تاريخ، حكايت‌هاي جالبي دارد؛ و يكي از جالب‌ترين حكايت‌هايش، ماجراي افراد بي‌نام و نشاني بوده كه شروع كردند به تلاش كردن و سرانجام، به پادشاهي و فرمانروايي رسيدند؛ جدا از خصلت و خوي و منش آن‌ها، مي‌توان از اين صفر تا صد رسيدن‌‌ها، درس‌هاي باارزشي گرفت

رازهاي موفقيت فرمانروايان تاريخ ايران

 

 

تقدیر، قضا و قدر، چرخ فلک، بازی روزگار... اسم‌اش را هر چه بگذارید، فرقی نمی‌کند. چیزهایی اتفاق می‌افتد توی این چند روز زندگی، چیزهایی می‌بیند و می‌شنود آدم که باورش نمی‌شود. حالا هر چه برایش توضیح بدهند و دلیل بیاورند و مدرک رو کنند که نه، واقعاً اتفاق افتاده است، اما باورش به همین سادگی‌ها نیست. و تازه جالب این که این اتفاقات یکی دو تا هم نیستند. کتاب تاریخ را که ورق بزنید، با کلی از این زندگی‌ها و ماجراهای باورنکردنی روبه‌رو می‌شوید. طرف تا دیروز رعیت بوده، غلام بوده، یکی از آن هزاران هزار آدمی بوده که به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و می‌میرند، بدون آن‌که جایی اسمی از آن‌ها بیاید. بعد به یک چشم زدن ورق برگشته و تبدیل شده به یکی از آن معدود آدم‌هایی که به عنوان پادشاه بخشی از تاریخ یک سرزمین را به نام خود زده‌اند. این «به یک چشم زدن» البته واقعاً هم به یک چشم زدن نبوده‌ ها... کلی طول کشیده تا آن اتفاقی که باید بیفتد، افتاده است. تعداد این‌جور پادشاهان توی تاریخ ما کم نیست. زندگی‌شان را که مرور می‌کنی، می‌بینی با سختی و مرارت و رنج آغاز شده، اما انگار از همان اول‌اش حوادث طوری رقم خورده که طرف در پایان ردای پادشاهی بپوشد و روی تخت سلطنت بنشیند. البته بهتر است کمی هم از دریچه واقعیت به این موضوع نگاه کنیم. آخر توی همه چیز که نمی‌شود دست روزگار را دید و همه موفقیت‌ها و کامیابی‌ها را که نمی‌توان به قضا و قدر نسبت داد. هر چه باشد، این‌جور آدم‌ها خودشان هم برای رسیدن به این موفقیت‌ها تلاش کرده‌اند، شمشیر زده‌اند، کوتاه نیامده‌اند، و لحظات زیادی در زندگی‌شان بوده که حتی با مرگ رویارو شده‌اند، بدون آن‌که میدان را خالی کنند. این‌که در این راه پر پیچ و خم چه کارها که نکرده‌اند و بعدتر که رؤیاهایشان به واقعیت پیوست، چه دیوانه‌بازی‌ها و کشت‌و‌کشتارها که به راه نینداختند، سر جای خودش قابل بررسی است. خیال‌تان راحت باشد. قرار نیست این‌ها به دست فراموشی سپرده شود، اما خب، باز هم قرار نخواهد بود که همه زندگی این آدم‌ها با این دیوانه‌بازی‌ها و کشت‌و‌کارها یکی باشد. از این زندگی‌ها می‌شود یاد گرفت که چه‌طور کسانی هیچ بودند و بعدها به همه چیز رسیدند، چه‌طور از اعماق جامعه برخاستند و پله‌ها را یکی یکی پشت سر گذاشتند و سرانجام بر صدر جامعه نشستند، چه‌طور خواستند و توانستند. 

