مهمان ضمیر ناخودآگاه منی

سه رباعی جدید

رباعی اول

آن چشم - و آن چشم - چه با جانم کرد

طوفان نگاه تو چه عریانم کرد
یک زلزله ای آمد و من خاک شدم
عقلی که «دلم» بود، چه ویرانم کرد

*
رباعی دوم

تو آمدی و کلوچه ای در دستت

این قلب بزرگ، نوچه ای در دستت
بن بست‌ترین شبم گذرگاه تو شد
با رمز عبور کوچه ای در دستت

*
رباعی سوم

دلتنگی گاه و - نیز- بی گاه منی

تصویر درون برکه ماه منی
تاراندن تو از دل من بیهوده است
مهمان ضمیر ناخودآگاه منی       شاعر: عیسی محمدی

در فلسفه نبود تو جان بدهم

سهل است كه با وجود تو جان بدهم

وقت است كه تا به سود تو، جان بدهم

يك عمر به تمرين جنون غرقم تا-

در فلسفه نبود تو جان بدهم   رباعي از: عيسي محمدي

و اين روزهاي من، چنين مي‌گذرند لاجرم

اين روزهاي من

-          داريم سايت مثبت‌دات‌نت را بالا مي‌آوريم. اميدواريم در حوزه خودش،‌ نامبروان شود. ما كه به اين انگيزه آمده‌ايم؛ البته اگر بتوانيم (كي بود كه مي‌گفت ترديدها خيانت مي‌كنند، يادم رفته است).

-          درگير كار در يك مؤسسه توليد محتوا هم شده‌‌ام. اولين تجربه اين شكلي من است. البته جنس كار، همان جنس قبلي است؛‌ سفارش،‌ توليد و نظارت بر محتوا و قالب مطالب. فعلاً آزمايشي هستيم؛ تا ببينيم اوستا كريم چي نوشته براي ما.

-          كماكان البته، درگير كار در همشهري مسافر و فرهنگ‌شهر هم هستم؛ در همشهري محله منطقه 12 نيز. كمي از سر ناچاري؛ و البته به قاعده عادت‌هاي گذشته‌ام.

-          موفقيت؟ آه، موفقيت. ديگر نه برايشان مي‌نويسم، نه مشاوره‌اي، نه رفت و آمدي. دوست‌شان دارم البته. دوستان خوبم هستند. هر از چندي سفارشي اگر بدهند، براي به جا آوردن حق اين رفاقت، روي‌شان را زمين نمي‌زنم؛ اما شايد تصميمي گرفتم و ديگر هيچ وقت برايشان كار نكردم؛ تا ببينيم چه مي‌شود. اميدوارم هميشه موفق باشند...

-          كمي رفتم و با زندگي مثبت هم كار كردم. بدقولي كردم و كنار گذاشته شدم. كار كردن با سيامك رحماني، قلق‌هاي خاص خودش را دارد كه سر شلوغ من، متأسفانه نگذاشت اين قلق‌ها را كشف كنم. مشكل از من بود؛ دور و برم را زيادي شلوغ كرده‌ام.

-          اين روزها با همسر نازنين، درگير زندگي هستيم؛ زندگي به علاوه كمي مشكلات مالي، بسياري عشق دوطرفه و انبوهي از رؤياهايي كه خواهند آمد و شب‌ها،‌ به اميد آن‌ها سر به بالين مي‌گذارم؛ رؤياهايي براي خانواده‌‌ام،‌ براي كشورم، براي ... آه روزهاي روشن؛ مي‌دانم خواهي آمد؛ چرا كه من آدم اميدواري هستم؛ برخلاف امير اصانلو كه آدم بدبيني است، و البته كمي مثل مجتبي اميري كه خوشبين است؛ و كمي هم شبيه اسماعيل ثروتي. دوستان قديمي، داريم كم كم كنار هم جمع مي‌شويم؛ به ياد نوستال‍ژي‌هاي ايران تك و روزهاي خوب گذشته، روزهاي فوق‌العاده امروز و روزهاي بي‌نظير فردا.

-          روي ماهت را مي‌بوسم؛ خداي خوب من؛ كه لنگم نگذاشته‌اي وسط اين همه گرفتاري. ممنوم و مرسي.

