سوپراستارهايي كه از دل فقر آمدند
ستارههايي كه از فقر آمدند
يك نظريه معروف، ميگويد كه بچههاي آدمهاي مرفه و پولدار، كمهوش و بچههاي آدمهاي فقير، باهوش و سختكوش بار ميآيند و در نتيجه، جاي همديگر را ميگيرند. شنيدن داستان كساني كه امروز چهرههاي مطرح و موفقي هستند، هميشه شنيدن دارد؛ چرا كه اصلاً شنيدن قصههاي واقعي و خاطرهها، هميشه جذابيت دارد. امروزه ما در عالم هنر و فرهنگ، چهرهها و سوپراستارهايي را ميبينيم كه همه، آنها را ميشناسند، اما شايد گاهي، ندانيم كه از كجا آمدهاند و اين راه طولاني را، با چه سختيهايي طي كردهاند. از اين به بعد و در همين جايي كه توقف كردهايد، ماجراي واقعي ستارگان و موفقهاي عالم هنر را كه از فقر آمدهاند، از شرايط خيلي سخت، برايتان نقل خواهيم كرد؛ ماجراهايي كه شنيدن دارد و شما را به حيرت خواهد انداخت. با ما بيايد به سرزمين داستانهاي واقعي چهرهها.
قاسم جعفری
سالهاي بيپولي؛ سالهاي رؤيا
او يك تهيه كننده است كه كارنامه كاري قابل قبولي هم دارد. در حال حاضر هم از موفقترين تهيهكنندهها محسوب ميشود. سريالهاي راه سوم، مسافري از هند، كمكم كن، خط قرمز و فيلمهاي مجنون ليلي و گرگ و ميش هم از كارهايي است كه تهيهكنندگي كرده. ماجراي اين چهره خواندن دارد.
روزگار شاگرد نانوايي
بچه دروازه دولاب هستم و از همان ۸، ۱۰ سالگی در نانوایی پدرم که در چهارصد دستگاه خیابان پیروزی بود، شاگرد نانوا بودم. هیچ وقت از اینکه برای رسیدن به هدفم از کارهای پائینتر شروع کردم ناراحت نشدم چون به ایده آلهایم فکر میکردم و دلم نمیخواست برای رسیدن به پول یا شهرت یا هر امکان دیگری، با اینکه در شرایط مالی خوبی نبودم اهدافم را قربانی کنم.
وقتي كوپنهايم را فروختم
مدتها دستیار تهیه بودم، دستیار تولید، مدیر تولید و به خاطر حقوق ماهانهای که میگرفتم مجبور به ادامه آن بودم اما از یک جایی به بعد به پیشنهاد همسرم، صدیقه صحت، تصمیم گرفتم که شرایط سخت مالی را تحمل کنم اما کار تولید نکنم، آنقدر دوام بیاورم تا اتفاقی که میخواهم، بیفتد. خب، در خیلی از مراحل زندگی شکست خوردم، اولین فیلمی که ساختم به شدت با شکست روبهرو شد و من بعد از آن بیشتر از یک سال بیکار بودم. شاید دخترم الان از بیان این خاطرات ناراحت شود، ولی درس خوبی است برای آنهايی که تازه شروع کردهاند، من در آن سالهای بیکاری و بیپولی حتی مجبور شدم مدتی در شهرستان زندگی کنم. یادم میآید برای آنکه بتوانم برای دخترم شهرزاد که آن موقع خیلی کوچک بود، شیر خشک بخرم، مجبور بودم کوپنهای خوار و بار و ارزاقمان را بفروشم اما ميدانستم كه آن شرایط سخت را ورود به تجربههای فیلمسازی دور خواهد کرد.
ماجراي شكست اولين فيلمم
اولین فیلمی که ساختم مورد استقبال قرار نگرفت، یادم میآید که برای تماشای فیلمم به سینما رفتم اما مسئول گیشه گفت چون بلیطی برای این فیلم فروخته نشده نمیتوانیم آن را نمایش بدهیم، من پرسیدم حداقل باید چند تماشاگر داشته باشد و او جواب داد پنج نفر. من مجبور شدم چهار بلیط دیگر بخرم تا بتوانم فیلمم را روی پرده سینما ببینم.
اولين سريالي كه شكست خوردم
اولین سریالی را هم که ساختم مخاطب زیادی نداشت. «راه سوم» با وجود بازیگران بزرگی مثل آقای مشایخی و عبدی، آن قدرها که باید، دیده نشد. همیشه در آن روزها به این فکر میکردم که راهی را برای متفاوت بودن و ایجاد یک شرایط جدید پیدا کنم. با اینکه در بیپولی پیشنهادهایی میشد که میتوانست برای زندگی آن روزهای من که صاحب زندگی و فرزند بودم، مؤثر باشد. اما آنها را نمیپذیرفتم چون آنها راه من نبود. همیشه ترجیح دادم که عمله کار نباشم، دنباله روي کسی نباشم. همین هم شد و تحمل آن شرایط جواب داد.
پايان سختيها
فیلم «لیلی و مجنون» من دو میلیارد فروخت و سریال «خط قرمز» توانست امتیاز پر مخاطبترین سریال تلویزیونی را در این سالهای اخیر به دست بیاورد. من سر حرفم ایستادم و همیشه راهی را در فیلم و سریال آغاز کردم که بعد از من خیلیها ادامه دادند و سریال «مسافری از هند» در زمان خودش موضوع نو و تأثیرگزاری داشت. زمانی که میخواستم سریال «کمکم کن» را بسازم، با مخالفتهای زیادی روبهرو شدم اما بعد از آن دیدم که بیشتر از ده سریال دقیقاً با همان تم و موضوع ساخته شد.