*

داستان موفقيت اولين فرمانرواي مستقل ايران كه از آهنگرزادگي به پادشاهي رسيد

مردي كه هيچ وقت زير بار نرفت

 

این روزها که از پهلوانی و جوانمردی جز اسمی و شعاری باقی نمانده است، پهلوانان و جوانمردان هم به شخصیت‌های افسانه‌ای تبدیل شده‌اند که سراغ‌شان را تنها در سریال‌های تاریخی تلویزیون می‌شود گرفت، اما دیرزمانی همین شخصیت‌های افسانه‌ای امروز در واقعیت زندگی می‌کردند و کلی عزت و احترام داشتند؛ نشان به آن نشان که یک بار کارشان آن‌قدر بالا گرفت که توانستند به قدرت برسند و نخستین سلسله پادشاهی کمابیش مستقل ایرانی را بعد از حمله اعراب بنیان بگذارند. آن سلسله به نام صفاریان در تاریخ ایران شهرت یافته است. پیش از آن البته طاهریان گام نخست را برداشته بودند، اما هم‌چنان مشروعیت خود را از دستگاه خلافت در بغداد اخذ می‌کردند. این صفاریان و در رأس آن‌ها یعقوب لیث بود که حتی به رأی دستگاه خلافت گردن ننهاد و در مقابل آن ایستاد. زندگی یعقوب لیث برای خودش داستان پر پیچ و خمی است که راست‌اش نظیر آن را تنها در افسانه‌ها می‌توان یافت؛ اما چه می‌شود گفت که این داستان، افسانه نیست و بخشی از تاریخ این سرزمین را به خود اختصاص می‌دهد. یعقوب که به نام پدرش لیث، یعقوب لیث خوانده می‌شود، رویگرزاده‌ای سیستانی بود که در اوان جوانی همراه برادران‌اش عمرو و علی شبگردی و راهزنی می‌کرد. آن زمان‌ها هنوز خاطره پهلوانی‌های خاندان زال و سام به ویژه پهلوان اسطوره‌ای‌شان رستم دستان در ذهن مردم سیستان مانده بود. هر چه باشد، این خاندان خود اهل سیستان بودند و بیش از هر جای دیگری در ایران در این خطه از آنها یاد می‌شد. شاید به همین دلیل بود که یعقوب خیلی زود پتک و چکش رویگردی را کنار گذاشت، شغل پدر را ترک کرد، شمشیر به دست گرفت و به عیاران پیوست. بماند که همان موقع هم که رویگر بود، هر چه درمی‌آورد، مهمانی می‌داد و آشنا و غریبه را دعوت می‌کرد. البته اول‌اش دنبال راهزنی و سر گردنه نشستن و کاروان زدن رفت، اما خیلی زود از این کارها دست کشید، عیاری پیشه کرد و ردای پهلوانی را پوشید. همین باعث شد که به سرعت به پهلوانی محبوب در میان مردم بدل شود. دور و برش پر شد از عیاران و جوانمردانی که او را مراد خود می‌دیدند، از اخلاق و کردارش درس می‌گرفتند و حرف‌هایش را روی چشم می‌گذاشتند. این‌گونه بود که ستاره بخت آقای یعقوب لیث، رویگردزاده دیروز و عیار امروز طلوعیدن گرفت. بلافاصله به گروه مطوعه داوطلب ولایت که رهبری‌شان با شخصی به نام صالح البستی بود، پیوست. این گروه برای مبارزه با شورشیان و حاکمان محلی نالایق به راه افتاده بود. بعدتر هم به عضویت گروه صالح بن نصر درآمد؛ همان گروهی که آن موقع خیلی سر و صدا کرده بودند، آخر توانسته بودند خطه زرنج را از کنترل دولت طاهریان بیرون بیاورند. در همین روزها بود که یعقوب در جنگی سرکرده یکی از خوارج محلی به نام «عمار» را از پا درآورد و شهرتی بیشتر برای خودش دست و پا کرد و خیلی طول نکشید که عیارانی که علیه خوارج می‌جنگیدند، او را به سرکردگی خود برگزیدند. اندکی که گذشت، یعقوب به اتکای دار و دسته‌اش حاکم محلی سیستان را هم کنار زد، خود بر جای آن نشست و امنیت و آسایش را در آن دیار برقرار کرد. البته خودش اصلاً آرام و قرار نگرفت و هر روز یک خرده به قلمرویش اضافه کرد: امروز کابل، فردا هرات، پس‌فردا کرمان، دو فردا دیگر فارس. همان ابتدای کار هم خطبه‌ای به نام خلیفه خواند و به این ترتیب پایان حکومت خوارج را اعلام کرد. البته روح خلیفه هم از این ماجرا بی‌خبر بود. بعدتر خلیفه که می‌دید جلوی یعقوب را کسی نمی‌تواند بگیرد، خیلی دوست داشت که دست‌کم او را مطیع خود ببیند. هر چه کرد که حکومت رسمی شرق ایران را به او بسپارد و با این ترفند دل‌اش را به دست بیاورد، نشد که نشد. حتی به طور رسمی حکومت کابل، بامیان، سند و طخارستان را هم به او واگذاشت، اما یعقوب که این نواحی را بخش کوچکی از متصرفات خود می‌دانست، زیر بار نرفت. آخرش هم به خراسان لشکر کشید، حکومت طاهریان را برانداخت و طبرستان را هم به قلمروی خود اضافه کرد. همین کافی بود تا خلیفه او را یاغی بخواند و لعن کند. در پاسخ، یعقوب هم نه گذاشت و نه برداشت: به بغداد که مقر خلافت لشکر کشید، اما نه شمشیر لشکریان خلیفه که بیماری او را از پای درآورد و به کام مرگ فرستاد. نکته جالب در زندگی یعقوب آن بود که حتی زمان پادشاهی هم از آن خوی عیاری و جوان‌مردی دست برنداشت. شاید هر کس دیگری جای او بود، پیشنهاد خلیفه را می‌پذیرفت و دیگر کاری به کار بقیه نداشت، اما روح سرکش یعقوب که زمانی در مقابل کوره رویگری و زمانی دیگر بر سر گردنه‌ها صیقل خورده بود، مطلقاً نمی‌توانست به این حرف‌ها گردن بنهد. یعقوب لیث صفاری از آن آدم‌هایی بود که چه وقت رعیت بودن و چه وقت پادشاهی یک رو بیش‌تر نداشت: عیار بود، و طور دیگری بلد نبود زندگی کند.