 

 

مگر به خاطر خاوري، بانك ملي را بستيد كه به خاطر يك نويسنده، روزنامه بهار را مي‌بنديد؟



اول اين‌كه: كجاي دنيا ديده‌ايد كه به خاطر اشتباه يك نفر، يك سازمان يا مجموعه را تعطيل كنند؟ اگر اين‌جوري باشد كه خيلي از كلانتري‌ها را بايد بست، خيلي‌ها از سازمان‌ها و بانك‌ها را بايد با خاك يكسان كرد و خيلي‌ از دولت‌ها را، فرستاد قاطي باقالي‌ها. آخر اين چه منطقي است كه ما داريم،‌ كه به خاطر يك مقاله، نان‌خوران يك روزنامه را از نان خوردن مي‌اندازيم؟ كجاي دنيا، چنين مي‌كنند كه ما چنان مي‌كنيم؟  مگر آن سردار زارعي، آن گندها را زد، نيروي انتظامي را تعطيل كرديد؟ مگر آن اختلاس‌ها كه شد، بانك ملي را تعطيل كرديد؟ پس چطور وقتي نوبت روزنامه و رسانه مستقل و منتقد مي‌رسد،‌ نه منطقي داريد، نه انصافي؟

 

دوم اين‌كه، آقاي وزير ارشاد،‌دست شما درد نكند. منتظر عملكرد بهتري بوديم، نه اين‌كه شما هم در زغال اين عمل ناصواب، بدميد و آتشش را بيشتر كنيد. آن خبرنگار و نويسنده را بگيريد و از هر جايي كه دلتان خواست، آويزانش كنيد. چه كار به معيشت باقي كارمندان و نويسندگان و ... روزنامه داريد؟

 

سوم اين‌كه، آقايان عقل كل روزنامه‌نگاري ايران كه فقط ياد گرفته‌ايد در كلاس‌ها، پز استادي و پيشكسوتي را بدهيد، چرا در قبال مهمترين اتفاقات حوزه خودتان، زبان به كام گرفته‌ايد؟ اقاي حسام‌الدين آشنا، مشاور محترم رئيس‌جمهور و استاد ارتباطات، شما كه حالا دست‌تان مي‌رسد چرا كاري نمي‌كنيد؟

 

چهارم اين‌كه، خانم‌ها، آقايان!

اين خط و اين هم نشان، تا وقتي كه ويران كردن و تعطيل كردن و بستن و خراب كردن، براي ما راحت‌تر از ساختن و نگه داشتن و اصلاح نمودن باشد، به هيچ كجا نخواهيم رسيد. ديروز حسرت مي‌خورديم كه كره جنوبي و برزيل، با ما شروع كرده‌اند و حالا، ما كجا و آن‌ها كجا. بعدها كارمان به حسرت خوردن نسبت به تركيه و مالزي هم رسيد. باور بفرماييد با اين طرز فكر و فرهنگ و سيستم، بعدها حسرت به دل افغانستان و موريتاني و مصر و ... هم خواهيم شد. اين خط و اين هم نشان. 

ارزش اطلاعات در قرن ما/ چگونه پيشتاز باشيم

متن كامل اين يادداشت را مي‌توانيد در سايت mosbat.net بخوانيد.

*

حالا که وارد قرن بیست و یکم شده ایم، بد نیست بدانید که اطلاعات و فناوری کلیدهای موفقیت شما در این قرن هستند. اطلاعات و آگاهی ای که به دست می آورید، هر چقدر بهتر و بیشتر باشد و از آنها در راه رسیدن به مقاصد و هدف هایتان سود ببرید، به همان نسبت هم ارزش شما بیشتر خواهد شد. وقتی هم که ارزش تان بیشتر بشود، طبیعی است که حقوق تان هم بیشتر شده و پیشرفت تان هم سریع تر اتفاق خواهد افتاد.

زمانه ما عوض شده است؛ خیلی هم عوض شده است. زمانی، شکاف در جامعه بین کسانی بود که زیاد داشتند با کسانی که کمتر داشتند. اما در روزگار ما، دیگر این تفاوت معنایی ندارد. یعنی هیچ فرقی بین مردم نیست؟ چرا هست؛ اما حالا فرق بین کسانی هستند که بیشتر می دانند و کسانی که ، کمتر می دانند.

حالا که وارد قرن بیست و یکم شده ایم، بد نیست بدانید که اطلاعات و فناوری کلیدهای موفقیت شما در این قرن هستند. اطلاعات و آگاهی ای که به دست می آورید، هر چقدر بهتر و بیشتر باشد و از آنها در راه رسیدن به مقاصد و هدف هایتان سود ببرید، به همان نسبت هم ارزش شما بیشتر خواهد شد. وقتی هم که ارزش تان بیشتر بشود، طبیعی است که حقوق تان هم بیشتر شده و پیشرفت تان هم سریع تر اتفاق خواهد افتاد.

در ارزش اطلاعات و آگاهی همین بس که گاهی، دانستن اطلاعاتی منحصر به فرد، می تواند باعث پیروزی شود. در جنگ جهانی دوم، زمانی که آمریکایی و ژاپنی ها وارد جنگ شدند، آمریکایی در صدد برآمدند که از زبان رمزی استفاده کنند که ژاپنی ها قادر به کشف آنها نباشند. آنها به این نتیجه رسیدند که زبانی به نام ناواهو وجود دارد که تنها عده معدودی در جهان به این زبان حرف می زنند که بیشترشان هم در ایالتی از آمریکا زندگی می کردند. این زبان صورت مکتوبی هم نداشت و درکش خیلی سخت بود. در نتیجه از سربازان این ایالت برای کدگذاری و رمزگذاری استفاده کردند و ژاپنی ها نیز هیچ گاه نتوانستند این رمزها را کشف کنند و آمریکایی در خفای اطلاعاتی کامل، توانستند عملیات های خودشان را تا پایان جنگ، به سرانجام برسانند. شما هم اگر به چنین اطلاعات منحصر به فرد دسترسی پیدا کنید، موفقیت تان تضمین شده خواهد بود.

