آتش بس ممنوع/از آخرين مطالب يادداشت پراكنده نوشته شده براي مجله موفقيت
آتشبس، ممنوع!
هیچ آتشبسی بین یک انسان موفق و منفیها وجود ندارد. این روزها، درگیریهای زیادی در سطح جهان اتفاق میافتد و البته، بسیاری از آنها به آتشبس دو طرفه هم کشیده میشود. اما بین درگیری انسان موفق و منفیها، هیچ آتشبسی، نه وجود دارد و نه اساساً میتواند وجود داشته باشد. این نبرد، همیشگی است و همیشه ادامه دارد. به قول جیم ران، مگر ما هر روز یا چند روز یکبار، حمام نمیرویم؟ اگر قرار باشد که بدن انسان هیچگاه دوباره آلوده نشود، اساساً نیازی هم به حمام رفتن نخواهيم داشت. اما ما، روزی چند بار دست و صورتمان را میشوییم، چند وقت به چند وقت هم حمام میرویم تا این آلودگیها را از تن به در کنیم.
مبارزه با منفیها نیز چنین است. ذهن انسان، در جریان آلودگیهای اطلاعاتی و احساساتی است. ممکن است یک دوست، منبع این آلودگیها باشد، یا یک خویشاوند، یا یک هر کس دیگری. نکته این مبارزه همیشگی، در ناشناس بودن دشمنان یک انسان موفق است. شما نمیدانید از کجا و توسط چه کسی، به ویروسهای منفی آلوده میشوید. پس چنین نبردی، نیازمند این است که هوشیاریتان، بیشتر باشد و مبارزهتان، شدیدتر.
جک کانفیلد، میگوید که ذهن انسان، نمیتواند به طور همزمان، به اشغال دو فکر یا دو نوع فکر در بیاید. درست همانطور که یک محیط، نمیتواند به اشغال دو شیء در بیاید. لیوانی که پر از آب است، میتواند پر از آبلیمو یا هر مایع دیگری باشد؟ ذهنی که پر از مثبت است، اصلاً جایی برای جای دادن منفی ندارد. به واسطه این قاعده و قانون، ما یک نبرد همیشگی داریم؛ نبردی بین منفیها و مثبتهای مقیم ذهنمان. به قول جنگجویان قدیمی، جنگجویی که عقبنشینی نکند، قدرت دو جنگجو را پیدا خواهد کرد. عقبنشینی نکردن در این نبرد همیشگی، به شما قدرت بیشتری خواهد بخشید. پس در این مورد، نباید هیچگاه خیالتان راحت باشد.
*
كار بزرگ، ارزش شروع ضعيف را دارد
کلامی میخواندم، از یکی از بزرگان، با این مفهوم که هر کار بزرگی، ارزش یک شروع بد را دارد. بخشی از ما، کارها را شروع نمیکنیم؛ چرا که احساس میکنیم یک، درباره کارهایی که میخواهیم انجام بدهیم، باید همه اطلاعات و چشماندازها را داشته باشیم، دو، اینکه حس میکنیم باید بیکم و کاست و به صورت تمام و کمال کارمان را شروع کنیم. جیم ران، سخنران موفقیت و استاد شخصیتهایی چون برایان تریسی و رابینز، میگوید که شما برای شروع کردن، به پول کم و شجاعت بسیار نیاز دارید. برای شروع کردن، واقعاً نیاز به کامل بودن امکانات ندارید. البته اگر این امکانات کامل باشند، که چه بهتر؛ اما غالباً این اتفاق نمیافتد. پس به چه چیزی نیاز داریم؟ به شجاعتها و ایدهها و ایمانهای بسیار.
