اسرار زندگی افراد موفق در دستان این مرد است
1. زندگینامه نویسی موفقها، جزو رشتههای بسیار جذاب و پرمشتری حوزه نویسندگی است. در این رشته، شما افرادی را با توجه به معیارهایی که برای سنجش موفقیت یا شکست آدمها در اختیار دارید، انتخاب میکنید و طی مصاحبههای دنبالهدار و تحقیق از اطرافیان و بررسی دیگر سندها و مستندات، زندگینامه کاملی از آنها در میآورید. معروفترین زندگینامه سالهای اخیر، متعلق به استیو جابز است که توسط یکی از نویسندگان سرشناس هفته نامه تایم سر و سامان گرفته است. در این شاخه، بیشک ناپلئون هیل را باید سرآمد و آغازگر دانست؛ مردی که نه تنها بذر این شاخه را پاشید؛ بلکه خود نیز جزو مدرسان و متخصصان علم موفقیت شد. در این نوشته، نیمنگاهی میاندازیم به زندگی و کارهایی که انجام داده است.
2. درست در سال 1883 بود که ناپلئون هیل به دنیا آمد. در نقطهای از ویرجینیای امریکا. البته جایی که به دنیا آمده بود، جای چندان دلچسبی نبود؛ بیسوادی داشت، خرافات داشتٰ فقر داشت. وضع مالیشان هم چندان خوب نبود. پدرش، آهنگری میکرد تا روزگار این خانواده نسبتاً پرجمعیت، در خانهای که تنها یک اتاق داشت، سپری شود. در اوان کودکی، البته آدم چندان جالبی نبود. فکرش را بکنید که ناپلئون کوچک ما، بچه مردمآزاری بود و همراه خودش، هفتتیر اینطرف و آن طرف میبرد. توی منطقه سکونتشان هم حسابی اسم در کرده بود. همه او را میشناختند؛ خشنترین نوجوان آن حوالی. او خیلی دوست داشت که ترین باشد و همه او را، در کاری سرآمد بدانند. در همان کودکی بود که مادرش درگذشت. او باید با پدر آهنگرش، که روحیهای خشن داشته و چیزی از ظرافتهای تربیتی نمیدانست، چه میکرد؟ پدرش، ازدواج کرد تا سایه نامادری، بالای سرش بچههایش باشد.
3. چه اتفاقی افتاد که ناپلئون کوچک ما، عوض شد؟ میگویند خداوند چون دری را میبندد، از روی حکمت خودش در دیگری را باز میکند. مادر او درگذشت، اما نامادریاش، میدانست که شعلههای سوزان انرژی و فعالیت در این نوجوان سرکش را، چطور خاموش کند. خود ناپلئون هیل واقعه را چنین برایمان نقل میکند که «مادرم مرا صدا کرد و به گوشهای از خانه برد. آن روز کسی در خانه نبود. گفت که میخواهد با من صحبت کند. او گفت که من، حس استقلالطلبی فوقالعادهای دارم و دوست دارم که هر چه سریعتر روی پاهای خودم بایستم. او گفت که من دوست دارم که در شاخهای، سرآمد دیگران باشم. او گفت که برخلاف دیگران، مرا بدترین بچه حوالی نمیشناسد؛ بلکه به عنوان پرجنب و جوشترین بچه آن حوالی میشناسد که تنها کافی است بداند که چطور میتواند به آرزوی همیشگیاش، که همانا خودمختاری است، برسد. به من گفت که باید هدفی را انتخاب کنم و سرسختانه دنبال آن هدف بروم. اما چه هدفیك؟ از نامادریام پرسیدم که من، پسر یک آهنگر در وایزکانتی ویرجینیا، چه کار میتوانم بکنم که بتوانم استقلال خودم را حفظ منم و بتوانم روی دیگران هم اثر بگذارم؟ و نامادریام، بزرگتریت تغییر همه دوران زندگیام را در من ایجاد کرد؛ تغییری که الان، شما به خاطر آن دارید قصه مرا میخوانید؛ کتابهای مرا مرور میکنید. او گفت که من، آدم فوقالعاده ایدهپردازی هستم و ایدههای فراوانی در کلهام وجود دارد. پیشنهاد کرد به جای هفتتیر حمل کردن و اذیت کردن همسایهها، دنبال نویسندگی بروم. به من اطمینان داد که اگر این کار را بکنم، میتوانم روی همه اهالی وایزکانتی اثر بگذارم؛ به استقلال برسم و ... »