و نکته عجیب نیز اینکه هیچ محدودیتی برای کسب اطلاعات بیشتر یا تلاش برای بهتر و بهتر شده وجود ندارد. این مسیر، مثل یک بزرگراه است که هیچ سرعت مجازی ندارد و باز هم بیشتر و تندتر می توانید برانید. در نتیجه، وقتی که هیچ محدودیتی برای کسب اطلاعات هم وجود نداشته باشد، هیچ محدودیتی هم برای بهتر شدن وضع زندگی شما وجود نخواهد داشت و مدام می توانید بهتر و بهتر شوید. همه چیز، به یک چیز و یک نفر بستگی دارد؛ شما. مسئول فقط شمایید؛ یادتان باشد. پس از ابزار اطلاعات و آگاهی های فراوان، نهایت استفاده را ببرید و همیشه، یک دانش آموز و دانشجو باقی بمانید.

مرد منفي كيست؟/گفتاري از ويل دورانت

ویل دورانت، از فیلسوفان معروف قرن گذشته است که به جاهای مختلفی از جهان سفر کرده و کارهای مختلفی را به سرانجام رسانده است. کتاب هایی هم در حوزه خودش نوشته که در حال حاضر، مرجع مراجعه بسیاری هستند. او در کتاب های خودش، درباره خوشبختی و منفی و مثبت و راه های سعادت و چیزهایی از این قبیل نیز سخن رانده است. بخشی طلایی از سخنان او را، به نقل از کتاب لذات فلسفه او که عباس زریاب خویی ترجمه کرده، می خوانیم. این یادداشت، درباره خوی و خصلت مرد منفی است. خواندنی است؛ با هم می خوانیم. متن كامل اين يادداشت را، در سايت mosbat.net درج شده است. 

*

صاحب خوی منفی خود را حقیر می شمارد و با آنکه صفاتی را از شکل و قیافه و ذهنش بر می خیزد، می ستاید همیشه با ناشیگری متوجه ضعف جسمانی خویش است و به کارگران قوی و مردان کاری بلندبالا که مغرور از قدرت و سلامت خویش از کنار او می گذرند، به حسرت می نگرد. مرد منفی فاقد نیرو و قدرت کار است و برای انرژی، خون کافی در بدن ندارد.

سر میز غذا متوجه اش باش و ببین چگونه بی اشتهاست و چگونه در خوراک، وسواسی و مشکل پسند است. وقتی که گوشت می خورد، به فکر کشتارگاه است و ماهیگیری را قساوت می داند؛ از غذایش لذت نمی برد و با آن چنان ور می رود که گویی مرغی اولین بار کرمی را می بیند. پس از غذا انگشتانش را به دقت تمیز می کند و نگران است که مبادا برای پیشخدمت انعام کافی نگذارد. از اتاق چنان بیرون می رود که می خواهد کسی او را نبیند و حس می کند که همه متوجه او بوده اند.

اگر مردی را اولین بار ببیند، زیرچشمی او را ورانداز می کند و به همه جای او جز چشمانش می نگرد و مقاصد و قوای او را می سنجد. اگر شدت عمل به خرج دهد چون نقابی است بر روی کار کسی که می داند تسلیم خواهد شد. از اقدام و مسئولیت می ترسد و خواهان سکوت و آرامش و عزلت است. مطالعه را دوست دارد و مخصوصاً از داستان های خطر و اقدام و فلسفه های قدرت و اراده لذت می برد؛ مردان برتر و گاوچرانان امریکا را می ستاید و معتقد است که اگر مردم را عقلی به کمال بود رهبری او را گردن می نهادند. اگر کامیاب شود آن را به اعتبار قدرت خود می داند و اگر شکست بخورد خود را گناهکار نمی داند بلکه محیط یا مردم را مقصر می داند. یا از جرم ستاره و طالع می شمارد؛ به دنیا بدبین است و به نفس خود خوشبین.

