نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 2:9 قبل از ظهر روز چهارشنبه 8 مهر1388
این روزها اتفاقات عجیبی میافتد؛ یک نمونهاش هم سخنرانی سردار قاسمی. از نزدیک او را دیدهام، یک بار برای سخنرانی به هیاتی در خزانه بخارایی آمده بود و چه با شور و غضب و نفرت هم صحبت میکرد. در جایی از حرفهایش چنین گفته است این مرد:
- میگویند دو میلیون نفر در این تظاهرات (روز قدس) شرکت کردند؛ بالاخره ساواکیها،اعضای سازمان مجاهدین خلق و... به همراه خانوادههایشان هم در این کشور زندگی میکنند و بخشی از جامعه را شامل میشوند!
- اعتراضات كساني كه در مناطق بالاي پاركوي مينشينند، چندان مهم نيست، ولي اگر روزی دیدیم که اهالی شوش و... هم پشت سر ما نبودند باید فرار کنیم!
- و ...
سردار عزیز! عرض میشود که:
- پس چرا متعلقات شما و تفکر شما اینقدر نمیشوند؟ آنهم با اتوبوس و مینیبوس و تبلیغات و ...
- من بچه خزانه بخارایی، پایینتر از میدان شوش هستم؛ البته اگر بشناسید. دوستانی هم دارم که سبز هستند، از مهاجران جنگی، از بچههای زیر خیابان انقلاب و آزادی و ... کارگرانی را هم میشناسم که در جایی کار میکنند که شما، نیمروز هم در آنجا دوام نمیآورید. لطفا فرار کنید!
- لطفا از این بعد که میخواهید از مردم حرف بزنید، دهانتان را آب بکشید. مردم، خانواده خداوند هستند، البته اگر سوادتان برسد.
- شما اگر زور فکریتان به سبزها میرسید یا به هر کس دیگر، زور فیزیکیتان را راه نمیانداختید. خیلی خوب است هر کسی اندازه طول و عرض خودش سخنرانی کند!
- دیگر عرضی نیست؛ مردم با ایمانشان جوابتان را خواهند داد، آقای سردار!