پيشنهادهاي چندصدميليوني
همان سریال «خط قرمز» هنگام پخش، بارها تا مرز تعطیلی رفت اما بعداً آمارها نشان داد که ۹۶ درصد مخاطب داشته، خوب اگر من شرایط سخت روزگار گذشته را تحمل نمیکردم و به هوای یک آب باریکه خودم را درگیر مشاغل دیگر میکردم، هیچ وقت این اتفاقها در زندگی من نمیافتاد که حالا به خاطر فکر و مانیفستهایی که دارم پیشنهادهای چند صد میلیونی بشود.
*
پیام دهکردی
مردي كه در پارك ملت ميخوابيد
پيام دهكردي را كه ديگر ميشناسيد؟ متولد 56 شهر كرد است. اين بازيگر قدر را با آثاري چون از كرخه تا راين، مدار صفر درجه، يك تكه نان، شهريار و ... به ياد بياوريد. ماجراي اين چهره آشناي دنياي تئاتر و تلويزيون و سينما هم شنيدن دارد.
از بچگي كار ميكردم
از همان روزهای بچگی که در شهر کرد زندگی میکردم، با همان بافت و فضای سنتی آن روزهای شهرکرد، تابستانهای من این طور گذشت که پدرم فرفره درست میکرد و من با یه صندوق آدامس و شانسی مجبور بودم در کوچه بچرخم و اجناسم را بفروشم یا در ساندویچی پسر عمهام کار کنم. کار کردن روی زمین کشاورزی دايیها و شوهر عمههایم و باغداری هم جزو اتفاقات آن روزگار بود تا اینکه بزرگ شدم و به اراک آمدم و شدم دانشجوی تئاتر، بعد از آن زندگی سختتر هم شد.
پول كرايه نداشتم
یادم میآید که در اصفهان شاگرد مرحوم ابراهیم کریمی بودم، همزمان در اراک دانشجوی تئاتر بودم و در تهران هم شاگرد استاد سمندریان، خب تأمین مخارج این کلاسها و هزینه دانشجویی كار سادهاي نبود. آن مبلغ پولی هم که خانواده من میفرستادند جوابگوی این هزینهها نبود، خیلی وقتها برای رفت و آمد مجبور میشدم حتی در زمستان تا نیمههای شب کنار خیابان بایستم تا بتوانم با کمترین هزینه رفت و آمد کنم. یک شب که بعد از کلاس مرحوم کریمی میخواستم از اصفهان به اراک بروم تا ساعت سه نیمه شب در سرمای زمستان ماندم.
آنقدر پياده ميرفتم كه پينههاي هنوز هست
کلاً باید با ماهی یازده هزار توأمان اموراتم را میگذراندم که نه هزار تومان آن بابت اجاره خانه میرفت و دو هزار تومان میماند که باید سویا و پیاز و گاهی نان میخریدم، تازه هزینه حمام عمومی هم بود. برای همین دیگر پولی برای رفت و آمد نمیماند. چیزی حدود یک ترم بود که من حتی سوار اتوبوس هم نمیتوانستم بشوم و از بس پیاده رفته بودم که هنوز پینههای آن روزها برایم یادگار مانده.
روزهاي مسافركشي
بعد از اینکه تصمیم به ازدواج گرفتم کلی با پدر کلنجار رفتم که مخارج مراسم عروسی را به خودم بدهد تا بتوانم کاری با آن انجام بدهم، به سختی توانستم پدر را راضی کنم یکی دو میلیونی را که میخواست خرج عروسی کند بگیرم و با کلی قرض و قوله یک پیکان مدل ۶۲ قهوهای رنگ که نمره خرم آباد هم بود، خریدم. به نوعی همشهری خودم بود؛ خلاصه با همان تاکسی مشغول مسافرکشی شدم.
شبهاي خوابيدن در پارك ملت
در مقطعی از زندگی به چنان بیپولی خوردم که هر کاری میکردم درست نمیشد، شرایط واقعاً بدی بود، این مربوط به قبل از داستان مسافرکشی است. من در تهران مانده بودم، نه دوستی و نه آشنایی و نه پولی. پايیز هم بود و چارهای نداشتم جز اینکه شبها در پارک ملت بخوابم. من چند شبی آنجا بودم و زیر مجسمه عطار میخوابیدم، خب هر روز هم باید به مادرم گزارش میدادم که کجا هستم و چه کار میکنم! برای آنکه مادرم نگران نشود به او میگفتم که جایم خوب است و در هتل عطار اتاق دارم!
يك عشق بيپايان؛ يك عشق سوزان
عشق بیپایان من به رؤیاهام، به بازیگری، به تئاتر باعث میشد که از پس همه آن روزها بر بیايم. تنها رؤیای من آن روزها این بود که بتوانم وارد ساختمان تئاتر شهر بشوم، بازی کردن در سالنهای آن برایم یک آرزو بود. این جمله را هنوز و همیشه وقتی خستگی باعث میشود که در تمرینهایم کم کاری کنم، با خودم تکرار میکنم و میگویم دهکردی، فراموش نکن که روزی آرزو داشتی ساختمان تئاتر شهر را ببینی!
سختيهايي كه مرا ساختند
تو رکاب و روی بوفههای اتوبوسها نشستن، یا با کامیون در مسیر اصفهان-اراک رفت و آمد کردن، سویا پلوهایی که آن موقع میپختم و بین بچههای دانشکده به همین معروف شده بودم... اینها همه سرمایههای زندگی من هستند، نمیشود فراموششان کرد و به سادگی از کنارشان گذشت. آن نقصها، آن نبودها، آن نداشتنها اگر بود امروز من به چیزی که میخواستم نمیرسیدم و این اتفاقی که میخواستم در زندگی من رخ نمیداد.