با اینهمه ممکن است به جهت آن قدرت خیال نامحدودی که به علت محدودیت قوای جسمانی اش در او رو به افزایش است، شخصی بزرگی گردد. چون قدرت خیالش مانع و حایلی در برابر خود و در برابر ملاحظات خارجی نمی بیند آزاد است و می تواند در مناطق وسیعی از شعر و فلسفه پرواز کند و اگر گاه بتواند ساعتی خود را با شکیبایی به کار بپیوندد می تواند از این سرزمین های دور از دیده زیبایی های دلخواه و فلسفه های ایده آلیستی یا صور و اشکال جدیدی در هنر و ادب بیاورد. صاحب این خوی در بالاترین حد خود شاعری نابغه است و در پایین ترین حدش فقط یک روشنفکر است یعنی کسی که فقط فکر می کند و صاحبنظر نیست. هر چه تمدن وسعت می یابد و زندگی به طرز خستگی آوری پیچیده می گردد و برای بقا نیروی جسمانی کمتری لازم می گردد شهرهای بزرگ از این گونه اشخاص غوطه ور در اندیشه و فکر و خودخور پرتر می شود. اینها کسانی هستند که تخیل دون کیشوت و دستاوردهای هملت را دارند.

در چنین شخصی غرایز حرکت و عمل ناچیز و زبون است. از بازی و ورزش گریزان است و کارش فکر کردن و حرف زدن است. نحو و تجنیس می داند اما شنا نمی تواند. اگر بازی برود برای تماشاست زیر تماشا از بازی راحت تر است. انگیزه استراحت در او از همه چیز برتر است؛ تا سواری میسر است پیاده نمی رود و تا می تواند بنشیند نمی ایستد و تا خواب ممکن است بیدار نمی ماند. و به همین جهت نمی تواند خوب بخوابد؛ اعصابش خسته است اما شهوتش خسته نیست و چون قوایش صرف عمل نمی گردد و عواطف و انفعالاتش آنچه می خواهند نمی توانند از جسمش به دست آورند همیشه آرزومند و مشتاق می ماند. و هیچ گاه قرار و آرام ندارد.

ماهیت او گوشه گیری و کار نکردن است، از حقایق تلخ و تکالیف زندگی گریزان است و همواره در عالم رؤیاست و در آن عالم به پیروزی های زیاد نائل می گردد. خجلت، او را به خلوت راز می کشد و خلوت راز منتهی می شود به تقیه که خاصیت بیشتر مردان ضعیف است. اهل معاشرت است اما به این معنی که از خلوتگاه خود بیرون می آید و به اجتماعات و مجالس کوچکی که همدرد و هم ذوق اویند با ولع تمام از راه واکنش روی می آورد. وقتی در بهشت است که گوش شنوایی برای سخنان خود پیدا کند. کافه ها از این گونه اشخاص پر است. از آن روی اهل معاشرت است که سخت خواهان وجهه است. با ترس و شرم از عرف و عادت پیروی می کند و با آنکه از اشراف و نجبا نیست وجدانش دمکرات است. که درست انعکاس اخلاق و عادات مردم است. از طرف دیگر، مهربان و خوش قلب و سپاسگزار و وفادار و محترم است، سنگدل نیست و خشونت او کم است. در عشقبازی مایل به خروج از عادت است اما گناهانش خیلی کوچک است.

اما ضعف او بیشتر از آن جهت است که این انگیزه های او برای وصول به مقصدی که به زندگی اش وحدت و یکرنگی بخشد، همکاری نمی کند. با آنکه جویای راحتی است همیشه ناراحت است، با ناخرسندی از نقشه ای به نقشه دیگر می پردازد و از جایی به جای دیگر می رود. همانند کشتی ای است که لنگرگاه ندارد و متاعش رو به فساد است. او، اماده نظم و کوشش نیست و اگر چه گاهی با ناراحتی به کاری می پردازد، نمی تواند در وصول به مقصدش استقامت ورزد، زیرا آن را یکنواخت می بیند و دوست ندارد یا وسایل وصول به آن را دشوار می یابد. در نیت سختگیر و در عمل شل است. گاهی به هیجان هایی دچار می گردد که وانمود کننده قدرت است. ولی به زودی زایل می گردند و به هم می ریزند. هزاران آرزو دارد اما فاقد اراده است.

پدرم گفت اگر آشغال بودي، برنگرد؛ اين‌جا آشغال زياد داريم

استاد سياوش سليمي، سازنده مجسمه‌هاي برنزي است. كسي است كه مي‌تواند به راحتي آب خوردن، برود به كشورهاي خارجي و پول زيادي در بياورد. اما نمي‌رود. چرا؟ چون مي‌گويد كه دارد براي دلش كار مي‌كند، نه براي پولش. به خاطر همين معتقد است كه از خارجي‌ها و هنرمندان‌شان برتر است، چون آن‌ها دارند براي پول‌شان كار مي‌كنند و دقت نمي‌كنند؛ ولي او براي دلش كار مي‌كند و سنگ تمام مي‌گذارد.