***

داستان نوكري كه سلسله غزنويان را پايه‌ريزي كرد

حركت بر مدار لياقت شخصي

 

شاید اولین روز که آلپ‌تکین، آن غلام ترک به دربار سامانیان قدم گذاشت، هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که چه سرنوشتی در انتظار او خواهد بود. نهایتا تصورشان این بود که این هم غلامی مثل دیگر غلامان؛ خیلی شانس بیاورد یکی پیدا شود آزادش کند. این غلام ترک اما حکایتی دیگر پیدا کرد. او را احمد ابن اسماعیل ، دومین امیر سامانی خرید. خیلی زود به دلیل کاردانی و لیاقتی که از خودش نشان داد، عزت و احترامی در دربار پیدا کرد؛ تا آن‌جا که در زمان امیر نوح سامانی برای خودش اسم و رسمی داشت و حکومت محلی بعضی از شهرها به او سپرده شد. در زمان امیر عبدالملک سامانی به سرپرستی نگهبانان دربار منصوب شد. در همان دوره بود که سپهسالار اردوی سامانی را به اتهام پيوستن به قرمطیان و آل بویه طبق قرار قبلی به قتل رساند و موقعیت بهتری در دربار پیدا کرد. احتمالا این نخستین خونی بود که آلپ‌تکین در راه رسیدن به قدرت می‌ریخت. اواخر همین دوره حکومت بلخ را به او پیشنهاد دادند، اما نپذیرفت، چون که آن را برای خود کوچک می‌دانست. پس سپهسالاری خراسان را که آن موقع منصب مهمی به حساب می‌آمد، به او سپردند. آلپ‌تکین همین که می‌خواست به سمت نیشابور، مرکز فرمانروایی‌اش حرکت کند، با ابوعلی بلعمی وزیر دولت سامانی عهدی بست که بر اساس آن هر دو هوای یک‌دیگر را داشته باشند. پس از آن ابوعلی هیچ کاری نکرد، مگر آن‌که نامه‌ای به آلپ‌تکین بنویسد و نظرش را بخواهد. از آن طرف، آلپ‌تکین هم چند وقت یک‌بار هدیه‌ای برای امیر عبدالملک می‌فرستاد. عبدالملک که درگذشت، پسرش نصر بر جای او نشست. اما سلطنت‌اش یک روز بیش‌تر دوام نیاورد، چه آن‌که بزرگان سامانی اصلا نظر خوبی درباره‌ این پسر نداشتند. همین شد که فردایش او را برداشتند و منصور را جای او به عنوان امیر تازه سامانی نشاندند. در همین فاصله ظاهرا آلپ‌تکین نامه‌ای به هم‌پیمان خود ابوعلی نوشته بود که  محتوایش علیه امیر منصور بود. آلپ‌تکین همین که فهمید منصور به امیری رسیده، پیکی فرستاد تا نامه را برگرداند، اما فایده‌ای نداشت. نامه به مقصد رسیده و دربار سامانی از نظر منفی سپهسالار خراسان درباره امیر تازه اطلاع یافته بود. همین شد که او را از این منصب کنار گذاشتند، و این آغاز طغیان آلپ‌تکین علیه درباری بود که روزی خود به عنوان غلام بدان راه یافته بود. امیر منصور پیکی را فرستاد دنبال او تا به بخارا برود. سپهسالار سابق خراسان سرباز زد، با 700 تن از غلامان سابق خود راهی بلخ شد و آن شهر را به تصرف درآورد. امیر سامانی که اوضاع را پس می‌ديد، به روایتی سپاهی را برای تعقیب آلپ‌تکین به بلخ فرستاد. سپاه سامانی توانست آلپ‌تکین و دار و دسته‌اش را از بلخ بیرون کند، اما  یاغی کوتاه نیامد، به غزنین گریخت و آتش جنگ را آن‌جا برافروخت. همان‌جا بود که سلسه غزنویان را بنیان گذاشت. جالب آن‌که جانشین او نه پسرش و نه برادرش، که سبکتکین بود که خود یکی از غلامان آلپ‌تکین به حساب می‌آمد. سلسله‌ای که این غلامان بنا نهادند، اما هیچ نسبتی با غلامی آنها نداشت و به زودی به یکی از بزرگترین و ثروتمندترین سلسله‌های پادشاهی در ایران تبدیل شد.