هر کار بزرگی، ارزشمند است و ارزش حضور در جامعه بشری را دارد. پس به همین سبب، ارزش یک شروع بد را هم میتواند داشته باشد و صلاح نيست كه اساساً امتياز اين لطف به جهان، به واسطه تنها يك شروع بد، از جهان گرفته شود. کدام کار بزرگی را سراغ دارید که از همان ابتدا، خوب شروع شده باشد؟ یک انسان بزرگ امروزی، تنها از یک ذره و سلول تکثیر شونده شکل گرفته است و اینقدر به کار تکثیر ادامه داده است تا سرانجام، به انسانی بزرگ با این ابعادی که میبینیم، تبدیل شده است. زياد در بند كامل بودن حركتهاي آغازين نبايد بود. يك بدنساز حرفهاي، وقتي كه شروع به ورزش كرد، انسان لاغراندامي بيش نبوده. همين آرنولد معروف، پسربچه لاغري بيش نبوده. رزميكاران بزرگ، در ابتدا پايشان را، تا زانو هم نميتوانستهاند بلند كنند. راستش را بخواهيد، همه ما در ابتداي راهي كه در آن موفق هستيم، خيلي افتضاح و نااميد كننده بودهايم. اما كارهاي بزرگ، ارزش اين شروعهاي افتضاح را داشته و دارد. چرا بايد امتياز كارهاي بزرگ را از جهان گرفت، تنها به اين علت كه ... نه، واقعاً كار درستي نيست.
*
شجاعتي چنينم آرزوست
کتابی وجود دارد درباره رسم و رسوم ساموراییها؛ که سلحشوران و جنگجویان دنیای قدیم ژاپن بودهاند. ساموراییها، به شجاعت فراوان و مهارت بسیار در شمشمیرزنی، بسیار معروف بودهاند. در این کتاب، از قول یکی از استادان مرام سامورایی، درباره شجاعت، چنین گفته شده است که انسان شجاع، با شمشیرش به میان دشمنان میرود. و اگر شمشیرش را از دست داد، با دست به دشمنانش حمله میکند. و اگر دستش قطع شد، با کتف و شانه، دشمنانش را عقب میراند. و اگر حتی کتفش شکست، با دندانش، گلوی ده دشمنش را میتواند بدرد.
فرار نكنيد! نترسید! قرار نیست شما با این خشونت به مصاف زندگی بروید. اما در این جمله، یک نکته بسیار بسیار ارزشمند وجود دارد؛ تعصب انجام وظیفه، به هر قیمتی که شده. یک انسان موفق، موفقیت را یک وظیفه میداند. برای چه؟ در ابتدا برای کمک به خودش. انسانی که قادر نباشد به خودش کمک کند، بدون شک قادر نخواهد بود به دیگران هم کمک کند. انسانی که ضعیف است، اصلاً زورش نمیرسد طنابی را نگه دارد که با آن، بتواند غریقی را نجات بدهد. پس در ابتدا، باید خودتان قدرتمند شوید تا بعد، با تکیه بر این قدرت، بتوانید دیگران را نجات بدهید. پس به این نتیجه میرسیم که در قدم دوم، موفقیت، علاوه بر اینکه یک وظیفه فردی است، یک وظیفه اجتماعی هم هست. یک انسان موفق و شاد و مثبت، بیشتر از یک انسان معمولی میتواند در اجتماع اطراف خودش تأثیر بگذارد.
برای انجام وظیفه، تا کجا باید پیش رفت؟ تا نهایت. هیچ مرزی وجود ندارد؛ تا وقتی که این وظیفه، به نتیجه برسد؛ یا به حدی برسد که بیشتر از آن، نتوانیم انجام دهیم. برای انجام وظیفهای به نام موفقیت نیز، باید چنین بود. در ابتدا، باید با همه امکانات به سمت و سوی موفق شدن پیش رفت. اگر هر کدام از این امکانات را از دست دادیم، باید با هر چه که در دست داریم، به سمت و سوی چنین هدفی برویم. در اینجا، وضعیت بیرونی مهم نیست؛ که مثلاً چه امکاناتی داریم و چه نداریم و چه کسانی از ما حمایت میکنند و ... . پس چه چیزی مهم است؟ همان احساس شجاعتی که این استاد سامورایی به آن اشاره کرده است. یعنی در قلب ما، باید آتشی برای رسیدن به موفقیت وجود داشته باشد که هر روز، هر ساعت، شعلهور باشد و از چیزی هم نترسد. با هر وضعیتی هم که داشته باشد، به سمت و سوی آن برود.