او البته الان تبعه انگلستان حساب مي‌شود ولي در ايران است؛ هر سال يك ‌بار هم مجبور است راهي انگلستان شود تا مداركش را تكميل كند. او، يك هنرمند فوق‌العاده و بي‌نظير است. حاضر است از مجسمه‌هاي معروف جهان، نمونه بزند و شما، نفهميد كه اصل كدام است و نمونه‌اي كه زده شده كدام. از اين استاد معروف، جمله‌هايي را نقل مي‌كننيم؛ شنيدني است و خواندني. راستي او، دكتراي صنايع دارد و سابقه كار در ناسا؛ خيلي‌ها هم حاضرند فرش قرمز برايش بيندازند كه به كشورشان برود. اين‌ها را گفتيم تا بدانيد با چه روح بزرگي طرف هستيد.

***

من پاي كارهايم را امضا نمي‌كنم. كار من بايد آن‌قدر خوب باشد كه هر كس نگاه كرد بفهمد. اگر اين‌قدر خوب نبود، لابد لياقتش را ندارم كه اسمم در تاريخ ثبت شود. اين فلسفه كاري من است.

 

من مقيم كشور انگلستانم. به دو علت به كشورم برگشتم. يكي‌اش، وصيت پدرم بود كه گفته بود «پسرجان! اگر ديدي سرت به تن ارزيد برگرد به كشورت و خدمت كن. ولي اگر ديدي آشغالي، همان‌جا بمان؛ ما اين‌جا آشغال زياد داريم.»

 

من 72 سال دارم ولي هنوز روزي 15، 16 ساعت كار مي‌كنم. هنوز بوته 120 كيلويي را دستم مي‌گيرم و ريخته‌گري مي‌كنم. عاشق كارم هستم.

 

هيچ كس كار بزرگي در نيا انجام نداده كه گرفتاري و دردسر خودش را نداشته باشد؛ من نه اولي‌اش هستم نه آخري‌اش.

 

اگر بخواهم پول در بياورم مي‌توانم هفته‌اي صد هزار دلار در بياورم. تابع اين چيزها نبوده و نيستم. كسي كه براي دلش كار مي‌كند، اهميتي نمي‌دهد كه ديگران او را بشناسند يا نه.

 

در وضعيت كنوني ايران خدا را شكر همه يا دكترند يا مهندس. اين‌قدر دكتر دارند كه ديگر نياز به دكتري ديگر مثل من ندارند. اصلا اينكه دكتر باشي يا نباشي به چه دردي مي‌خورد؟ حالا به فرض كه ده تا دكترا هم داشته باشي چه كار بلدي بكني؟ چه مي‌تواني به وجود بياوري؟ اين مهم است. اصلا گاري‌چي باش ولي كارت را درست انجام بده.

 

خيلي سفارش‌ها را براي موزه‌هاي مهم دنيا از جمله موزه لوور انجام داده‌ام ولي با اين همه مي‌دانم كه چقدر كم مي‌دانم.

 

ايتاليايي‌ها گفتند مي‌توانيم كارگاه شما را ببينيم. گفتم مشكلي نيست. تعجب كردند. گفتند يعني هر كسي مي‌تواند از كارگاه‌تان ديدن كنند و نمي‌ترسيد تقليدتان كنند؟ يا كارتان را بدزدند؟ گفتم ببخشيد من چهل سال است درس خوانده‌ام و يك عمر است كه كار مي‌كنم. پس اگر قرار است كسي با ديدن كارگاهم بتواند كارم را تقليد كند پس عمري را تلف كرده‌ام.

 

كارهايي كه اين‌جاي دنيا مي‌كنم را هيچ اروپايي و آمريكايي نمي‌تواند انجام دهد. به خاطر اين‌كه من به خاطر دل كار مي‌كنم آن‌‌ها به خاطر پول. چون به خاطر دل كار مي‌كنم در كارم دقتي را به خرج مي‌دهم كه از آن‌ها بعيد است.

مرجع: اين مطلب را از مصاحبه‌اي كه در ماهنامه مس درج شده بود بيرون كشيدم؛ سردبير اين ماهنامه، دوست خوبم محسن امين است. 

و سرانجام نابغه بازگشت؛ محمد قوچانی می‌آید

نابغه روزنامه‌نگاری ایران به صحنه بر می‌گردد؛ با روزنامه دوست‌داشتنی هم‌میهن‌اش؛ احتمالاً در اوایل آبان‌ماه.

بعد از سال‌ها و ماه‌ها خون‌ دل خوردن در صحنه روزنامه‌نگاری ایران، بالاخره موعد خبرهای خوب هم از راه رسیده است. خبر خوب اول، این‌که حسین انتظامی، معاونت مطبوعاتی ارشاد را بر عهده گرفته. البته انتظامی، وسل به آب کر است و بالاخره حرف و حدیث هم دور و برش کم نبوده و گاف‌هایی هم مخصوصاً در همشهری و امثالهم داده است، اما به هر حال، جزو مدیران شکم‌سیر ماست که الحمدالله، کارش را بلد است. خوب است که مدیرانی که به آب کر وصل‌اند، کارشان را حداقل یاد بگیرند که حیف نان نشوند؛ همان‌طور که حسین انتظامی حیف نان نشد. هرچند که این تعریف و تمجیدها، توجیه‌کننده گاف‌های او نتواند بود و این‌که بالاخره وی، سوپاپ اطمینان حکومت محسوب می‌شود؛ هرچقدر هم که کاردرست باشد؛ که این اتفاق، با شأن منتقدانه – و نه الزاماً کینه‌توزانه- روزنامه‌نگاری در تضاد است که بالاخره خودشان باید این تضاد را حل و فصل کنند.