4. ناپلئون، به حرف نامادریاش گوش کرد و تصمیم گرفت که نویسندگی کند. پانزده ساله بود که سر از نشریات محلی در آورده وروزنامهنگاری پیشه کرد. هجده ساله بوده که یک دوره بازرگانی دید. در همین سن و سال و شور و حال بود که تصمیم گرفت به رشته حقوق بپردازد. اما پول دورههای دانشگاهی را نداشت. چه کار باید میکرد؟ تصمیم گرفت که به سختی کار کند تا بتواند پول این دورهها را در بیاورد. به همین سبب بود که دوباره سرگرم روزنامهنگاری شد. البته به گفته خودش، نوشتههایش چنگی به دل نمیزد؛ ولی بدک هم نبودند و میشد آنها را خواند. او، تصمیم گرفت که در روزنامهنگاری، شاخهای را پیدا کند که همه به آن علاقه داشته باشد، هم بتواند در آن، سرآمد و مرد شماره باشد. و به این ترتیب بود که شاخه، زندگینامهنویسی موفقها را در پیش گرفت؛ شاخهای که حتی زندگی او را هم عوض کرد.
5. اولین زندگینامه، متعلق به یک ناشر مجله بود که سابقه حکمرانی یکی از ایالتها را هم داشت. تایلور، به استعداد فراوان ناپلئون جوان پی برد و استخدامش کرد. معرفینامههایی هم به او داد تا سراغ غولهای آن موقع برود و زندگینامهشان را در بیاورد؛ ادیسون، گراهام بل و اندرو کارنگی، چند تایی از این غولها بودند. نفر آخر، یعنی همان اندرو کارنگی، فردی بود که توانست گل زندگینامه نویسی موفقها و تبیین فلسفه موفقیت را در ناپلئون هیل، قوام ببخشد وشکل دهد. ماجرا هم از این قرار بود که ناپلئون، به دیدار اندرو رفت و سه ساعتی، درگیر صحبت کردن با او بود. ناپلئون میخواست بداند که چرا اندرو کارنگی، اینقدر موفق شده است؟ چه کارهایی انجام داده است؟ چه کارهایی را ترک کرده است؟ و اصلاً فرق او با بقیه در چیست؟ اندرو هم سخاوتمندانه، سه ساعتی از زمانش را در اختیار او گذاشت تا نظرها و باورهایش را درباره موفقیت و پیروزی و ... بیان کند. این نظرها، آنقدر جذاب و فوقالعاده بودند که ناپلئون جوان، به جای اینکه تندنویسی کند تا این اطلاعات را ثبت کند، قلم و کاغذ را کنار گذاشت و محو این حرفها شد. سه ساعت تمام شد و اندرو، از هیل خواست که سه روز بعد، دوباره همدیگر را ببینند.
6. سه روز بعد شد و اندرو و ناپلئون، با هم دیدار کردند. دوباره نظرها و باورهای اندرو مطرح شد. و اینجا، جرقه نهایی زده شد: وقتی نظریهها و باورها و راهحلها این قدر دم دست و روشن هستند، چرا نسل جدید، نباید از آنها استفاده کند و باید برای به دست آوردنشان، دست به آزمون و خطا بزند؟ قرار بر این شد که ناپلئون هیل جوان، مسئولیت مصاحبه و گفتگو با موفقها را به دوش بکشد و این فلسفه موفقیت را تبیین کند. افراد را هم خود اندرو کارنگی، با استفاده از ارتباطاتی که داشت، معرفی میکرد و مشکل خاصی از این بابت نبود. ناپلئون، در پوست خودش نمیگنجید. فکر میکرد گوشهای از پولهای فراوان اندرو، به این کار اختصاص داده خواهد شد و آیندهاش، تأمین خواهد بود. اما دو شرط، همه چیز را خراب کرد: ناپلئون، برای جمع و جور کردن فلسفه و قانونهایی که اندرو کارنگی میگفت و معتقد بود همه باید در جریانش قرار بگیرند، هیچ پولی نمیداد، تازه باید بیست سال هم وقت صرف میشد تا این فلسفه، تبیین شود، بدون هیچ پرداخت هزینهای!