*
هر انسان موفق، الگويي است
مثال میزنم: من یک روزنامهنگار هستم. اگر علاقه من به موفقیت در روزنامهنگاری، تنها یک علاقه سطحی باشد، میشوم مثل هزاران نفر دیگری که در این حوزه کار میکنند. یعنی چه اتفاقی میافتد؟ وقتی که امکانات اولیهام، یعنی شمشیری که یک جنگجو دارد، را از دست میدهم، دیگر همه چیز تمام میشود. اما اگر در قلب من، احساس فوقالعاده رسیدن به موفقیت وجود داشته باشد، به هر تریبی شده و با هر شرایطی که شده، کار خودم را خواهم کرد. چرا؟ چون این اتفاق را، یکوظیفه میدانم که باید انجامش بدهم. هم برای کامل شدن خودم؛ هم برای کمک به اطرافیانم تا آنها نیز کامل شوند. اساساً حضور هر انسان موفق سالم در جامعه، یک اتفاق مثبت محسوب میشود. چرا که این انسان موفق سالم، حتی در ساکنترین حالت خودش، به عنوان الگویی برای اطرافیان عمل خواهد کرد؛ و این، سادهترین کارکرد اوست. من روزنامهنگار، اگر چنین نگرش و دیدگاهی داشته باشم، به هر قیمتی که شده، پیش خواهم رفت. اگر جایی بود، در آنجا کار میکنم. اگر جایی نبود، در جایی پایینتر کار میکنم تا با کار خوب، بالاترش ببرم. اگر هیچ کدام فراهم نبود، خودم جایی را ایجاد میکنم. اگر هیچ کدام نشد، حتی به روزنامهنگاری دیواری روی میآورم؛ اتفاقی که در مقیاس کوچکتر، در برخی نقاط کشورمان دارد میافتد.
با چنین احساسی، باید به سمت و سوی موفقیت، جاری شد. درست مثل همان شجاعتي كه در قلب همان سامورايي وجود دارد؛ با تمام وجود، كاري انجام داد، حتي اگر امكانات، تك به تك از گرفته شود.
*
وظيفه: پراكندن اميد
از وظيفه حرف زديم. بزرگ ديگري ميگويد كه خوشبختي، در وظيفه نيست، بلكه در انجام دادن وظيفه است. گاهي وقتها، انسان بر مدار سود شخصي كار ميكند. يعني كاري را انجام نميدهد، چون سودي براي او ندارد. كاري را هم انجام ميدهد، چون سودي برايش دارد. اما گاهي وقتها، دايره كارهايي كه انجامشان ميدهيم، نه بر محور سودهاي شخصي، كه بر محور وظايفي است كه احساس ميكنيم در قبال خودمان، ديگران و جهان بايد انجام بدهيم. گاهي وقتها، شايد وظيفه شما، جمع كردن يك پوست آشغال افتاده روي زمين يا در يك كوهستان باشد؛ چرا كه وظيفه انساني شما در قبال طبيعت، حكم ميكند كه بايد آن را سالم نگه داريد.
احساس ميكنم امروزه، ما در قبال آدمهاي اطراف خودمان، و اجتماع اطراف خودمان، وظيفه سنگين ديگري هم داريم؛ البته در كنار وظايف سنگين ديگري كه معمولاً پيش ميآيد. اميد، همه چيز انسان است. اگر اميد را از زندگي و تاريخ انسانها حذف كنيد، ديگر چيزي باقي نميماند جز جنگلي مدرن. در اين صورت، انسانها نيازي به رعايت اخلاق، انصاف و ... احساس نخواهند كرد. اصلاً چه نيازي به آينده؟ ما تنها در صورتي به سمت و سوي آينده ميرويم، كه اميد داشته باشيم؛ حتي اميد به برآورده شدن نيازها و سودهاي شخصيمان. انسانهاي بياميد، زندگيهاي رقتانگيزي را هم پشت سر خواهند گذاشت.
امروزه، ما نيازمند اميدهاي فراوان هستيم. وظيفه انساني ما، حكم ميكند كه در قبال آدمهاي اطرافمان، اميدوارانه رفتار كنيم. اميدوار باشيم و مثل پمپي، اين اميد را به ديگران نيز پمپاژ كنيم. امروزه، انسانهاي نااميد بسياري را ميشود پيدا كرد. وظيفه، حكم ميكند كه از اميدهاي فراوانمان، به آنها نيز ببخشيم. البته شايد سود مستقيمي در آن نباشد، اما احساس خوشبختي فراواني در آن نهفته است: اينكه راه برويم و بذرهاي اميد را، به سرزمين اطرافيانمان، بپراكنيم. منتظر چه هستيد؟ شايد يكي از اعضاي خانواده شما، تشنه اين بذرهاي اميدواري باشد...