم مصرف ميكرده و اصلا نميدانسته براي چي توي خيابان آمده). داريم زندگيمان را ميكنيم؛ خدايا مواظب اين مردم نجيب باش كه امروز جز حنجرهها و سكوتشان، چيزي نداشتند...
دسته بندی :يادداشتهاي پراكنده