***

داستان نادر افشار؛ از گمنامي و اسارت تا تبديل شدن به بزرگترين پادشاه عصر خود

چگونه او، بزرگترين فرمانرواي عصر خود شد؟

 

معمولا ایرانی‌ها حساب سه پادشاه را از پادشاهانی که در طول تاریخ دور و دراز خود بر این سرزمین حکم رانده‌اند، جدا می‌کنند و درست یا نادرست، ارزش و احترام خاصی برایشان قائل می‌شوند. یکی کوروش هخامنشی، دیگری شاه عباس صفوی و سومی نادرشاه افشار. آن دو تای اول یکی پیش از اسلام و یکی از بعد از آن بنیان ایران به عنوان کشوری یکپارچه و متحد را گذاشتند و حکومتی مرکزی را در آن به وجود آوردند، و سومی که خانواده‌ای درست و درمان هم نداشت، به ضرب شمشیر خود نظم را به مملکت آشوب‌زده بازگرداند، گرچه در نهایت آن‌قدر شمشیر زد که جنون قدرت گرفت و کار دست اطرافیان‌اش داد. نام اصلی او نادرقلی بود و عضو ایل اشفار، یکی از هفت ایل بزرگی که در زمان شاه اسماعیل صفوی از آناتولی به ایران آمدند و در تأسیس سلسله صفوی نقش داشتند. این ایل دو طایفه داشت: یکی قاسملو و دیگر قرخلو، و نادرقلی و خانواده‌اش به این طایفه دوم تعلق داشتند. شاه اسماعیل طایفه قرخلو را از آذربایجان به خراسان کوچاند تا در برابر حمله ازبک‌ها و ترکمان‌ها از مرزها دفاع کنند. نادرقلی در سال 1067 خورشیدی در درگز خراسان به دنیا آمد. می‌گویند به 18 سالگی نرسیده بود که همراه مادرش در یکی از شبیخون‌های ازبک‌ها به اسارت رفت. البته خیلی زود فرار کرد، به خراسان بازگشت و به خدمت حکمران ابیورد، باباعلی بیگ درآمد. این آغاز راهی بود که در نهایت به پادشاهی آن جنگ‌جوی جوان و بی‌نام‌و‌نشان انجامید. نادر گروه کوچکی را دور خودش گرد آورد و چندی بعد که چند ناحیه از خراسان را تحت کنترل خود دید، خود را نادرقلی‌بیگ نامید. در همین دوره‌ها بود که افغان‌ها به اصفهان حمله کردند، شاه سلطان حسین را به قتل رساندند و به سلطنت صفویان پایان دادند. البته پسر شاه سلطان حسین که تهماسب دوم نام داشت، از مهلکه جان سالم به در برد، به قزوین پناه برد و خود را پادشاه ایران خواند، اما داستان از این قرار بود که حاکمان نواحی مختلف ایران زیر بار چنین عنوانی نرفتند. نادر اما کاری به کار این حرف‌ها نداشت. او می‌دانست که صفویان در میان مردم چه نفوذ و اعتباری دارند. همین بود که به شاه تهماسب دوم پیوست و سردار سپاه او شد. سپس بلافاصله خراسان را تصرف کرد. در عوض، شاه تهماسب دوم نیز او را به فرمانروایی خراسان منصوب کرد. نادر بار دیگر تغییر اسم داد و این بار خود را تهماسب‌قلی نامید. طولی نکشید که نادر برای