خبر خوب دوم، ورود محمد قوچانی است به عرصه روزنامه‌نگاری. البته مهرنامه و آسمان هم بوده است، اما قوچانی، مرد روزنامه‌ها است. این، برای روزنامه‌نگاری ایران یک فاجعه بود که نوابغی چون قوچانی، کنج‌نشین باشند و آقازاده‌ها و فرزندان مدیران متوسط و ارشد و نماینده‌های مجلس و شهردار و دلالان ریز و درشت و خلاصه هر کسی که رانتی و رابطه‌ای تعریف ناشده‌ای داشته، بالای سر روزنامه‌ها و مجله‌ها باشند. خوشحالم که قوچانی نیز به صحنه روزنامه‌ها  برگشت. وجود و حضور هر روزنامه‌نگار کاردرست، یک قدم به عقب راندن آقازاده‌ها و متصل‌ها و جاهلان صحنه روزنامه‌نگاری است. تبریک می‌گویم محمد آقا. 

آه حاجي، حاجي، حاجي! چند قرن است كه به تركستان مي‌روي؟

حاجی!

پول‌هایت را جمع کن، حلالیت بطلب، دارد هنگام رفتن می‌رسد

ناسلامتی باید راهی سفر حج شوی

فرزند مجرد اگر داری، دم بخت اگر باشد و لایق داماد بودن و شدن، آستین برایشان بالا بزن

به فکر سوغاتی‌هایت هم باش

بالاخره همه چشم‌‌انتظارند

راستی حاجی، چقدر پول داده‌ای تا راهی سفر حج شوی؛ در سرزمین آل سعود؟

هیچ می‌دانی این پول‌ها و اعتبارها دارد کجا می‌رود؟

هیچ می‌دانی که همین پول‌ها و اعتبارها، دارد صرف سر بریدن برادران و خواهران شیعه تو در سوریه می‌شود؟ آن هم جلوی چشمان همیشه بیدار بی‌بی زینب...

نگران نباش!

تو به فکر حلالیت طلبیدن‌هایت باش

فقط نمی‌دانم من و تو و ما و من و همه و همه

جواب این همه احمق بودن‌مان را چطور باید بدهیم

جواب کودکانی که خواب بودند و کشته شدند

جوانانی که امیدوار بودند و کشته شدند

عروس‌هایی که امیدوار بودند و سیاه‌پوش شدند

برادران و خواهرانی که جلوی چشمان فرزندان‌شان

به جرم شیعه بودن

سر بریده شدند

تو به فکر حلالیت طلبیدن‌هایت باش

خدا همیشه بیدار است

حتی توی سوریه

و لاجرم، نیازی به سنگ‌ انداختن‌های تو نخواهد داشت برای تاراندن  شیطان

چرا که ابلیس در سوریه اقامت گزیده

و تو راه را عوضی رفته‌ای

فقط بدان که حلالت نخواهند کرد؛ این همه چشم‌های خون‌بار و دل‌های خون شده...

در ايران امروز ما، كدام‌يك جواب مي‌دهد: پول، پارتي يا عرضه؟

پول، پارتي يا عرضه؟

فكر مي‌كنيد در ايران امروز ما، كدام يكي‌شان بيشتر به درد مي‌خورد. بدون هيچ قافيه‌پردازي عرض مي‌كنم كه عرضه. چرا؟ به چند دليل.

دليل اول: خيلي‌ها هستند كه پول دارند، اما نمي‌دانند با آن چه كنند. قسمت اعظمي از پس انداز ايرانيان، طلا و سكه و چيزهايي از اين قبيل است؛ چرا كه نمي‌دانند چطور از آن استفاده كنند. تازه، پول به تنهايي كه كاري نمي‌تواند بكند. بايد دانشي، عرضه‌اي يا حداقل پارتي‌اي داشته باشيد كه بتواند برايتان كار كند.

دليل دوم: پارتي به تنهايي هم كاري از پيش نمي‌برد. ته‌اش مي‌شود اين‌كه پشت سرتان كلي حرف مي‌زنند. تازه، در همان جايي كه شما را گذاشته‌اند، باقي مي‌مانيد. كلي لعن و نفرين هم پشت سرتان هست. از نظر اخلاقي هم كه درست نيست؛ كه حالا بماند كه خيلي‌ها به همين ديدگاه اخلاقي‌اش هم پايبندي ندارند. خلاصه اين‌كه باري خواهيد بود حتي بر دوش كسي كه پارتي شما خواهد بود. به اين همه آقازاده نگاه كنيد؛ آن‌هايي عاقبت به خير و موفق شده‌اند كه عرضه‌اي هم داشته‌اند. باقي‌شان، فقط انگلي محض باقي مانده‌اند و تمام.