7. ناپلئون هیل، این پیشنهاد را قبول کرد. او، بیست سال از عمر شریفش را گذاشت تا با موفقها، همنشین باشد و رازها و رمزها و قانونهایشان را در بیاورد. چه باید میکرد؟ او، این ایده و پیشنهاد را قبول کرد تا تبدیل شود به ناپلئون هیل؛ نویسنده کتابهای پرفروش در این حوزه و مصاحبهکننده و بیوگرافینویس بزرگان و غولهای موفق زمان خودش. او، به سختی کار میکرد تا خرجش را در بیاورد. اما در عوض، طی این بیست سال، مشاور شد، سخنران شد، مربی شد، مشاور چند رئیس جمهور شد و کتابهایش نیز، به پرفروش ترینها در سطح جهان تبدیل شدند. مدتی هم مجله چاپ میکرد؛ اما دید بهتر است که به همان کار نویسندگی و آموزش بپردازد. حالا ناپلئون هیل را، به عنوان بزرگترین چهره بیوگرافینویسی موفقها در غرب میشناسند؛ کسی که خوب میتوانست از آدمها حرف بکشد و دنبال این بود که بفهمد چرا موفقها، موفق میشوند.
8. معروف است که ناپلئون هیل، با پانصد تن از غولهای زمانه خودش نشست و برخاست کرد تا موفق شود پیام و علل موفقیت آنها را کشف کند و بنویسد و تحویل دیگر مردم بدهد. معروفترین کتاب او هم «بیندیشید و ثروتمند شوید» است که در سال 1937 منتشر شد؛ کتابی که به زبانهای مختلف برگردان شد تا تعداد بیشتری از پیامهای پنهان شده در آن نهایت استفاده را ببرند. سرانجام این مرد زندگینامه نویس، وقتی که هفتاد و هشت بهار از زندگیاش را تجربه کرد، در سال 1970 درگذشت؛ در حالی که پیش از مرگش، موفق شده بنیاد ناپلئون هیل را هم راه بیندازد.
9. حالا که بحث به اینجا کشید، پس بگذارید یکی از خاطرات ناپلئون هیل از هنری فورد، غول صنعت خودروسازی زمان او، را هم برایتان نقل کنیم تا بدانید که پافشار و سمج بودن، چه نتایج فوقالعاده میتواند به بار بیاورد:«هنری، تصمیم گرفت یک موتور هشت سیلندر خاص خودش را تولید کند. موضوع را به فنیها و متخصصهای شرکتش گفت. همه گفتند که شدنی نیست؛ دنبال این طرح نباشید؛ غیرممکنی نیست. اما برای هنری، غیرممکنی وجود نداشت؛ چرا که از پایینترین جایگاه به اینجا رسیده بود. او از مهندسان خودش خواست که طراحی این موتور را آغاز کنند و فقط به فکر ساختش باشند؛ نه به فکر بهانه و نشدن و غیرممکن بودنش. او دستور داد هرچقدر که لازم است، پول و هزینه صرف شود تا این اتفاق بیفتد. مدتی گذشت؛ نتیجهای به دست نیامد. گزارش به هنری داده شد. او دستور داد که تلاشها ادامه پیدا کند. مدتی دیگر هم صرف شد؛ اما باز هم نتیجهای حاصل نشد. گزارش به دفتر هنری رسید؛ اما او باز هم تأکید داشت که این تلاشها، باید ادامه پیدا کند. یک سال گذشت؛ خبری نشد. چه باید میشد؟ مهندسان نمیتوانستند کار را زمین بگذارند؛ چون زمین گذاشتن کار، مساوی بود با اخراجشان. سرانجام بعد از گذشت یکسال، اتفاقی که باید میافتاد، افتاد. موتور وی هشت ساخته شد؛ شاهکاری برای زمانه خودش. هنری فورد، یک بار دیگر ثابت کرد که سمج بودن، یعنی چه.»