تثبیت سلطنت شاه تهماسب دوم با افغان‌ها از سر جنگ درآمد و سرانجام اشرف افغان را یک بار در مهمان‌دوست نزدیک دامغان، بار دیگر در مورچه‌خورت اصفهان و برای آخرین بار در زرقان فارس شکست داد. این‌گونه بود که شورش افغان‌ها بعد از هفت سال خوابید و به تاریخ پیوست. نتیجه چنین اتفاقی اما نه بازگشت سلطنت صفوی که قدرت گرفتن هر چه بیش‌تر نادر بود. کار به جایی رسید که نادر شاه‌تهماسب دوم را از سلطنت برکنار و پسر خرد‌سال‌اش شاه عباس سوم را جایگزین او کرد. خودش را هم نایب‌السلطنه خواند. انگار می‌دانست که به همین سادگی نمی‌تواند تاج پادشاهی را بر سر بگذارد. ای‌بسا به آن فکر می‌کرد، اما در خیالش نمی‌گنجید که چنین اتفاقی بیفتد. همین بود که وقتی بزرگان ایران را تعدادشان بالغ بر 20 هزار نفر می‌شد، از گوشه و کنار مملکت در دشت مغان گردهم آورد، از آنها نخواست که او را به پادشاهی برسانند، بلکه از راه معکوس رفت و اعلام کرد که وظایف خود را انجام داده و بعد از این تصمیم دارد از کارها کناره بگیرد و استراحت کند. حیله‌ای که او به کار بست، خیلی زود جواب داد. بزرگان کشور که می‌دانستند چه در سر نادر می‌گذرد، در همان دشت مغان شاه عباس سوم را از سلطنت خلع و نادر را به عنوان پادشاه جدید ایران معرفی کردند. به این ترتیب، دوران سلطنت خاندان افشار که چندان هم به درازا نکشید، در ایران آغاز شد. نادرشاه، یا همان نادرقلی که زمانی در خدمت حاکم ابیورد بود و حالا خود را در مقام شاهی می‌دید، 12 سال سلطنت کرد، یک لحظه از لشکرکشی و جنگ غافل نشد، هندوستان را فتح کرد و جواهراتی از آنجا به غنیمت آورد که همین حالا بخشی از آن پشتوانه پول ملی ایران به حساب می‌آید، و دست آخر در واپسین سال‌های سلطنت‌اش دچار جنون قدرت شد، به اطرافیان‌اش سوء‌ظن داشت و به بهانه‌های واهی آنها را مجازات می‌کرد. شاید هر کس دیگری هم جای او بود، همین سرنوشت را پیدا می‌کرد. به هر حال زمانی در خانواده‌ای بی‌نام‌و‌نشان به دنیا بیایی، در نوجوانی اسیر ازبک‌ها باشی، پشت سر شاهزاده‌ای دربیایی که کسی تره هم برایش خرد نمی‌کند و آن‌قدر شمشیر بزنی که ناگهان خود را روی تخت پادشاهی ببینی... معلوم است که هم باور نمی‌کنی به چنین جایی رسیده‌ای و هم به همین راحتی نمی‌خواهی آن را از دست بدهی. آخرش هم همین سوء‌ظن‌ها و دیوانه‌بازی‌ها کار دست‌اش داد و جمعی از سرداران‌اش که از دست او به ستوه آمده بودند و می‌ترسیدند مبادا بلایی سرشان بیاورد، یک شب در حین اردوی نظامی در خراسان به چادر او یورش بردند و کلکش را کندند.