دليل سوم: اگر عرضه داشته باشيد، مي‌توانيد پول و پارتي را هم جور كنيد. هرچند كه اگر عرضه‌تان از جنس ناب باشيد، نياز به اين دو نيز نخواهيد داشت؛ چرا كه خلاقيت و نوآوري‌تان، به قول هفته‌نامه بيزينس، معادل سود خواهد بود. اگر هم جنس عرضه‌تان نيمه‌خالص باشد، كه بالاخره مي‌توانيد پول و پارتي‌اي را كه نياز داريد، خلق كنيد. اما اگر پول داشته باشيد و پارتي و عرضه نداشته باشيد، كارتان تمام است. اگر پارتي داشته باشيد، ولي پول و عرضه نداشته باشيد، باز هم كارتان ساخته است.

نتيجه‌گيري اخلاقي: عرضه داشته باشيد، بقيه چيزها حل است. در ايران امروز، اين عرضه ناب است كه كار شما را پيش مي‌برد. به حرف و حديث و باران‌هاي افكار منفي كه اطرافيان و مردم بر سر شما مي‌بارانند، توجه نكنيد. دور از جان شما، مردم ما دنبال يك كار راحت، يك درآمد تپل و تفريحات فوق‌العاده‌اند؛ در حالي كه هيچ كجاي دنيا، اين‌جوري‌اش ديگر وجود ندارد. اگر زندگي خوب مي‌خواهيد، بايد عرضه خوب و زحمت خوب هم بكشيد.

نتيجه‌گيري غيراخلاقي؛ و نه ضداخلاقي: سعي كنيد ته‌مانده غذاي ديگران را نخوريد. وقتي به پول و پارتي ديگران دلخوش‌ايد، انگار كه غذاي جويده شده ديگران را داريد مي‌خوريد. به روح خودتان احترام بگذاريد.

نتيجه‌گيري نهايي: پول و پارتي را نقطه پاياني هست، اما عرضه ناب را هيچ نقطه پاياني نيست.  

نتيجه‌گيري واقعاً غيرانساني: حتي براي استفاده از پول و پارتي هم، بايد عرضه داشته باشيد (البته اين، يك نظريه صرف است، نه يك نظر شخصي )

به رمي خاطره‌هاي بد تو معتادم

و اين نيز، مطلع آخرين غزل من است؛ دوستش دارم و اميدوارم سرخوشانه به پايان برسد:

به رمي خاطره‌هاي بد تو معتادم

اگر چه باز به چاه نگاهت افتادم

 

تجسد نفس عشق در مني، اي تو!

تجسم همه نقش‌هاي بر بادم

 

ببار بر سرم اين نغمه‌هاي غمگين را

كه من سكوت پريشان سخت دلشادم

بگذار اراده حرف اول باشد

بگذار اراده، حرف اول باشد

يا خرمن ناتواني‌ات، تل باشد

«تو پاي به راه در نه و هيچ مپرس»

توفيق تو، اين‌گونه مسجل باشد

 اين رباعي، تقديم به تو، تا اراده‌‌ات را بيشتر به جنبش در آوري.

 

پايان عصر فرومايگان؛ خداحافظ آقاي احمدي‌نژاد، با اشك و دريغ

يك. احمدي‌نژاد از استانداري، وارد شهرداري و سپس وارد رياست‌جمهوري شد. پس كار سياسي و مديريتي كلاني انجام نداده بود؛ همان مشكلي كه قاليباف هم داشت. قاليباف، نگاه سياسي نداشت. اساساً جهان‌بيني كلان نداشت و نمي‌دانست چطور بايد با دنياي اطرافش كنار بيايد. احمدي‌نژاد نيز چنين بوده و هست. او، نگاهي به دنياي اطرافش ندارد.

دو. احمدي‌نژاد اساساً شخصيت زمامداري نداشته و ندارد. يك زمامدار، حتي ممكن است مورد اجحاف هم كه قرار بگيرد، به واسطه شخصيت زمامداري‌اش، سكوت كند. او، دورانديش است و به مصلحت ملت و كشورش مي‌انديشد. اما احمدي‌نژاد، ظاهراً بيشتر به خالي كردن خودش مي‌انديشد، نه به مصلحت كشورش. با همه نقدهايي كه به سيستم‌هاي پادشاهي و موروثي دارم، اما اين نكته مثبت در آن‌ها به چشم مي‌خورد كه پادشاهان و وارثان حاكميت، از كودكي در فضايي چشم به جهان مي‌گشايند كه غيرمستقيم، شخصيت زمامداري را در آن‌ها ايجاد مي‌كند.

