پاييز آمده است. نگاهت را بردار و به ميان باغها و كوچه باغها برو. حالا ميتواني صداي خش خش برگها را زير پاهاي نه چندان استوارت بشنوي. ابرها به ميهماني تو آمدهاند و بارانهاي گاه و بيگاه نيز. به آسمان نگاه كن؛ به جايي كه ستارههايت را در سينهاش گرفته و سخت ميفشرد. ستارههاي تو، آن بالاها جا خوش كردهاند. ستارههاي تو هميشه ميدرخشند، حتي اگر سياهترين ابرها هم بيايند و بخواهند كه نگذارند تا بدرخشند. نور از سياهي ابرها عبور ميكند و تو، با چشمهايت ميبيني كه: رگههايي از نور، از ميان انبوه ابرهاي سياه، بيرون ميزنند و زيباترين صحنهاي را كه ميتواني ببيني، ميتوانند بسازنند.
لبخند بزن، ستارههاي تو هنوز بيدارند؛ حتي از پشت اين ابرهاي گاه و بيگاه پاييزي. ستارههاي تو هميشه ميدرخشند، هنوز ميدرخشند، لبخند بزن ...

