نویسنده : عیسی محمدی ; ساعت 0:28 قبل از ظهر روز دوشنبه 13 مهر1388
آن دو چشمان گستاخ ریز، پنهان شده در دروغی آشکار، زل میزنند به دریچه دوربینها و میگویند که "بیشتر کشته شدگان، طرفدار دولت بودند!" آنها که اگر ندانند، ما که دیگر خودمان میدانیم چنین نیست؛ حتی به روایت سردار جعفری، فرمانده سپاه! چگونه میتوان چنین دروغ گفت و چنین شرم نداشت!؟
میسوزد این دل هنوز امیدوار، وقتی که جایگاه غصب شده خدمت به مظلومان را میبیند. غاصبان، حالا صاحب واقعی این صندلی را متهم به کودتا میکنند. بوالعجب روزگاری است برادر: صندلیات را غصب میکنند، تو را به زیر میاندازند، و حالا، انگشتهای اشارهشان را به سویت نشانه میروند که بگیریدش.
حالا به جای آن مرد کوچک جثه کوچک رفتار، باید میرحسین ما میآمد و میرفت و دستور میداد و جلسه میگذاشت و استوارنامه سفرا را تحویل میگرفت و چه و چه و چه. اما پوستین چنان وارونه شده که ... چه باید بگوید این دل هنوز امیدوار، میرحسین جان؟!