سه. احمدي‌نژاد تيمي نداشته و ندارد. اين تيم را، علي آقاي سوپر محل ما هم مي‌تواند جمع كند و جمع كردن چنين تيمي، اساساً كار مهمي نيست. به ورود احمدي‌نژاد به رياست‌جمهوري، شاهد هجوم فرومايگان و كساني كه پله‌پله بالا نيامده بودند، به مصادر اجرايي و مديريتي بوديم. كسي كه از پله اول، ناگهان به پله هفتم مي‌پرد، بديهي است كه با سر، به زمين خواهد خورد. كسي كه دانش ندارد، اگر قدرت در اختيار بگيرد، تركيبش چيزي جز فاجعه نخواهد بود. قدرت منهاي دانش و شخصيت، همسايه با فاجعه است.

چهار. احمدي‌نژاد را، با خنده آورديم و با گريه و آه، بدرقه كرديم. گريه و آهي كه حاصل حسرت نيست، حاصل اعتماد نا‌به‌جاي ما بود. اين رييس جمهور، در دل‌هاي ما، چيزي به جز آه به جا نگذاشت. حالا زود است بفهميم چه بر سر اين كشور آمده است. بعد از اين،‌ بيشتر خواهيم فهميد.

پنج. خوشحالم كه مي‌رود. نه به عنوان يك دشمن، به عنوان يك شهروند؛ كه در دوره اول،‌ رايگان و هيئتي برايش تبليغ كردم و در دوره دوم، به رقيب سرسخت او رأي دادم. او، آني نبود كه فكر مي‌كرديم؛ نه غرورمان را افزود، نه پول‌مان را، نه آخرت‌مان را. احمدي‌نژاد، حاصل غفلت تاريخي ما ايراني‌هاست؛ و حاصل غفلت هميشگي نخبگان ايراني كه حتي از مردم هم عقب‌ترند و تا فاجعه‌اي اتفاق نيفتد، متوجه‌اش نخواهند شد.

  

 

 

نامه ای خطاب به آقای جمهوری اسلامی

آقای جمهوری اسلامی، سلام.

من، یک شهروند تو هستم؛ تو که امروز، ایران منی و حاکم ایران من. من، دشمن تو نیستم؛ شهروند تو هستم؛ عضو تو هستم. با من مهربان تر باش. من، ستیزه گر تو نیستم. من، به عنوان شهروندی از جهان، و شهروندی از ایران، تنها کمی غرور می خواهم، کمی شادی، آسایش خاطر و مقداری اعتبار؛ که ثبت می شود روی پاسپورتم. همین ها برایم کافی است...

شادی مردم را ببین؟ این مردم نجیب، این همه گرسنگی، فشار اقتصادی، نابرابری و ... را تاب آورده اند، ولی دم نزده اند. به ترکیه نگاه کن!  به خاطر یک پارک، ببین چه می کنند؟ ما اما سخت ترین شرایط را گذرانده ایم و با شما ساخته ایم. مردمی مهربان تر از ما پیدا نخواهی کرد؛ به خدا قسم.

به ما غرور بده، شادی بده، اندکی آسایش خاطر از بابت اقتصاد و درآمد و کمی غرور؛ که پاسپورت هایمان را با خجالت روی میز خارجی ها نگذاریم؛ همین ها کافی است، به خدا.

باور کن برای تو، ما شهروندان، مهربان تر از خیلی ها هستیم؛ نجیب تر از خیلی ها ... . با ما مهربان تر باش. ما، قانع تر از آنیم که فکرش را می کنی...

 

به حرمت خاطره و لبخند، برگرد

این روزها، خبرهای تلخی از طلاق شنیده می شود. ترانه زیر را، تقدیم می کنم به همه کسانی که درگیر این جغد شوم شده اند، ولی هنوز در خاطره های هم، کمی ریشه دارند. همیشه راه برگشتی هست...


تو خلوت ستاره‌ها

سربه سرم می‌ذاشتی و

ماه بلند قصه‌تو

تو قلب من می‌کاشتی و

 

رنگین کمون دست‌تو

به شهر من می بستی و

اما نمی‌دونم چی شد!؟

از دست من شکستی و ...

...

 

این آسمون خسته‌ رو

از کینه‌های من بگیر

سنگینی نبودت‌و

از سینه‌های من بگیر

 

به حرمت خنده من   

به یاد لحظه‌های خوب

ببخش و یک بار دیگه

کلون قلب‌مو بکوب

 

یه فرصت دوباره و

شکفتن بهاره و

بیا به وحشت شبام

با چشمک ستاره و ...

 

نذا که  عشق شرمنده شه

نذا که عشق، سر به زیر

ای باغ خاطرات من!

دستای خسته‌مو بگیر...