تبليغاتX
جادوی نوشتن


جادوی نوشتن


نوشتن، عشق ما، کسب ما، زندگی ما است. در اینجا، به عشق خود -نوشتن- سرگرم خواهیم بود


نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 2:9 قبل از ظهر روز چهارشنبه 8 مهر1388

این روزها اتفاقات عجیبی می‌افتد؛ یک نمونه‌اش هم سخنرانی سردار قاسمی. از نزدیک‌ او را دیده‌ام، یک بار برای سخنرانی به هیاتی در خزانه بخارایی آمده بود و چه با شور و غضب و نفرت هم صحبت می‌کرد. در جایی از حرف‌هایش چنین گفته است این مرد:

  • می‌گویند دو میلیون نفر در این تظاهرات (روز قدس) شرکت کردند؛ بالاخره ساواکی‌ها،‌اعضای سازمان مجاهدین خلق و... به همراه خانواده‌هایشان هم در این کشور زندگی می‌کنند و بخشی از جامعه را شامل می‌شوند!
  • اعتراضات كساني كه در مناطق بالاي پارك‌وي مي‌نشينند، چندان مهم نيست، ولي اگر روزی دیدیم که اهالی شوش و... هم پشت سر ما نبودند باید فرار کنیم!
  • و ...

سردار عزیز! عرض می‌شود که:

  1. پس چرا متعلقات شما و تفکر شما این‌قدر نمی‌شوند؟ ‌آن‌هم با اتوبوس و مینی‌بوس و تبلیغات و ...
  2. من بچه خزانه‌ بخارایی، پایین‌تر از میدان شوش هستم؛ البته اگر بشناسید. دوستانی هم دارم که سبز هستند، از مهاجران جنگی، از بچه‌های زیر خیابان انقلاب و آزادی و ... کارگرانی را هم می‌شناسم که در جایی کار می‌کنند که شما، نیم‌روز هم در‌ آن‌جا دوام نمی‌آورید. لطفا فرار کنید!  
  3. لطفا از این بعد که می‌خواهید از مردم حرف بزنید، دهان‌تان را آب بکشید. مردم، خانواده خداوند هستند، البته اگر سوادتان برسد.
  4. شما اگر زور فکری‌تان به سبزها می‌رسید یا به هر کس دیگر، زور فیزیکی‌تان را راه نمی‌انداختید. خیلی خوب است هر کسی اندازه طول و عرض خودش سخنرانی کند!
  5. دیگر عرضی نیست؛ مردم با ایمان‌شان جواب‌تان را خواهند داد، آقای سردار!




دسته بندی :

لینک مطلب