تو باشي براي دلم كافي است...

جهان روبه رو با من و عشق تو
و من روبه رو با تمام جهان
تو باشی برای دلم کافی است
بخوان ای تمام جهانم، بخوان

جهان روبه رو با پریشانی ام
چرا سنگ باید به پیشانی ام؟
مگر سهمم از زندگی جز تو بود؟
که اینگونه که از خویش می‌رانی ام؟

جهان روبه رو با تمام دلم
و من روبه رو با تمام شما
چه خواهد شد این جنگ نامردمی
خدایا خدایا خدایا خدا!

و من آخرین عاشقم، رحم کن-
که این اینگونه در پای تو گم شدم
چنان قدرتی داد عشقت؛ که من
هواخواه دشنام مردم شدم
....

 

شعر از: عيسي محمدي

در فلسفه نبود تو جان بدهم

سهل است كه با وجود تو جان بدهم

وقت است كه تا به سود تو، جان بدهم

يك عمر به تمرين جنون غرقم تا-

در فلسفه نبود تو جان بدهم   رباعي از: عيسي محمدي

دستي تكان بده؛ يك ترانه ناتمام

  • آه اي سپيده دم!
  • بي‌چاره شد دلم
  • وقت سفر شده
  • درياي غصه‌ام
  • دستي تكان بده
  • حلوا و نان بده
  • من مي‌روم ز دست
  • يك قطره جان بده
  • از حال مي‌روم
  • ديوانه مي‌شوم
  • ...

جزو آخرين شعرهاي ترانه‌وار من بوده. ادامه پيدا خواهد كرد.

تو مرجع تقليد چشمان مني، تو

اين سه بيت هم از آخرين سروده‌هايم است. بايد كاملش كنم؛ عمري اگر بماند.

  • تو، مرجع تقليد چشمان مني،‌ تو!
  • بيدارباش هر شب جان مني، تو!
  • مي‌آيي از سمتي كه بيداري همان‌جاست
  • رؤياي گنگ آدمستان مني، تو!
  • اين شهر بن‌بست غريبي بوده، بي‌تو
  • روح رهاي هر خيابان مني، تو!
  • ...

به اميد بيت‌هاي ديگر.